پارت 1
پارت 1
تو دل سئول شلوغ پلوغ، همون جایی که برجهای بلند و محلههای قدیمی مثل دوتا دوست کنار هم بودن، دانشگاه شهر هر روز پر بود از برو و بیا و خندهی هزار تا دانشجو. وسط این همه همهمه و شلوغی، "ا/ت" بود. دختری که شاید اولش فکر میکردی یه درسخون معمولیه، اما وای از چشمهاش! یه برق خاصی داشتن که هم شیطنت ازشون میبارید، هم یه دنیا حرف نگفته دربارهی کلمات و ادبیات.
از اون دانشآموزایی بود که همیشه مقالههاش حرف نداشت، نمرههاش عالی بود، ولی لابلای جملههاش یه چیزی قایم میکرد که فقط چشم یه استاد ادبیات کاربلد میتونست پیداش کنه: یه رگهی کوچیک از بازیگوشی!
و اون استاد کاربلد، کسی نبود جز "یونگی". استاد مین یونگی. مردی با نگاهی نافذ و صدایی که آدم رو آروم میکرد، اما توی کلاس جدی بود . کلاسهای ادبیاتش حتی برای اونایی که زیاد اهل کتاب نبودن، شنیدنی بود. یونگی و ا/ت سالها بود که همدیگه رو میشناختن. یونگی معلم ا/ت بود و ا/ت هم از اون شاگردهای ممتاز و سر به راهش. یه رابطهی عادی و رسمی، مثل هزاران معلم و شاگرد دیگه.
ولی یه چیزی داشت یواش یواش تغییر میکرد. انگار ا/ت توی اون تابستون یهو بزرگ شده بود. شاید اعتماد به نفسش بیشتر شده بود، یا یه جور خاصی شکوفا شده بود، یا اصلاً یه برق جدید تو چشماش افتاده بود که قبل از اون نبود. یونگی که همیشه ا/ت رو فقط به چشم "شاگرد زرنگ" میدید، یهو اول سال تحصیلی جدید، یه جور دیگه بهش نگاه کرد. فهمید که دیگه فقط یه دانشآموز نمونه جلوی چشمش نیست؛ دختری با یه روح پیچیده و پر از حرف، و یه نگاه عمیق به ادبیات که انگار داشت از خودِ وجود ا/ت میاومد. و همین نگاه جدید، یه دانهی کوچیک رو تو دلِ استادِ جدی کاشت که اصلاً فکرش رو هم نمیکرد یه روزی سر از خاک دربیاره...
ادامه دارد........
تو دل سئول شلوغ پلوغ، همون جایی که برجهای بلند و محلههای قدیمی مثل دوتا دوست کنار هم بودن، دانشگاه شهر هر روز پر بود از برو و بیا و خندهی هزار تا دانشجو. وسط این همه همهمه و شلوغی، "ا/ت" بود. دختری که شاید اولش فکر میکردی یه درسخون معمولیه، اما وای از چشمهاش! یه برق خاصی داشتن که هم شیطنت ازشون میبارید، هم یه دنیا حرف نگفته دربارهی کلمات و ادبیات.
از اون دانشآموزایی بود که همیشه مقالههاش حرف نداشت، نمرههاش عالی بود، ولی لابلای جملههاش یه چیزی قایم میکرد که فقط چشم یه استاد ادبیات کاربلد میتونست پیداش کنه: یه رگهی کوچیک از بازیگوشی!
و اون استاد کاربلد، کسی نبود جز "یونگی". استاد مین یونگی. مردی با نگاهی نافذ و صدایی که آدم رو آروم میکرد، اما توی کلاس جدی بود . کلاسهای ادبیاتش حتی برای اونایی که زیاد اهل کتاب نبودن، شنیدنی بود. یونگی و ا/ت سالها بود که همدیگه رو میشناختن. یونگی معلم ا/ت بود و ا/ت هم از اون شاگردهای ممتاز و سر به راهش. یه رابطهی عادی و رسمی، مثل هزاران معلم و شاگرد دیگه.
ولی یه چیزی داشت یواش یواش تغییر میکرد. انگار ا/ت توی اون تابستون یهو بزرگ شده بود. شاید اعتماد به نفسش بیشتر شده بود، یا یه جور خاصی شکوفا شده بود، یا اصلاً یه برق جدید تو چشماش افتاده بود که قبل از اون نبود. یونگی که همیشه ا/ت رو فقط به چشم "شاگرد زرنگ" میدید، یهو اول سال تحصیلی جدید، یه جور دیگه بهش نگاه کرد. فهمید که دیگه فقط یه دانشآموز نمونه جلوی چشمش نیست؛ دختری با یه روح پیچیده و پر از حرف، و یه نگاه عمیق به ادبیات که انگار داشت از خودِ وجود ا/ت میاومد. و همین نگاه جدید، یه دانهی کوچیک رو تو دلِ استادِ جدی کاشت که اصلاً فکرش رو هم نمیکرد یه روزی سر از خاک دربیاره...
ادامه دارد........
- ۱۶.۶k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط