داستان
خونهی مایکی، ساعت هفت شب...
نابی بعد از یه روز شلوغ، بالاخره رفت حموم. همهچیز آروم بود تا اینکه...
نابی: «...»
یه سوسک غولپیکر درست وسط حموم ظاهر شد.
نابی: «...»
سوسکه شاخکهاشو تکون داد.
نابی: «آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!!!»
مایکی که روی مبل دراز کشیده بود، از جا پرید.
مایکی: «چی شد؟! زلزله اومد؟!»
نابی: «مــــایــــکیییییییییییییی!!!»
مایکی: «چی شده؟!»
نابی: «یه سوسک تو حمومه! بیا بکششششش! 😭😭😭»
مایکی: «خب بکش دیگه.»
نابی: «اگه میتونستم که به تو نمیگفتم، مغز نخودی! بیاااااا!»
مایکی با خنده به سمت حموم رفت.
مایکی: «باشه، باشه! الان قهرمان داستان میاد.»
نابی: «فقط سریع بیا! داره بهم نگاه میکنه! فکر کنم میخواد منو بخوره! 😭»
مایکی: «آره، حتماً از قیافهت خوشش اومده.»
نابی: «مایکییییییییی!»
مایکی در رو کمی باز کرد.
مایکی: «کجاست این هیولای ترسناک؟»
سوسکه حرکت کرد.
نابی: «اومــــد طرفم!»
نابی که فقط حوله دور خودش پیچیده بود، از ترس پرید بغل مایکی و پاهاشو از زمین بلند کرد و به هم چسبوند.
نابی: «بکششششش! نذار نزدیکم بشه! 😭»
مایکی برای چند ثانیه کاملاً هنگ کرد.
مایکی: «...»
نابی: «چرا وایسادیییی؟!»
مایکی: «من... دارم شرایط رو بررسی میکنم.»
نابی: «شرایط رو بررسی میکنی یا مغزت خاموش شده؟!»
مایکی: «خفه شو دارم نجاتت میدم!»
همون لحظه در خونه باز شد و اِما وارد شد.
اِما: «من برگشتم! بچهها، چرا اینقدر سر و صدا میکنین؟»
چشمش به نابی افتاد که محکم به مایکی چسبیده بود.
اِما: 😳
مایکی: 😐
نابی: 😭
اِما: «وایــــــــــــ!»
نابی: «اِما، به خدا اون چیزی نیست که فکر میکنی!»
اِما: «من هنوز هیچی نگفتم! 😂»
نابی: «پس چرا اونجوری نگام میکنی؟!»
ناگهان سوسک از حموم بیرون آمد و به سمت اِما حرکت کرد.
اِما به پایین نگاه کرد.
سوسک هم انگار به او نگاه کرد.
اِما: «...»
اِما: «آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!!!»
اِما چنان دوید که در کمتر از سه ثانیه از خونه خارج شد!
مایکی: «...خواهرم منو تنها گذاشت.»
نابی: «مایکی، منم الان میمیرم!»
مایکی: «نه، نمیمیری. اول بذار این سوسک بیچاره رو از دست تو خلاص کنم.»
مایکی نابی رو با احتیاط روی زمین گذاشت، یه دمپایی برداشت و...
پِخ!
نابی بعد از یه روز شلوغ، بالاخره رفت حموم. همهچیز آروم بود تا اینکه...
نابی: «...»
یه سوسک غولپیکر درست وسط حموم ظاهر شد.
نابی: «...»
سوسکه شاخکهاشو تکون داد.
نابی: «آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!!!»
مایکی که روی مبل دراز کشیده بود، از جا پرید.
مایکی: «چی شد؟! زلزله اومد؟!»
نابی: «مــــایــــکیییییییییییییی!!!»
مایکی: «چی شده؟!»
نابی: «یه سوسک تو حمومه! بیا بکششششش! 😭😭😭»
مایکی: «خب بکش دیگه.»
نابی: «اگه میتونستم که به تو نمیگفتم، مغز نخودی! بیاااااا!»
مایکی با خنده به سمت حموم رفت.
مایکی: «باشه، باشه! الان قهرمان داستان میاد.»
نابی: «فقط سریع بیا! داره بهم نگاه میکنه! فکر کنم میخواد منو بخوره! 😭»
مایکی: «آره، حتماً از قیافهت خوشش اومده.»
نابی: «مایکییییییییی!»
مایکی در رو کمی باز کرد.
مایکی: «کجاست این هیولای ترسناک؟»
سوسکه حرکت کرد.
نابی: «اومــــد طرفم!»
نابی که فقط حوله دور خودش پیچیده بود، از ترس پرید بغل مایکی و پاهاشو از زمین بلند کرد و به هم چسبوند.
نابی: «بکششششش! نذار نزدیکم بشه! 😭»
مایکی برای چند ثانیه کاملاً هنگ کرد.
مایکی: «...»
نابی: «چرا وایسادیییی؟!»
مایکی: «من... دارم شرایط رو بررسی میکنم.»
نابی: «شرایط رو بررسی میکنی یا مغزت خاموش شده؟!»
مایکی: «خفه شو دارم نجاتت میدم!»
همون لحظه در خونه باز شد و اِما وارد شد.
اِما: «من برگشتم! بچهها، چرا اینقدر سر و صدا میکنین؟»
چشمش به نابی افتاد که محکم به مایکی چسبیده بود.
اِما: 😳
مایکی: 😐
نابی: 😭
اِما: «وایــــــــــــ!»
نابی: «اِما، به خدا اون چیزی نیست که فکر میکنی!»
اِما: «من هنوز هیچی نگفتم! 😂»
نابی: «پس چرا اونجوری نگام میکنی؟!»
ناگهان سوسک از حموم بیرون آمد و به سمت اِما حرکت کرد.
اِما به پایین نگاه کرد.
سوسک هم انگار به او نگاه کرد.
اِما: «...»
اِما: «آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!!!»
اِما چنان دوید که در کمتر از سه ثانیه از خونه خارج شد!
مایکی: «...خواهرم منو تنها گذاشت.»
نابی: «مایکی، منم الان میمیرم!»
مایکی: «نه، نمیمیری. اول بذار این سوسک بیچاره رو از دست تو خلاص کنم.»
مایکی نابی رو با احتیاط روی زمین گذاشت، یه دمپایی برداشت و...
پِخ!
- ۱۶۹
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط