{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌

‌
من هیچ تصوری از آقای خوابیده در ذهنم ندارم؛
تصور من از تو همیشه ایستاده است، با صلابت، مگر تو همان قامت برافراشته نبودی؟ من حتی تو را خمیده هم ندیده بودم…
آقا!
برخیز!
مهمان آمده، دشمن نشسته و دارد تماشا می‌کند؛ مبادا دشمن شاد شویم!
برخیز!
مگر می‌شود آن قامت رعنا را پشت این حجاب مرگ پنهان کرد؟
برخیز…
ما هنوز محتاج آن زبان بدن مقتدرانه‌ایم؛ محتاج صلابتی که در نگاهت بود...
برخیز که عزت این خاک روی شانه‌های تو ایستاده بود!
نگاه کن…
یتیمانت حالا در بی‌سرپناهی این هیاهو، غریب افتاده‌اند.
تو کجا رفته‌ای؟ مگر نمی‌دانی یک لبخند تو، تمام رگ‌های جان ما را دوباره به تپش می‌انداخت؟
من این «رفتن» را باور ندارم؛ تو اهل رفتن بدون عاشقانت، نبودی…
‌
دیدگاه ها (۰)

ای پیشوای سترگِ جاودان،ای آن‌که نامت در طنینِ تاریخ، هم‌سنگِ...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ پارت ۱ شب‌های شهر «برلنت...

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀𓆩 پــارت دوازدهــم 𓆪 🖤🥀اتاق در تاریکی مطلق فرو رفت...

*.the Law of Violence.*

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟖صبح روز بعد، سئول هنگام صبحان...

رفتی و کوهی از غم بر روی شانه‌های ما گذاشتی ❤️‍🩹🖤.چهل روز اس...

LESSON

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟜: انتخاب سختبعد از رفتن ا/ت، محوطه‌ی دانشگ...

ᴘᴀʀᴛ ۴۰ | حرفی که سال‌ها نگفته بودشب قبل از رفتن آرا...خونه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط