بازی عشق کلک داشت نمیدانستم

بازی عشق کلک داشت نمیدانستم
غم آن سربه فلک داشت نمیدانستم

بانگاهی دل دیوانه،گرفتارشد
سفره عشق نمک داشت نمیدانستم

دل من صافتراز آیینه،امادل او
شیشه ای بودکه لک داشت نمیدانستم
دیدگاه ها (۱)

دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلمتا خود چه باشد حاصلی...

*عشق را بی معرفت معنا مکن* *زر نداری مشت خود را وا مکن* *گ...

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگریخاک بازار نیرزم که بر او می‌...

«#ایام_فاطمیه» ، مجموعه اي از جگرهاي سوزان و چشم هاي گريان ع...

ماه من غصه چرا ؟!آسمان را بنگرکه هنوزبعدِ صدها شب و روزمثل آ...

گفتی: «عاشقین؟!» و دلم گفت: «مگر شک داری؟» من که جز نامِ تو ...

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

.#دلیاخــــــــلاقم ...............    حکم ميکــــــنه.........

پارت دهم (پارت آخر): «روی لبه‌ی آتش، رقص تا به آخر»مه غلیظی ...

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط