تلخترین قسمتِ دوست داشتن اینه که یه روز، همون آدمی رو که
تلخترین قسمتِ دوست داشتن اینه که یه روز، همون آدمی رو که حاضری براش دنیا رو به هم بریزی، کنار کسی میبینی که خودش انتخابش کرده؛ کنار کسی که جاش رو توی قلبش گرفته، جایی که تو برای موندن توش هر کاری کردی…
و تو فقط نگاه میکنی؛ با هزار حرفی که پشت گلوت گیر کردن، با قلبی که داره از درون میشکنه و با لبخندی که به زور روی لبت نگهش داشتی. دلت میخواد صداش کنی، بگی: «پس من چی؟ منی که اینهمه دوستت داشتم چی؟ منی که حاضرم بودم برای خوشحالیت از خودم بگذرم، منی که هر شب با فکر تو خوابیدم و هر صبح با امید دیدنت بیدار شدم، کجای قصهات بودم؟»
اما هیچی نمیگی… چون میدونی اون انتخابش رو کرده. میدونی بین تو و اون، کسی رو انتخاب کرده که دوستش داره؛ و تو موندی با تمام دوست داشتنی که هیچوقت به مقصد نرسید.
چه دردناک است که هنوز تمام قلبت متعلق به کسی باشد که قلبش را به دیگری سپرده…
تو هنوز با دیدن لبخندش دلت میلرزه، هنوز صدای خندیدنش برات قشنگترین صدای دنیاست، اما حالا همون خندهای که یه روز آرزوت بود دلیل اشکهای پنهونیته. حالا باید تماشاش کنی که چطور برای یکی دیگه میخنده، چطور با یکی دیگه حرف میزنه و چطور به کسی نگاه میکنه که تو تمام عمرت آرزوی اون نگاه رو داشتی.
و تلختر از همه اینه که حتی نمیتونی ازش گله کنی؛ چون هیچوقت قولی بهت نداده بود، هیچوقت نگفته بود که قراره تو رو انتخاب کنه. این تو بودی که با تمام وجودت دوستش داشتی، این تو بودی که توی سکوت، هزاران آینده باهاش ساختی؛ آیندههایی که اون حتی از وجودشون خبر نداشت.
گاهی دلم میخواد ازش بپرسم: «هیچوقت حتی برای یه لحظه فکر کردی که یکی این گوشهی دنیا هست که با یه لبخند تو خوشحال میشه و با یه بیتوجهیات تا شب دلش میگیره؟ کسی که شاید هیچوقت انتخابت نباشه، اما تو همیشه انتخاب اول قلبشی؟»
ولی حتی اگه میتونستم، نمیپرسیدم؛ چون نمیخوام مجبور باشی منو دوست داشته باشی. نمیخوام کنارم بمونی فقط چون از دوست داشتنم خبر داری. من تو رو برای خودت میخواستم، نه برای ترحم، نه از روی اجبار و نه برای اینکه از تنهایی فرار کنی.
من فقط دلم میخواست یه بار، فقط یه بار، تو هم منو همونقدر بخوای که من تو رو میخواستم…
اما نشد. تو اونو انتخاب کردی و من باید یاد بگیرم با این حقیقت کنار بیام؛ با اینکه هنوز دوستت دارم، با اینکه دیدنت کنار اون قلبم رو میفشاره و با اینکه هر بار میبینمت، هزار بار توی دلم میشکنم و وانمود میکنم که هیچ اتفاقی نیفتاده.
شاید هیچوقت نفهمی چقدر دوستت داشتم. شاید هیچوقت نفهمی چند بار از دور نگاهت کردم و آرزو کردم کاش برای یک بار هم که شده، نگاهت دنبال من بگرده. شاید هیچوقت نفهمی که من چقدر دلم میخواست اون کسی باشم که کنارت میایسته، دستت رو میگیره و توی شلوغی دنیا، پناهت میشه.
اما حالا اون کنارته و من فقط یه آدمم که باید از دور تماشات کنه…
و چه غم بزرگیه که آدم برای کسی بمیره که زندهست، میخنده، عاشقه… اما نه برای اون. :) 🥀
و تو فقط نگاه میکنی؛ با هزار حرفی که پشت گلوت گیر کردن، با قلبی که داره از درون میشکنه و با لبخندی که به زور روی لبت نگهش داشتی. دلت میخواد صداش کنی، بگی: «پس من چی؟ منی که اینهمه دوستت داشتم چی؟ منی که حاضرم بودم برای خوشحالیت از خودم بگذرم، منی که هر شب با فکر تو خوابیدم و هر صبح با امید دیدنت بیدار شدم، کجای قصهات بودم؟»
اما هیچی نمیگی… چون میدونی اون انتخابش رو کرده. میدونی بین تو و اون، کسی رو انتخاب کرده که دوستش داره؛ و تو موندی با تمام دوست داشتنی که هیچوقت به مقصد نرسید.
چه دردناک است که هنوز تمام قلبت متعلق به کسی باشد که قلبش را به دیگری سپرده…
تو هنوز با دیدن لبخندش دلت میلرزه، هنوز صدای خندیدنش برات قشنگترین صدای دنیاست، اما حالا همون خندهای که یه روز آرزوت بود دلیل اشکهای پنهونیته. حالا باید تماشاش کنی که چطور برای یکی دیگه میخنده، چطور با یکی دیگه حرف میزنه و چطور به کسی نگاه میکنه که تو تمام عمرت آرزوی اون نگاه رو داشتی.
و تلختر از همه اینه که حتی نمیتونی ازش گله کنی؛ چون هیچوقت قولی بهت نداده بود، هیچوقت نگفته بود که قراره تو رو انتخاب کنه. این تو بودی که با تمام وجودت دوستش داشتی، این تو بودی که توی سکوت، هزاران آینده باهاش ساختی؛ آیندههایی که اون حتی از وجودشون خبر نداشت.
گاهی دلم میخواد ازش بپرسم: «هیچوقت حتی برای یه لحظه فکر کردی که یکی این گوشهی دنیا هست که با یه لبخند تو خوشحال میشه و با یه بیتوجهیات تا شب دلش میگیره؟ کسی که شاید هیچوقت انتخابت نباشه، اما تو همیشه انتخاب اول قلبشی؟»
ولی حتی اگه میتونستم، نمیپرسیدم؛ چون نمیخوام مجبور باشی منو دوست داشته باشی. نمیخوام کنارم بمونی فقط چون از دوست داشتنم خبر داری. من تو رو برای خودت میخواستم، نه برای ترحم، نه از روی اجبار و نه برای اینکه از تنهایی فرار کنی.
من فقط دلم میخواست یه بار، فقط یه بار، تو هم منو همونقدر بخوای که من تو رو میخواستم…
اما نشد. تو اونو انتخاب کردی و من باید یاد بگیرم با این حقیقت کنار بیام؛ با اینکه هنوز دوستت دارم، با اینکه دیدنت کنار اون قلبم رو میفشاره و با اینکه هر بار میبینمت، هزار بار توی دلم میشکنم و وانمود میکنم که هیچ اتفاقی نیفتاده.
شاید هیچوقت نفهمی چقدر دوستت داشتم. شاید هیچوقت نفهمی چند بار از دور نگاهت کردم و آرزو کردم کاش برای یک بار هم که شده، نگاهت دنبال من بگرده. شاید هیچوقت نفهمی که من چقدر دلم میخواست اون کسی باشم که کنارت میایسته، دستت رو میگیره و توی شلوغی دنیا، پناهت میشه.
اما حالا اون کنارته و من فقط یه آدمم که باید از دور تماشات کنه…
و چه غم بزرگیه که آدم برای کسی بمیره که زندهست، میخنده، عاشقه… اما نه برای اون. :) 🥀
- ۷۳۹
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط