خزان گَر باغ و بُستان را بِسوزد

خزان گَر باغ و بُستان را بِسوزد
بِخَنداند جهان را نوبَهارم

جهان گوید که بازآ ای بهاران
که از ظُلْمِ خزانْ صد داغ دارم

بِگَردان ساقیا جامِ خَزانی
که از عشقِ بهار اَنْدَر خُمارم

مولانا
دیدگاه ها (۲)

خزان گر باغ و بستان را بسوزدبخنداند جهان را نوبهارمجهان گوید...

بیا ای آنک بردی تو قرارمدرآ چون تنگ شکر در کنارمدل سنگین خود...

عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکییا چو بود اندر دلم کمتر فز...

ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آیدکلید باغ ما را ده که ف...

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ،ارنهای بسا باغ و بهاران که ...

دلیل هر عشق

باران خزانی

گر چه یاران همگی بار سفر بر بستند......ملک‌الشعرا بهار » دعو...

در این زندان، برای خود، هوای دیگری دارمجهان گو، بی صفا شو، م...

‌من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبریسنگین دلی لعلین لبی ایمان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط