ابلیس
part 185
روی صندلی نشسته بود و پاهاشو روی میز روی هم قرار داد بود و با گیلاس که مایع سرخی درونش خود نمایی میکرد در دستش تکون میداد و با تلفن صحبت میکرد...
_ فکر نمیکردم برادرم انقدر بخواد باهوش باشه
انگو تک خنده ای کرد
" برادر توعه "
_ اون زن هم لابد پیش پسرشه
" نه ولی از دور مراقبه "
دازای خنده پر تمسخری کرد و کمی از شرابش رو خورد
_ عشق مادر به فرزند...اونم از یوکی واقعا خنده داره...مار پوست میندازه اما نیشش رو داره حواستو جمع کن نباید به اطلاعات مافیا دست پیدا کنه
" داری راجب مادرت حرف میزنی...شاید ظلم زیادی بهت کرده باشه اما...دازای اون تورو بدنیا آورده "
_ مهم نیست...خودشو پسرشو زیر پام له میکنم...انگو من دازای دو سال پیش نیستم
" متوجه ام...ولی به اون زن کاری نداشته باش "
_ دخالت نکن...به کارت برس!
صدای فریادی از پشت گوشی بلند شد که دازای نیشخند زد
_ برو تا چویا اونجا رو روی سرت خراب نکرده
ناگهان صدای همسرش رو از پشت گوشی شنید که با کلافگی سریع گفت
+ انقدر زر مفت نزن گورتو گم کن پیش اون مرتیکه هارو تا...
_ اگه وقت کردم میرم
برعکس لحن تند و عجول چویا دازای در کمال بیخیالی و خونسردی گفت و بدون توجه به چویا تلفن رو روش قطع کرد!
+ این مرتیکه الان چه غلطی کرد؟
انگو عینکش رو درست کرد و جواب داد
" تلفن رو روت قطع کرد...قبل از اینکه بشکنیش بهتره پسش بدی "
چویا با حرص گوشیو سمتش پرت کرد و پشت میز نشست و به صفحه لب تاپ نگاه کرد
+ مهم نیست...تا وقتی عقلش سر جاش نیاد تحمل میکنم!
.........................................................
در حال امضا و خوندن قرارداد ها بود که تلفنش زنگ خورد و با دیدن اسم اکوتاگاوا روی اسپیکر زد
_ بگو اکوتاگوا میشنوم
" رئیس...یوری چان میخواد که با شما صحبت کنه "
_ وقت ندارم
" ولی رئیس...این زن یکم ترسناکه "
دازای چشماشو تو کاسه چرخوند...حدود پنج شش ماهی میشه اکوتاگوا چویا رو ندیده...از نظر دازای خشن ترین زنی که میشناسه چویاست...اون یه احمق جذابه!
_ کجای اون دلقک ترسناکه...بی عرضه شدی اکوتاگوا از یه زن میترسی؟
" حداقل یه زمان دقیق بگید تا بهش بگم که... "
_ نمیخواد حرفی بزنی...بفرستش عمارت
" شما مطمئنید؟ "
_ چیزی گفتی؟
" نه...چشم "
تلفن رو قطع کرد و نفس عمیقی کشید و به ساعت نگاه کرد که صدایی از پشت سرش بلند شد
" تورو خوب بار آوردم اوسامو...زنا بهترین سرگرمی ای هستن که میتونی داشته باشی "
_ خفه خون بگیر
رئیس سابق خندید و اونقدر خندید که دازای دستشو لای موهاش برد و نفسش رو تخلیه کرد
" ولی یه پیشنهاد بهت بدم برادرزاده ی عزیزم...یوری جرعت و شجاعتش بیشتر از چویاست...اون کسیه که لیاقت ایستادن کنار تورو داره...اون یه زن مستقله و قدرتمند که بدون تو از پس همه چی بر میاد اما چویا؟ هه پسرک احمق اون بدون تو دووم نمیاره "
دازای لبخندی زد و صندلی رو سمتش چرخوند
_ چویای من خاصه...اونو من بزرگ کردم...من بدون تو سرپام اونم بدون من میتونه اما...
نیشخند زد و لیوان رو کنار گذاشت
_ کی گفته قراره بدون من بمونه؟ یوری انگشت کوچیکه ی همسر من نمیشه
" ولی تو برای یوری جذابی رئیس فعلی "
دازای خندید
_ این عادیه!
" چویا رو دور بنداز "
_ گمشو
" من با تو ام "
_ آه بمیر لعنتی
در اتاق به صدا در اومد و دازای چشم غره ای به رئیس انداخت و اجازه ورود داد
" هی رئیس "
یوری با قدم های بلند وارد شد
" توی لعنتی برای من مراقب گذاشتی؟ مگه فرد درجه دار هم دوربین داره ؟؟ "
دازای دستاشو زیر چونه اش گذاشت و با نگاه تیره اش بهش خیره شد
_ من بهت اعتماد ندارم
" ولی باید داشته باشی من جزو مافیام "
_ همه ی اعضا زیر نظر من کار میکنن...اعتراض مساوی با اخراج...اخراج تو مافیا مرگه...خانوم کوچولو هوس مرگ کردی؟
" یعنی برای همه اعضا مراقب گذاشتی؟ تو یه روانی ای؟ "
دازای لبخند زد و نگاه نافذش رو بهش داد
_ هوم...شاید!
دستشو روی میز کوبید
" میدونی که برام مهم نیست کی و چیکاره ای...این عوضی ها رو از دور من جمع کن یا لاقل بگو وارد اتاقم نشن...من یه خانوم محترمم نمیتونم تو اتاق خودمم راحت باشم؟ "
_ فکر کردی مافیا مکانی برای راحت بودنه؟ قبل ورود باید به این مسائل فکر میکردی احمق
" لعنت بهت اوسامو "
سردی ای رو روی سرش از پشت حس کرد که دازای با یه لبخند چندش گفت
_ جایگاهتو فراموش نکن...طرز صحبتت با رئیست رو یاد بگیر هر&زه
یوری چشماش گرد شد
" چی گفتی؟ تو الان به من گفتی هر&زه؟ "
______________________________________
ادامه دارد...
روی صندلی نشسته بود و پاهاشو روی میز روی هم قرار داد بود و با گیلاس که مایع سرخی درونش خود نمایی میکرد در دستش تکون میداد و با تلفن صحبت میکرد...
_ فکر نمیکردم برادرم انقدر بخواد باهوش باشه
انگو تک خنده ای کرد
" برادر توعه "
_ اون زن هم لابد پیش پسرشه
" نه ولی از دور مراقبه "
دازای خنده پر تمسخری کرد و کمی از شرابش رو خورد
_ عشق مادر به فرزند...اونم از یوکی واقعا خنده داره...مار پوست میندازه اما نیشش رو داره حواستو جمع کن نباید به اطلاعات مافیا دست پیدا کنه
" داری راجب مادرت حرف میزنی...شاید ظلم زیادی بهت کرده باشه اما...دازای اون تورو بدنیا آورده "
_ مهم نیست...خودشو پسرشو زیر پام له میکنم...انگو من دازای دو سال پیش نیستم
" متوجه ام...ولی به اون زن کاری نداشته باش "
_ دخالت نکن...به کارت برس!
صدای فریادی از پشت گوشی بلند شد که دازای نیشخند زد
_ برو تا چویا اونجا رو روی سرت خراب نکرده
ناگهان صدای همسرش رو از پشت گوشی شنید که با کلافگی سریع گفت
+ انقدر زر مفت نزن گورتو گم کن پیش اون مرتیکه هارو تا...
_ اگه وقت کردم میرم
برعکس لحن تند و عجول چویا دازای در کمال بیخیالی و خونسردی گفت و بدون توجه به چویا تلفن رو روش قطع کرد!
+ این مرتیکه الان چه غلطی کرد؟
انگو عینکش رو درست کرد و جواب داد
" تلفن رو روت قطع کرد...قبل از اینکه بشکنیش بهتره پسش بدی "
چویا با حرص گوشیو سمتش پرت کرد و پشت میز نشست و به صفحه لب تاپ نگاه کرد
+ مهم نیست...تا وقتی عقلش سر جاش نیاد تحمل میکنم!
.........................................................
در حال امضا و خوندن قرارداد ها بود که تلفنش زنگ خورد و با دیدن اسم اکوتاگاوا روی اسپیکر زد
_ بگو اکوتاگوا میشنوم
" رئیس...یوری چان میخواد که با شما صحبت کنه "
_ وقت ندارم
" ولی رئیس...این زن یکم ترسناکه "
دازای چشماشو تو کاسه چرخوند...حدود پنج شش ماهی میشه اکوتاگوا چویا رو ندیده...از نظر دازای خشن ترین زنی که میشناسه چویاست...اون یه احمق جذابه!
_ کجای اون دلقک ترسناکه...بی عرضه شدی اکوتاگوا از یه زن میترسی؟
" حداقل یه زمان دقیق بگید تا بهش بگم که... "
_ نمیخواد حرفی بزنی...بفرستش عمارت
" شما مطمئنید؟ "
_ چیزی گفتی؟
" نه...چشم "
تلفن رو قطع کرد و نفس عمیقی کشید و به ساعت نگاه کرد که صدایی از پشت سرش بلند شد
" تورو خوب بار آوردم اوسامو...زنا بهترین سرگرمی ای هستن که میتونی داشته باشی "
_ خفه خون بگیر
رئیس سابق خندید و اونقدر خندید که دازای دستشو لای موهاش برد و نفسش رو تخلیه کرد
" ولی یه پیشنهاد بهت بدم برادرزاده ی عزیزم...یوری جرعت و شجاعتش بیشتر از چویاست...اون کسیه که لیاقت ایستادن کنار تورو داره...اون یه زن مستقله و قدرتمند که بدون تو از پس همه چی بر میاد اما چویا؟ هه پسرک احمق اون بدون تو دووم نمیاره "
دازای لبخندی زد و صندلی رو سمتش چرخوند
_ چویای من خاصه...اونو من بزرگ کردم...من بدون تو سرپام اونم بدون من میتونه اما...
نیشخند زد و لیوان رو کنار گذاشت
_ کی گفته قراره بدون من بمونه؟ یوری انگشت کوچیکه ی همسر من نمیشه
" ولی تو برای یوری جذابی رئیس فعلی "
دازای خندید
_ این عادیه!
" چویا رو دور بنداز "
_ گمشو
" من با تو ام "
_ آه بمیر لعنتی
در اتاق به صدا در اومد و دازای چشم غره ای به رئیس انداخت و اجازه ورود داد
" هی رئیس "
یوری با قدم های بلند وارد شد
" توی لعنتی برای من مراقب گذاشتی؟ مگه فرد درجه دار هم دوربین داره ؟؟ "
دازای دستاشو زیر چونه اش گذاشت و با نگاه تیره اش بهش خیره شد
_ من بهت اعتماد ندارم
" ولی باید داشته باشی من جزو مافیام "
_ همه ی اعضا زیر نظر من کار میکنن...اعتراض مساوی با اخراج...اخراج تو مافیا مرگه...خانوم کوچولو هوس مرگ کردی؟
" یعنی برای همه اعضا مراقب گذاشتی؟ تو یه روانی ای؟ "
دازای لبخند زد و نگاه نافذش رو بهش داد
_ هوم...شاید!
دستشو روی میز کوبید
" میدونی که برام مهم نیست کی و چیکاره ای...این عوضی ها رو از دور من جمع کن یا لاقل بگو وارد اتاقم نشن...من یه خانوم محترمم نمیتونم تو اتاق خودمم راحت باشم؟ "
_ فکر کردی مافیا مکانی برای راحت بودنه؟ قبل ورود باید به این مسائل فکر میکردی احمق
" لعنت بهت اوسامو "
سردی ای رو روی سرش از پشت حس کرد که دازای با یه لبخند چندش گفت
_ جایگاهتو فراموش نکن...طرز صحبتت با رئیست رو یاد بگیر هر&زه
یوری چشماش گرد شد
" چی گفتی؟ تو الان به من گفتی هر&زه؟ "
______________________________________
ادامه دارد...
- ۳۷۹
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط