پارت ۱۳
پارت ۱۳
#پشت غرورت
لیام هنوز عکس رو توی دستش گرفته بود.
اِما آروم گفت:
«فکر میکنی کی گرفته؟»
لیام جواب نداد.
فقط دوباره به عکس نگاه کرد.
«هر کی هست، خیلی نزدیک بوده.»
اِما با نگرانی اطرافش رو نگاه کرد.
«پس الان چی کار کنیم؟»
لیام گفت:
«هیچی.»
اِما با تعجب نگاهش کرد.
«هیچی؟! یکی داره ازمون عکس میگیره!»
لیام خیلی خونسرد گفت:
«اگه بفهمه ترسیدیم، برنده میشه.»
اِما اخم کرد.
«تو همیشه اینقدر خونسردی؟»
لیام نگاه کوتاهی بهش کرد.
«نه.»
«پس چرا الان هستی؟»
لیام چند ثانیه مکث کرد.
«چون نمیخوام تو بترسی.»
اِما ساکت شد.
برای چند لحظه فقط بهش نگاه کرد.
بعد سریع نگاهش رو برگردوند.
«من نمیترسم.»
لیام لبخند خیلی کوچیکی زد.
«معلومه.»
اِما چیزی نگفت.
شب، لیام تصمیم گرفت اِما رو تا خونه برسونه.
وسط راه، اِما گفت:
«لازم نیست همیشه دنبالم بیای.»
لیام گفت:
«میدونم.»
«پس چرا میای؟»
لیام چند ثانیه سکوت کرد.
«چون فعلاً امن نیست.»
اِما به پنجره نگاه کرد.
ولی ته دلش میدونست دلیلش فقط امنیت نیست.
وقتی به خونه رسیدن، اِما پیاده شد.
قبل از اینکه در رو ببنده، گفت:
«لیام؟»
«چی؟»
«مرسی.»
لیام فقط سرش رو تکون داد.
اِما وارد خونه شد.
اما چند ثانیه بعد، از پشت پنجره نگاه کرد.
ماشین لیام هنوز اونجا بود.
چند دقیقه بعد...
ماشین حرکت کرد.
اِما لبخند کوچیکی زد.
ولی همون لحظه گوشیاش لرزید.
یک پیام جدید:
«فکر نکن چون سارا زندانه، همهچیز تموم شده.»
اِما سریع صفحه رو خاموش کرد.
اما این بار یک چیز فرق داشت.
به جای اینکه بترسه...
اولین فکری که به ذهنش رسید این بود:
«باید به لیام بگم.»
و خودش از این فکر تعجب کرد.
چون چند هفته قبل...
حتی حاضر نبود بهش اعتماد کنه.
اما حالا؟
داشت کمکم به کسی اعتماد میکرد که قرار بود ازش دور بمونه.
و خودش هنوز نمیخواست بفهمه چرا.
#پشت غرورت
لیام هنوز عکس رو توی دستش گرفته بود.
اِما آروم گفت:
«فکر میکنی کی گرفته؟»
لیام جواب نداد.
فقط دوباره به عکس نگاه کرد.
«هر کی هست، خیلی نزدیک بوده.»
اِما با نگرانی اطرافش رو نگاه کرد.
«پس الان چی کار کنیم؟»
لیام گفت:
«هیچی.»
اِما با تعجب نگاهش کرد.
«هیچی؟! یکی داره ازمون عکس میگیره!»
لیام خیلی خونسرد گفت:
«اگه بفهمه ترسیدیم، برنده میشه.»
اِما اخم کرد.
«تو همیشه اینقدر خونسردی؟»
لیام نگاه کوتاهی بهش کرد.
«نه.»
«پس چرا الان هستی؟»
لیام چند ثانیه مکث کرد.
«چون نمیخوام تو بترسی.»
اِما ساکت شد.
برای چند لحظه فقط بهش نگاه کرد.
بعد سریع نگاهش رو برگردوند.
«من نمیترسم.»
لیام لبخند خیلی کوچیکی زد.
«معلومه.»
اِما چیزی نگفت.
شب، لیام تصمیم گرفت اِما رو تا خونه برسونه.
وسط راه، اِما گفت:
«لازم نیست همیشه دنبالم بیای.»
لیام گفت:
«میدونم.»
«پس چرا میای؟»
لیام چند ثانیه سکوت کرد.
«چون فعلاً امن نیست.»
اِما به پنجره نگاه کرد.
ولی ته دلش میدونست دلیلش فقط امنیت نیست.
وقتی به خونه رسیدن، اِما پیاده شد.
قبل از اینکه در رو ببنده، گفت:
«لیام؟»
«چی؟»
«مرسی.»
لیام فقط سرش رو تکون داد.
اِما وارد خونه شد.
اما چند ثانیه بعد، از پشت پنجره نگاه کرد.
ماشین لیام هنوز اونجا بود.
چند دقیقه بعد...
ماشین حرکت کرد.
اِما لبخند کوچیکی زد.
ولی همون لحظه گوشیاش لرزید.
یک پیام جدید:
«فکر نکن چون سارا زندانه، همهچیز تموم شده.»
اِما سریع صفحه رو خاموش کرد.
اما این بار یک چیز فرق داشت.
به جای اینکه بترسه...
اولین فکری که به ذهنش رسید این بود:
«باید به لیام بگم.»
و خودش از این فکر تعجب کرد.
چون چند هفته قبل...
حتی حاضر نبود بهش اعتماد کنه.
اما حالا؟
داشت کمکم به کسی اعتماد میکرد که قرار بود ازش دور بمونه.
و خودش هنوز نمیخواست بفهمه چرا.
- ۵۹
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط