{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نه تو می مانی

نه تو می مانی
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتا هی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه،نه! آیینه به تو خیره شده ست
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی 
آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد 
گنجه دیروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!
بسته های فردا همه ای کاش ای کاش!
ظرف این لحظه ولیکن خالی ست
ساحت سینه پذ یرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید در این بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقی ست
تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده!
دیدگاه ها (۷۵)

دختری که استقلالیه دختر که نیستفرشتـــــ.ست...

خداوندا... آرامشم را میان پیچ و خم زندگی ای که خود رقم زد...

موسی مندلسون Moses Mendelssohn، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود...

هر راهی را که رفته باشم هرچقدر هم دورتر ، کوتاه ترین است برا...

وقتی می‌خندی، دنیای من دگرگون می‌شود؛ انگار در آن لحظه‌ها تم...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

هنوز دنبالت می‌گردم، انگار نمی‌خواهم باور کنم این دنیا می‌تو...

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

اربعین که می‌آید، انگار تمامِ زمین و زمان در یک بغضِ طولانی ...

Enemys Embrsce [ part ۱۳ ]

چندتا نکته میگم مخصوص برعندازاسدرسته اینا خیلی اوسگلن ولی دل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط