True Love①⑤
True Love①⑤
این وسط عوضی خیانکار منم...
سرم خیلی درد میکرد نمیدونم چیکار کنم
چیزی داخل اتاقم نبود از اتاق رفتم بیرون
و خواستم برم بیرون یه چیزی بخورم شاید کمی بهتر بشم
خواستم به لیا بگم که بیاد باهم بریم
صدای زنگ درش رو زدم جواب نداد
تهیونگ: عزیزم بیا بریم بیرون یه هوایی بخوریم..
تهیونگ: بیا باهم صحبت میکنیم... همه چیز رو بهت توضیح میدم قول میدم رابطمون رو مثل روز اولش کنم... بخدا ا/ت ده بار زنگ زده جواب ندادم
یکی رو دیدم که با لباس رسمی اومد نزدیکم و
گفت: من خانم رو دیدم از رفت بیرون و آدرس بار هتل رو ازم پرسید
تهیونگ: طبقه ی چنده؟
گفت: ۱۵
تهیونگ: ممنون
چقدر عوضی و بد شدم ببین با یه دختر چیکار کردم که رفته نوشیدنی بخوره..
سوار آسانسور شدم و رسیدم طبقه ۱۵
همه جا تاریک بود و فقط رنگ ها رقص نور بود و همه وسط در حال رقصیدن بودن شاید
من هم الان یه نوشیدنی بخورم بهتر بشم...
تهیونگ: لیا رو کجا پیدا کنم بین این شلوغی
رفتم و پرسیدم..
تهیونگ: ببخشید آقا
گفت: بله
تهیونگ: این خانم رو ندید؟
گفت: این خانم و آقایی اتاقی رو گرفتن
تهیونگ: اتاق؟ برای چی؟
لبخندی زد
تهیونگ: کدوم اتاق؟
گفت: من بهشون اتاق شماره ی ۷ رو دادم بیشتر از یک ساعت نمیتونن اونجا باشن
تهیونگ: چه کارهایی انجام میدن..
گفت: نوشیدنی میخورن و بعد... اصلا من چرا باید اینهارو بهت بگم...
تهیونگ: باشه ممنون
رفتم و سمت اتاق ۷
دستم میلرزید چطور میتونستم این در رو باز کنم...
در رو نیمه باز کردم زن و مرد برهنه ای بودن که تو بغل هم درحال کارهایی(.....) بودن..
نگاهی به پایین کردم و آره این همون لباس های لیاست
سریع از اونجا دور شدم و رفتم سمت اتاقم...
الان چه غلطی باید کنم...
لیا که امروز از ناراحتی نمیدونست دیگه چی بهم بگه الان درحال خوا***بیدن با یه پسر دیگست
چشمام پر از اشک شده بود و حالم بد...
در اتاقم رو باز کردم و خودم رو پرت کردم روی تخت...
واییی من چه اشتباهی کردم تو زندگی قبلیم که تو این سال از زندگیم دارم بدبخت میشم
مثل یه بچه ی کوچولو خودم رو جمع کرده بودم و داشتم گریه میکردم...
نگاهی به گوشیم کردم
(پارک ا/ت)
جواب دادم
ا/ت: الو
تهیونگ: الو ا/ت
ا/ت: ببخشید بدموقع زنگ زدم نگران بودم خواستم ببینم رسیدی؟
تهیونگ:آره
ا/ت: خانوادت رو دیدی؟
تهیونگ: آره
ا/ت: حالت خوبه؟ صدات گرفته چیزی شده؟
تهیونگ: نه ا/ت بعدا بهت زنگ میزنم...
گوشی رو قطع کردم تا چند دقیقه پیش فکر میکردم خودم یه خیانتکارم اما در اصل امشب به خودم خیانت شد..
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
این وسط عوضی خیانکار منم...
سرم خیلی درد میکرد نمیدونم چیکار کنم
چیزی داخل اتاقم نبود از اتاق رفتم بیرون
و خواستم برم بیرون یه چیزی بخورم شاید کمی بهتر بشم
خواستم به لیا بگم که بیاد باهم بریم
صدای زنگ درش رو زدم جواب نداد
تهیونگ: عزیزم بیا بریم بیرون یه هوایی بخوریم..
تهیونگ: بیا باهم صحبت میکنیم... همه چیز رو بهت توضیح میدم قول میدم رابطمون رو مثل روز اولش کنم... بخدا ا/ت ده بار زنگ زده جواب ندادم
یکی رو دیدم که با لباس رسمی اومد نزدیکم و
گفت: من خانم رو دیدم از رفت بیرون و آدرس بار هتل رو ازم پرسید
تهیونگ: طبقه ی چنده؟
گفت: ۱۵
تهیونگ: ممنون
چقدر عوضی و بد شدم ببین با یه دختر چیکار کردم که رفته نوشیدنی بخوره..
سوار آسانسور شدم و رسیدم طبقه ۱۵
همه جا تاریک بود و فقط رنگ ها رقص نور بود و همه وسط در حال رقصیدن بودن شاید
من هم الان یه نوشیدنی بخورم بهتر بشم...
تهیونگ: لیا رو کجا پیدا کنم بین این شلوغی
رفتم و پرسیدم..
تهیونگ: ببخشید آقا
گفت: بله
تهیونگ: این خانم رو ندید؟
گفت: این خانم و آقایی اتاقی رو گرفتن
تهیونگ: اتاق؟ برای چی؟
لبخندی زد
تهیونگ: کدوم اتاق؟
گفت: من بهشون اتاق شماره ی ۷ رو دادم بیشتر از یک ساعت نمیتونن اونجا باشن
تهیونگ: چه کارهایی انجام میدن..
گفت: نوشیدنی میخورن و بعد... اصلا من چرا باید اینهارو بهت بگم...
تهیونگ: باشه ممنون
رفتم و سمت اتاق ۷
دستم میلرزید چطور میتونستم این در رو باز کنم...
در رو نیمه باز کردم زن و مرد برهنه ای بودن که تو بغل هم درحال کارهایی(.....) بودن..
نگاهی به پایین کردم و آره این همون لباس های لیاست
سریع از اونجا دور شدم و رفتم سمت اتاقم...
الان چه غلطی باید کنم...
لیا که امروز از ناراحتی نمیدونست دیگه چی بهم بگه الان درحال خوا***بیدن با یه پسر دیگست
چشمام پر از اشک شده بود و حالم بد...
در اتاقم رو باز کردم و خودم رو پرت کردم روی تخت...
واییی من چه اشتباهی کردم تو زندگی قبلیم که تو این سال از زندگیم دارم بدبخت میشم
مثل یه بچه ی کوچولو خودم رو جمع کرده بودم و داشتم گریه میکردم...
نگاهی به گوشیم کردم
(پارک ا/ت)
جواب دادم
ا/ت: الو
تهیونگ: الو ا/ت
ا/ت: ببخشید بدموقع زنگ زدم نگران بودم خواستم ببینم رسیدی؟
تهیونگ:آره
ا/ت: خانوادت رو دیدی؟
تهیونگ: آره
ا/ت: حالت خوبه؟ صدات گرفته چیزی شده؟
تهیونگ: نه ا/ت بعدا بهت زنگ میزنم...
گوشی رو قطع کردم تا چند دقیقه پیش فکر میکردم خودم یه خیانتکارم اما در اصل امشب به خودم خیانت شد..
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
- ۲۳۰
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط