{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 2

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 2

#لینو #فیکشن

سه روز بعد ـ عمارت لی

لونا با لباس عروس سفید جلوی آینه ایستاده بود. از لباسش متنفر نبود؛ از مردی متنفر بود که قرار بود چند دقیقه‌ی دیگر همسرش شود.

مادرش وارد اتاق شد.

مادر لونا: لونا جان، آماده‌ای؟

لونا: نه. و هیچ‌وقت هم آماده نمی‌شم.

مادرش آهی کشید.

لونا: مامان، هنوزم می‌تونیم این عروسی رو لغو کنیم.

مادر لونا: اگه لغوش کنیم، خانواده‌مون نابود می‌شه.

لونا با تلخی خندید.

لونا: پس قراره من نابود بشم تا خانواده‌مون نجات پیدا کنه؟

مادرش جوابی نداد.

چند دقیقه بعد، لونا وارد سالن شد.

مینهو با کت‌وشلوار مشکی کنار جایگاه عقد ایستاده بود. حتی یک لبخند هم روی لبش نبود.

وقتی لونا کنارش ایستاد، مینهو زیر لب گفت:

مینهو: انقدر قیافه نگیر. انگار دارن می‌برنت اعدام.

لونا بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:

لونا: برای من فرقی نداره.

مینهو: پس حداقل جلوی مهمونا نقش بازی کن.

لونا: اول خودت یاد بگیر چطور آدم باشی.

مینهو با خشم به او نگاه کرد، اما قبل از اینکه جواب بدهد، عاقد شروع به خواندن خطبه کرد.

لحظه‌ی بله گفتن رسید.

عاقد: دوشیزه کیم لونا، آیا وکیلم شما را به عقد دائم آقای لی مینهو درآورم؟

لونا سکوت کرد.

پدرش با نگرانی نگاهش می‌کرد.

عاقد دوباره سؤال را تکرار کرد.

مینهو آهسته و بدون اینکه لبخند بزند، گفت:

مینهو: اگه می‌خوای خانواده‌ات رو نجات بدی، همین الان جواب بده.

لونا با نفرت به او نگاه کرد.

لونا: بله.

صدای دست زدن مهمان‌ها سالن را پر کرد.

مینهو حلقه را در انگشت لونا گذاشت و زیر لب گفت:

مینهو: تبریک می‌گم، خانم لی. از امروز بدبختی‌هامون مشترکه.

لونا هم حلقه را در دست او گذاشت.

لونا: اشتباه نکن، آقای لی. من فقط همسرت شدم؛ نه مال تو.

مینهو لبخند سردی زد.

مینهو: به‌زودی می‌فهمی توی عمارت من چه قوانینی وجود داره.

لونا: و تو هم به‌زودی می‌فهمی با چه آدمی ازدواج کردی.

آن شب، ساعت ۱۱:۳۰ ـ عمارت مینهو

مینهو در اتاق را باز کرد و چمدان لونا را کنار تخت گذاشت.

لونا با تعجب پرسید:

لونا: چمدون من اینجا چیکار می‌کنه؟

مینهو: چون از امشب اینجا زندگی می‌کنی.

لونا: من توی اتاق تو نمی‌خوابم!

مینهو با بی‌حوصلگی به تخت اشاره کرد.

مینهو: خیالت راحت. منم علاقه‌ای ندارم کنار تو بخوابم.

بعد به سمت در رفت، اما قبل از بیرون رفتن برگشت و گفت:

مینهو: یه چیز دیگه، لونا.

لونا: چی؟

مینهو: به هیچ‌چیزی توی این عمارت دست نزن؛ مخصوصاً به درِ سیاه انتهای راهرو.

لونا اخم کرد.

لونا: چرا؟

مینهو نگاه سردی به او انداخت.

مینهو: چون اگه وارد اون اتاق بشی، آرزو می‌کنی هیچ‌وقت با من ازدواج نکرده بودی.

در با صدای بلندی بسته شد.

لونا به در خیره ماند.

و اولین فکری که از ذهنش گذشت، این بود که باید بفهمد پشت آن در چه چیزی پنهان شده است. 🖤
دیدگاه ها (۰)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۴زنگ ناهار که خورد، چهار امگا طبق معم...

پارت ۲۲

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۹چراغ‌ها ناگهان روشن شدند.اتاق ک...

داستان عاشقانه جدید

خانوم مدیرعاملپارت ۱۵ | جاده‌ی فرانسهصبح روز بعد، همه‌چیز بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط