بیا ای آنک بردی تو قرارم

بیا ای آنک بردی تو قرارم
درآ چون تنگ شکر در کنارم

دل سنگین خود را بر دلم نه
نمی‌بینی که از غم سنگسارم

بیا نزدیک و بر رویم نظر کن
نشانی‌ها نگر کز عشق دارم

بسوزم پرده هفت آسمان را
اگر از سوز دل دودی برآرم

خزان گر باغ و بستان را بسوزد
بخنداند جهان را نوبهارم

جهان گوید که بازآ ای بهاران
که از ظلم خزان صد داغ دارم

بگردان ساقیا جام خزانی
که از عشق بهار اندر خمارم

بده چیزی که پنهان است چون جان
به جان تو مده بیش انتظارم

💓💓💓💓
دیدگاه ها (۲)

خزان گَر باغ و بُستان را بِسوزدبِخَنداند جهان را نوبَهارمجها...

خزان گر باغ و بستان را بسوزدبخنداند جهان را نوبهارمجهان گوید...

اگر روزی بدست آرم سر زلف نگارم راشمارم مو به مو شرح غم شب‌ها...

اگر روزی بدست آرم سر زلف نگارم راشمارم مو به مو شرح غم شب‌ها...

بـــــهاران میـــرسد اما ، نمیـــبینم نـــــــگارم راکه مانن...

معصومعلی مسکینی

میبرم خاطره را تا شب پیدا شدنتصبح آدم شدنم، حسرت حوا شدنت.آم...

میبرم خاطره را تا شب پیدا شدنتصبح آدم شدنم، حسرت حوا شدنت.آم...

❤️میبرم خاطره را تا شب پیدا شدنتصبح آدم شدنم، حسرت حوا شدنت....

💞💞💞💞💞💞🔥 شعر 🔥میبرم خاطره را تا شب پیدا شدنتصبح آدم شدنم، حسر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط