{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهارم | «فقط یه استاد»

پارت چهارم | «فقط یه استاد»

جمعه، بعد از آخرین کلاس، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر از همیشه بود.

ا/ت همراه چند نفر از همکلاسی‌هایش کنار کافه‌ی دانشگاه ایستاده بود. مین‌جون هم بینشان بود و درباره‌ی پروژه‌ی گروهی با او صحبت می‌کرد.

— اگه قسمت تحقیق رو امشب برات بفرستم، می‌تونی بررسیش کنی؟

ا/ت سر تکان داد.

— آره، بفرست.

مین‌جون لبخند زد.

— پس نجاتم دادی.

ا/ت خندید.

در همان لحظه، صدای آشنایی از پشت سرشان آمد.

— خانم ا/ت.

لبخند ا/ت محو شد.

برگشت.

تهیونگ چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود؛ کت رسمی پوشیده و چند برگه در دست داشت.

چهره‌اش کاملاً جدی بود.

همان چهره‌ی «استاد کیم».

— بله استاد؟

تهیونگ برگه‌ها را به سمتش گرفت.

— گزارش هفته‌ی گذشته‌تون ناقصه. تا دوشنبه اصلاحش کنید.

ا/ت برگه را گرفت.

— چشم استاد.

مین‌جون که از ماجرا خبر نداشت، گفت:

— استاد، درباره‌ی پروژه‌ی گروهی هم—

تهیونگ نگاهش کرد.

— اگر مربوط به درس منه، دوشنبه در ساعت اداری دفترم درباره‌ش صحبت می‌کنیم.

— بله استاد.

تهیونگ سر تکان داد و بدون حرف دیگری از کنارشان رد شد.

ا/ت به رفتنش نگاه کرد.

مین‌جون آهسته گفت:

— استاد کیم همیشه این‌قدر جدیه؟

ا/ت لبخند کوچکی زد.

— تقریباً.

اگر می‌دانست همین استاد جدی، دیشب سر اینکه ا/ت جواب پیامش را دیر داده بود، ده دقیقه تمام غر زده بود، احتمالاً نظرش عوض می‌شد.

---

یک ساعت بعد، ا/ت از دانشگاه خارج شد.

تهیونگ را کنار ماشینش دید.

سوار شد و در را بست.

چند ثانیه هیچ‌کدام حرف نزدند.

بعد ا/ت گفت:

— خیلی رسمی بودی.

تهیونگ ماشین را روشن کرد.

— کجا؟

— جلوی بچه‌ها.

— خب من استادت هستم.

— می‌دونم.

— پس باید حرفه‌ای باشم.

ا/ت لبخند زد.

— ولی لازم نبود اون‌طوری به مین‌جون نگاه کنی.

تهیونگ سریع گفت:

— چه‌طوری نگاه کردم؟

— طوری که انگار می‌خواستی بندازیش از پنجره.

تهیونگ خندید.

— اغراق نکن.

چند لحظه سکوت کرد.

بعد اضافه کرد:

— فقط زیادی بهت نزدیک بود.

ا/ت سرش را به صندلی تکیه داد.

— داشت درباره‌ی پروژه حرف می‌زد.

— می‌دونم.

— پس چرا حسودی می‌کنی؟

تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.

— چون اونجا نمی‌تونم هیچ کاری کنم.

ا/ت خندید.

— چه کاری؟

— مثلاً بگم «این خانم همسر منه، لطفاً دو متر فاصله بگیر.»

ا/ت خنده‌اش گرفت.

— تصور کن اینو وسط دانشگاه بگی!

تهیونگ هم خندید.

— دقیقاً.

بعد کمی آرام‌تر گفت:

— برای همین باید فقط یه استاد باشم.

ا/ت نگاهش کرد.

— و وقتی از دانشگاه بیرون میای؟

تهیونگ دستش را از روی دنده برداشت و دست ا/ت را گرفت.

— اون موقع دیگه استاد نیستم.

ا/ت لبخند زد.

— پس چی هستی؟

تهیونگ انگشت‌هایش را میان انگشت‌های او قفل کرد.

— شوهرت.

ا/ت سرش را روی شانه‌اش گذاشت.

چند ثانیه بعد، تهیونگ با لبخند گفت:

— ولی یه چیز رو هنوز نفهمیدم.

— چی؟

— چرا وقتی مین‌جون باهات حرف می‌زد، اون‌قدر می‌خندیدی؟

ا/ت خندید.

— دوباره شروع کردی؟

— فقط سؤال پرسیدم.

— حسودی می‌کنی؟

تهیونگ مکث کرد.

— شاید.

— استاد کیمِ حسود؟

— فقط برای تو.

ا/ت آرام خندید.

— خیالت راحت. هیچ‌کس جای تو رو نمی‌گیره.

تهیونگ لبخند زد.

— خوبه.

بعد دوباره حالت جدی گرفت.

— چون دوشنبه گزارش ناقصت رو واقعاً نمره کم می‌کنم.

ا/ت با تعجب نگاهش کرد.

— چی؟!

تهیونگ خندید.

— دیدی؟ این یکی دیگه واقعاً استادم.

— ازت متنفرم!

— دروغ نگو.

— خیلی هم جدی می‌گم!

— باشه، خانم دانشجو.

و ا/ت با خنده فهمید بدترین قسمت ماجرا این است که شوهرش در دانشگاه استادش است؛

مردی که مجبور بود جلوی همه فقط استادش باشد، اما بیرون از دانشگاه، تمام دنیای ا/ت بود.
پایان
دیدگاه ها (۰)

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

پارت اول | «استاد کیم»صدای زنگ دانشگاه که در راهرو پیچید، با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط