P53
+اها اها الان
_ چیزی شده
+ میخوام زنگ بزنم به چند نفر
سریع گوشیم در اوردم و به بادیگاردهای که چان فرستاده بود زنگ زدم
*بله خانم
+هعی ببین واست لوکیشن میفرستم با تمام سرعت خودت برسون چون شدید سردمه و حالم خوب نیست
* چشم
گوشی قطع کردم و دیدم پسر داره بهم نگاه میکنه گفتم
+ الان میان و ام نجاتمون میدن یعنی
۱۰ دقیقه گذشت و دیدم دارن درستش میکنن
یکم پلکام سنگین شد و چشمام بستم و...
* خانم خانم
+ اه خستم
* خانم اقای چان امدن
+ که چی چیکار کنم خوابم میاد
ویو چان
یوری از بست نگران هه این بود و از یک طرف خودمم خواب نداشتم و کلا فکرم پیشش بود تصمیم گرفتم برم دیدنش و وقتی رسیدم دیدم یکری به بادیگارد زنگ زده و من اشاره کردم که نگه اینجام و به بادیگارد گفته سردش و حالش بده منم سریع باهاش رفتم و وقتی رسیدم یه پسره رو دیدم که کنار هه این نشسته بود و به صورتش خیره بود هنوز واسم عجیب بوده اینکه این حسا رو تجربه کنم حس حسادت و این وضعیت خیلی ازیتم میکرد
بادیگارد رفت پیش هه این و صداش کرد......
ای خدا اینو ببین
به بادیگارد گفتم
+ مشکلی نیست بغلش میکنم
هه این براید استایل بلند کردم و سوار ماشین کردم و رفتیم سمت خونه
*خونه
هه این روی تختش گذاشتم خواستم برم که دیدم چشماش باز کرد گفت
+ ممنونم
_ اوه خواهش میکنم
+ تو اینجا چیکار میکنی
_ یوری نگرانت بود و یعنی همه و منم امدم اینجا
یکم جا به جا شد و
+چند دیگه باید فرار کنم
_ میتونی برگردی
+ اوم کی
_واسی پسفردا بلیت میگیرم
+مرسی
گفت و دوباره چشماش بست
#استری_کیدز #سناریو#تک_پارتی#فیکیشن#چان#لینو#چانگبین#هیونجین#هان#فیلیکس#سونگمین#جونگین
_ چیزی شده
+ میخوام زنگ بزنم به چند نفر
سریع گوشیم در اوردم و به بادیگاردهای که چان فرستاده بود زنگ زدم
*بله خانم
+هعی ببین واست لوکیشن میفرستم با تمام سرعت خودت برسون چون شدید سردمه و حالم خوب نیست
* چشم
گوشی قطع کردم و دیدم پسر داره بهم نگاه میکنه گفتم
+ الان میان و ام نجاتمون میدن یعنی
۱۰ دقیقه گذشت و دیدم دارن درستش میکنن
یکم پلکام سنگین شد و چشمام بستم و...
* خانم خانم
+ اه خستم
* خانم اقای چان امدن
+ که چی چیکار کنم خوابم میاد
ویو چان
یوری از بست نگران هه این بود و از یک طرف خودمم خواب نداشتم و کلا فکرم پیشش بود تصمیم گرفتم برم دیدنش و وقتی رسیدم دیدم یکری به بادیگارد زنگ زده و من اشاره کردم که نگه اینجام و به بادیگارد گفته سردش و حالش بده منم سریع باهاش رفتم و وقتی رسیدم یه پسره رو دیدم که کنار هه این نشسته بود و به صورتش خیره بود هنوز واسم عجیب بوده اینکه این حسا رو تجربه کنم حس حسادت و این وضعیت خیلی ازیتم میکرد
بادیگارد رفت پیش هه این و صداش کرد......
ای خدا اینو ببین
به بادیگارد گفتم
+ مشکلی نیست بغلش میکنم
هه این براید استایل بلند کردم و سوار ماشین کردم و رفتیم سمت خونه
*خونه
هه این روی تختش گذاشتم خواستم برم که دیدم چشماش باز کرد گفت
+ ممنونم
_ اوه خواهش میکنم
+ تو اینجا چیکار میکنی
_ یوری نگرانت بود و یعنی همه و منم امدم اینجا
یکم جا به جا شد و
+چند دیگه باید فرار کنم
_ میتونی برگردی
+ اوم کی
_واسی پسفردا بلیت میگیرم
+مرسی
گفت و دوباره چشماش بست
#استری_کیدز #سناریو#تک_پارتی#فیکیشن#چان#لینو#چانگبین#هیونجین#هان#فیلیکس#سونگمین#جونگین
- ۶.۵k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط