{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو مایکی

سناریو مایکی
{جنگل چشمات}

شیسه به صندلی پشتش تکیه داد و سرشو چسبوند به کناره ی شیشه. دیگه داشتن از محله بیرون میرفتن و شیسه از اینکه تونسته بود حداقل قبل مردن قلب و زندگیش محلشون رو ببینه خوشحال بود. اما....
اما چیزی که شیسه دید باعث شد لحظه ای هیچ علائم حیاتی تو بدنش نباشه و قلبش دیگه دست از زدن برداره.
از جا پرید به شیشه نزدیک شد. چشماش چیزی رو که میدید باور نمی‌کرد.
اون مایکی بود. مایکی و یسری پسرای دور و برش داشتن باهم قدم میزدن. یه کت سفید دراز هم روی شونه های مایکی بود که روش نوشته شده بود "کانتو مانجی گنگ".
مایکی زیاد از تومان برای شیسه گفته بود اما هیچوقت درباره ی کانتو مانجی چیزی نگفت. مهم تر از اون مایکی دیگه اون مایکی قدیمی نبود. شیسه اینو تو یه نگاه فهمید. تاریکی تو چشماش انگار بدنشو فتح کرده بودن و عقلشو تصاحب. یه پسر با موهای مشکی که یه طرفه زده بود و یه پسر دیگه که موهای صورتی بلند شو دم اسبی بسته بود کنارش راه میرفتن.
شیسه به شیشه نزدیکتر شد و اشک تو چشماش جمع شد. همه ی خاطره های اون با مایکی رو تو یک ثانیه جلوی چشمش اومد. چشاش پر اشک شد و دونه دونه از گوشه ی چشمش ریخت. پسر درحالی که داشت حرکت می‌کرد لحطه اس به ماشین نگاه کرد و چشمش خورد به شیسه. شیسه تو ثانیه دید که مردمک چشای پسر گرد شد و لرزید. ماشین از کنار اونا گذشت و. مایکی برگشت و به ماشین نگاه کرد. شیسه هم داشت همونطوری از پشت ماشین بهش نگاه می‌کرد. اما دیگه این آخرین دیدار بود. شیسه میدونست دیگه قرار نیست مایکی رو ببینه.... اما مشتاق دیدار بود.. مایکی که برگشته بود در آنی از ثانیه دوباره چشماش به حالت سرد و بی روح برگشت و زیر لب چیزی زمزمه کرد. شیسه نفهمید اما پسر بغل دست مایکی یه نگاه خیلی ترسناک. به ماشین کرد و با نگاه ریزی رفتن ماشین رو تماشا کرد.
( هی دختره ی احمق بشین سر جات تا مغزتو نپاشوندم رو زمین.)
راننده این. گفت و از شدت بلندی صدا شیسه از جاش پرید و بعدهم که نگاه های ترسناک راننده رو دید آروم. نشست سر جاش و چشماشو بست و شروع کرد به گریه کردن. مرد بغل پنجره برگشت به صندلی پشت نگاه کرد. بعدهم چشاشو ریز کرد به راننده نگاه کرد
( نگاه کن جردن! واقعا خیلی رفتار بدی با خانوم ها داری. اشک این باربی کوچولو رو درآوردی)
راننده تچ کرد و به پشت نگاه کرد.
شیسه بیشتر تو خودش جمع شد. اون دوتا مرد شروع کردن باهم بحث کردن اما شیسه به اون ها گوش نمی‌داد حالا دیگه داشت اون صحنه رو دوباره تو. ذهنش تکرار می‌کرد. مثل موجی از غم به ساحل قلبش چنگ زد. باور‌ نمیشد بعد اینهمه سال حالا باید اینطوری دوباره دیدارش کنه.
احساس کرد درختیه که دارن تموم خوشی های زندگیشو هرس میکنن.
احساس پوچی می‌کرد و شوکی که بهش وارد شده بود رو نمیتونست هضم کنه. اون چشما و اون موها و اون هیکل و اون نگاه با مایکیِ شیسه مو نمیزد اما اون مایکی نبود.... شیسه فهمید که مایکی چقد تغییر کرده اونم فقط تو همون چندثانیه امابازم با خودش گفت شاید اون لحظه حالش خوش نبوده. مثل تموم لحظه های شیسه که خوش نبود و حالش بد بود.
مایکی رفت شیسه اما منتظر بود مایکی بیاد. هه.. عجب رویای دوری.
شیسه تو همین فکر ها بود که ماشین یهو وایساد. به خودش که اومد دید کنار یه ساختمون بزرگ ایستادن اما بغل ساختمون هیچ ساختمون دیگه ای نبود و فقط ساختمون بلند و بزرگ اونها اون اطراف دیده می‌شد با یه زمین بزرگ اونقدری هواپیماها روشون فرود میان.
در باز شد یهو یه دستی دوزن ما‌ین و بازوی کوچیک شیسه رو چنگ زد و از ماشین بیرون کشید. انقد سبک بود که نرد با یه دست از بازوی شیسه اون رو روی هوا معلق کرده بود.
اون حرکت کرد و شیسه هم روی هوا درحال حرکت بود. خیلی مضحک و بدبخت دیده می‌شد مثل یه تیکه آشغال داشت به سمت ناکجاآباد برده می‌شد.
اون لخهظ فقط یه سوال توی ذهنش بود ( چرا من؟!)
فقط همینو میتونست بگه. در همین حد میتونست گلایه کنه. دیگه چیز دیگه ای به ذهنش نمیرسید. به دور و برش نگاه کرد. همه اونجا یه سری مردای قالتاق با تتوهای برجسته و بزرگ روی بدن ها و گردنشون بودن. مرد شیسه رو انداخت روی زمین سفت اونجا. چندتا مرد با اشره دست بهش گفتن که این دختره کیه و مردم رفت به سمت شون و به یه مرد کت و شلوار پوشیده ی دیگه ای که کناره وایساده بود اشاره کرد و بلند داد زد.
( اینو ببرش تو اتاق. بخاطر همون قضیه ای که رئیس دستور داده بود آورده شده. حواست بهش باشه تا گروهو بفرستم)
شیسه نمی‌دونست اونجا چخبره اما اون دختر زیاد شجاعی نبود و با اینکه لباس کلفتش خیلی گرم بود داشت مثل جوجه گنجشکی که بین طوفان و سرما و برف های سنگین میلرزه، میلرزید.
دیدگاه ها (۲۰)

شیسه اما می ترسید. حتی اگه روزی یونارو ببینه.. اون شیسه رو ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط