رمانعشقوعاشقیدرفرودگاه
رمانعشقوعاشقیدرفرودگاه
Part:26
تو راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد
پانیذ،امروز معلومه روز تخ.میه
دیانا،تو چقدر با ادبی پانیذ
پانیذ،وای ببخشید
نیکا،حالا چرا روز چیزیه
پانیذ،نمیدونم احساس میکنم امروز قراره یچی بشه
رضا،مگه قبلا اتفاقی میوفتاد
پانیذ،نمیدونم حسه دیگه
دیانا،میشه تو اصلا حسس نکنی ؟؟
رسیدیم دانشگاه که چقدر امروز شلوغ بود تو حیاط انگار اش میدادن
رفتم داخل که همه جارو آنالیز کنم که چشم خورد به سهیل که داشت با دوستاش حرف میزد
دوست نداشتم منو ببینه بخاطر همین سریع رفتم تو کلاس که همون موقع بهم زنگ زد
دیانا،جانم
سهیل،سلام
دیانا،سلام
سهیل،امروز دانشگاه نمیای
دیانا،اومدم که
سهیل،کجایی پس
دیانا،تو کلاس هستم تو حیاط گشتم پیدات نکردم گفتم شاید تو کلاس باشی
سهیل،خوب باش تا بیام
دیانا،باشه
بعد از قط کردن گوشی یکم حوصلشو نداشتم
رفتم کنار در منتظرش موندم
نیکا،در انتظار کی به سر میبری
دیانا،سهیل
نیکا،پس کنار اومدی
دیانا،چرت و پرت نگو قرار نبود تا ابد باهاش حرف نزنم که راستی نیکا
از کنار در رفتم روی میز نشستم
نیکا،چیه
دیانا،دیشب خواب دیدم میلاد اومده مامانمو و محرابو کشته
نیکا،اوخخ
دیانا،بعد از خواب ارسلان پروندتم
نیکا,خوببب
دیانا،مرض منحرف،بهم گفت خون تو خوابت دیدی یانه منم گفتم اره دیدم گفت وقتی تو خوابت خون ببینی اون خوابت واقعیت نداره
نیکا،اره تو خواب خون ببینی هیچی نمیشه
دیانا،هرگز نمیتونم اینو فراموش کنم
نیکا،خوابتو؟؟
دیانا،نه قضیه میلاد
نیکا،گورررر باباش زندگی جدیدت با سهیلو بچسب
دیانا،اره
که سهیل اومد داخل و از سر میز پاشدم
سهیل،سلام خانم
دیانا،سلام
سهیل،زنگ زدم جواب ندادی
دیانا،کی؟
سهیل،صبح
دیانا،نشنیدم
سهیل،سرد شدی نسبت بهم
دیانا،نه چطور
سهیل،ارسلان کو امروز با ارسلان نیومدی
نیکا،شنیدم با ارسلان میونه خوبی نداری چرا خبرشو میگیری
سهیل،دوست دخترشه
نیکا،نیستم ولی دختر خالشم
دیانا،نیکا راست میگه وقتی از ارسلان بدت. میاد چرا خبرشو میگیری
سهیل،هیچی همینجوری امروز تو کلاس نیست
دیانا،میاد
که بعد از حرفم سهیل خواست حرف بزنه که ارسلان اومد تو
مثل یه تیکه الماس میدرخشید
خیلی امروز تیپش خوب شده بود
انگار اومده بود تو صحنه اکران
ارسلان،بیا دیانا اینو تو ماشین یادت رفت بگیری
همینجور که حرف میزد محو چشاش شدم
که لبشو اورد سمت گوشم و گفت:یادت نره هیچ غلطی نمیتونه بکنه
بعد از حرفش رو به سهیل کردو گفت:ببخشید با دوست دخترتون گوشی حرف زدم اقای غیرتی
وبعد از حرفش یه نیش خندی زد و کنار نیکا نشست
تو دلم از خنده داشتم میپوکیدم
که نگاهی به نیکا کردم که نیکا هم لبخند رضایتمندی نشون داد
سهیل خیلی خونسرد بود اما معلوم بود که حرص کرده
سهیل:این چرا به من اینجوری گفت؟
دیانا،مگه حرف بدی زد مگه غیرتی نیستی؟
سهیل،بیا بریم اون میزه اونور بشینیم
دیانا،نه من منتظر دوستمم بیاد کنار اون میشینم پروژم رو با اون انجام میدم
سهیل،مگه منو تو هم گروهی نیستیم
دیانا،نه
سهیل،یعنی اونقدری هنوز باهام صمیمی نشدی که باهام هم گروهیشی
دیانا،نه شدم ولی دوستم زودتر گفت نمیدونستم
بعدش محراب و بقیه دخترا اومدن داخل
محراب،دیانا بیا
دیانا،برم ببینم داداشم چی میگه فعلا برو پیش دوستات
سهیل،اوکی فعلا
محراب،دیانا خانم چه پسری
دیانا،بده؟؟
محراب،نه اتفاقا فاصله رو رایت کن
دیانا،باشههه
از کنار محراب رفتم و کنار پانیذ نشستم
.........
خوب خوب پارت میدم یکم الان که وقتم ازاده😂🎀
Part:26
تو راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد
پانیذ،امروز معلومه روز تخ.میه
دیانا،تو چقدر با ادبی پانیذ
پانیذ،وای ببخشید
نیکا،حالا چرا روز چیزیه
پانیذ،نمیدونم احساس میکنم امروز قراره یچی بشه
رضا،مگه قبلا اتفاقی میوفتاد
پانیذ،نمیدونم حسه دیگه
دیانا،میشه تو اصلا حسس نکنی ؟؟
رسیدیم دانشگاه که چقدر امروز شلوغ بود تو حیاط انگار اش میدادن
رفتم داخل که همه جارو آنالیز کنم که چشم خورد به سهیل که داشت با دوستاش حرف میزد
دوست نداشتم منو ببینه بخاطر همین سریع رفتم تو کلاس که همون موقع بهم زنگ زد
دیانا،جانم
سهیل،سلام
دیانا،سلام
سهیل،امروز دانشگاه نمیای
دیانا،اومدم که
سهیل،کجایی پس
دیانا،تو کلاس هستم تو حیاط گشتم پیدات نکردم گفتم شاید تو کلاس باشی
سهیل،خوب باش تا بیام
دیانا،باشه
بعد از قط کردن گوشی یکم حوصلشو نداشتم
رفتم کنار در منتظرش موندم
نیکا،در انتظار کی به سر میبری
دیانا،سهیل
نیکا،پس کنار اومدی
دیانا،چرت و پرت نگو قرار نبود تا ابد باهاش حرف نزنم که راستی نیکا
از کنار در رفتم روی میز نشستم
نیکا،چیه
دیانا،دیشب خواب دیدم میلاد اومده مامانمو و محرابو کشته
نیکا،اوخخ
دیانا،بعد از خواب ارسلان پروندتم
نیکا,خوببب
دیانا،مرض منحرف،بهم گفت خون تو خوابت دیدی یانه منم گفتم اره دیدم گفت وقتی تو خوابت خون ببینی اون خوابت واقعیت نداره
نیکا،اره تو خواب خون ببینی هیچی نمیشه
دیانا،هرگز نمیتونم اینو فراموش کنم
نیکا،خوابتو؟؟
دیانا،نه قضیه میلاد
نیکا،گورررر باباش زندگی جدیدت با سهیلو بچسب
دیانا،اره
که سهیل اومد داخل و از سر میز پاشدم
سهیل،سلام خانم
دیانا،سلام
سهیل،زنگ زدم جواب ندادی
دیانا،کی؟
سهیل،صبح
دیانا،نشنیدم
سهیل،سرد شدی نسبت بهم
دیانا،نه چطور
سهیل،ارسلان کو امروز با ارسلان نیومدی
نیکا،شنیدم با ارسلان میونه خوبی نداری چرا خبرشو میگیری
سهیل،دوست دخترشه
نیکا،نیستم ولی دختر خالشم
دیانا،نیکا راست میگه وقتی از ارسلان بدت. میاد چرا خبرشو میگیری
سهیل،هیچی همینجوری امروز تو کلاس نیست
دیانا،میاد
که بعد از حرفم سهیل خواست حرف بزنه که ارسلان اومد تو
مثل یه تیکه الماس میدرخشید
خیلی امروز تیپش خوب شده بود
انگار اومده بود تو صحنه اکران
ارسلان،بیا دیانا اینو تو ماشین یادت رفت بگیری
همینجور که حرف میزد محو چشاش شدم
که لبشو اورد سمت گوشم و گفت:یادت نره هیچ غلطی نمیتونه بکنه
بعد از حرفش رو به سهیل کردو گفت:ببخشید با دوست دخترتون گوشی حرف زدم اقای غیرتی
وبعد از حرفش یه نیش خندی زد و کنار نیکا نشست
تو دلم از خنده داشتم میپوکیدم
که نگاهی به نیکا کردم که نیکا هم لبخند رضایتمندی نشون داد
سهیل خیلی خونسرد بود اما معلوم بود که حرص کرده
سهیل:این چرا به من اینجوری گفت؟
دیانا،مگه حرف بدی زد مگه غیرتی نیستی؟
سهیل،بیا بریم اون میزه اونور بشینیم
دیانا،نه من منتظر دوستمم بیاد کنار اون میشینم پروژم رو با اون انجام میدم
سهیل،مگه منو تو هم گروهی نیستیم
دیانا،نه
سهیل،یعنی اونقدری هنوز باهام صمیمی نشدی که باهام هم گروهیشی
دیانا،نه شدم ولی دوستم زودتر گفت نمیدونستم
بعدش محراب و بقیه دخترا اومدن داخل
محراب،دیانا بیا
دیانا،برم ببینم داداشم چی میگه فعلا برو پیش دوستات
سهیل،اوکی فعلا
محراب،دیانا خانم چه پسری
دیانا،بده؟؟
محراب،نه اتفاقا فاصله رو رایت کن
دیانا،باشههه
از کنار محراب رفتم و کنار پانیذ نشستم
.........
خوب خوب پارت میدم یکم الان که وقتم ازاده😂🎀
- ۶.۸k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط