عقد با رئیس
عقد با رئیس
𝒫𝒶𝓇𝓉 20
صدای قدمها هر لحظه نزدیکتر میشد.
ات پشت سر تهیونگ ایستاده بود و به در ورودی خیره شده بود.
دووون سند را در دستش فشرد.
هانا آرام گفت: «اگه اونها سند رو بگیرن، همهچیز تمومه.»
تهیونگ جواب داد: «تا وقتی من اینجام، کسی به سند دست نمیزنه.»
ات با نگرانی پرسید: «ولی چند نفرن؟»
دووون گفت: «بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
ناگهان چراغها روشن شدند.
چند مرد در ورودی ایستاده بودند.
اما کسی که جلوتر از همه بود، چهرهای آشنا داشت.
تهیونگ با دیدنش شوکه شد.
«تو؟»
مرد لبخند زد.
یکی از قدیمیترین افراد خانواده کیم.
همان کسی که سالها به پدر تهیونگ خدمت کرده بود.
او گفت: «فکر نمیکردی من هنوز زنده باشم، درسته؟»
تهیونگ سرد جواب داد: «تو باید سالها پیش ناپدید شده باشی.»
مرد خندید.
«نابود شدن با ناپدید شدن فرق داره.»
ات آرام پرسید: «پس تو همون کسی هستی که این همه سال همهچیز رو کنترل میکرد؟»
مرد نگاهش را به ات دوخت.
«باهوشی. حالا میفهمم چرا تهیونگ بهت علاقهمند شده.»
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
«اسم پدرم رو وسط نکش.»
مرد گفت:
«اتفاقاً تمام این ماجرا از پدرت شروع شد.»
سپس به دووون اشاره کرد.
«سند رو بده.»
دووون عقب رفت.
«هرگز.»
مرد لبخند زد.
«پس مجبورم خودم بیام بگیرمش.»
در یک لحظه، همهچیز به هم ریخت.
تهیونگ و افرادش جلوی ات و هانا قرار گرفتند.
دووون از فرصت استفاده کرد و سند را به هانا داد.
«باید اینو از اینجا خارج کنی.»
هانا گفت: «ولی تو چی؟»
دووون لبخند زد.
«من راه دیگهای پیدا میکنم.»
هانا سند را گرفت و به سمت راهروی پشتی رفت.
ات متوجه شد.
«هانا! صبر کن!»
تهیونگ دست ات را گرفت.
«تو با من میای.»
ات گفت: «ولی هانا تنهاست!»
تهیونگ جواب داد:
«اون میدونه چیکار کنه.»
آنها از راهروی دیگری خارج شدند.
چند دقیقه بعد، وقتی به حیاط پشتی رسیدند، ات ناگهان ایستاد.
«تهیونگ...»
«چی شده؟»
ات به گردنبندش اشاره کرد.
«علامتش روشن شده.»
تهیونگ با تعجب به گردنبند نگاه کرد.
قسمتی از آن باز شده بود.
داخلش یک تکه کاغذ بسیار کوچک قرار داشت.
ات آن را بیرون آورد.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«به تهیونگ اعتماد کن؛ حتی وقتی خودش به خودش اعتماد ندارد.»
ات آرام به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ با دیدن نوشته، برای اولین بار کاملاً ساکت شد.
«این خط...»
ات پرسید:
«میشناسیش؟»
تهیونگ جواب داد:
«آره.»
مکث کرد.
«این دستخط پدرمه.»
ات شوکه شد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای هانا از پشت سرشان آمد:
«تهیونگ...»
هر دو برگشتند.
هانا تنها بود.
اما سند دیگر در دستش نبود.
تهیونگ پرسید:
«سند کجاست؟»
هانا با چشمانی پر از نگرانی گفت:
«دووون... سند رو با خودش برد.»
تهیونگ اخم کرد.
«کجا؟»
هانا آرام جواب داد:
«نمیدونم.»
بعد به ات نگاه کرد.
«اما قبل از رفتن، فقط یه جمله گفت...»
ات پرسید:
«چی؟»
هانا گفت:
«بهشون بگو جاسوس واقعی، از اول کنار خود تهیونگ بوده.»
تهیونگ آرام به هانا نگاه کرد.
و ناگهان فهمید...
شاید تمام این مدت، دشمن واقعی درست کنار خودش بوده.
ادامه دارد... 🖤🔥
حمایت یادتون نره😉🤍
#فیک
#فیک_تهیونگ
#فن_فیکشن
#فن_فیکشن_کره_ای
#داستان
#داستان_عاشقانه
#مافیا
#رئیس_مافیا
#عشق_اجباری
#عشق_مافیایی
#کاپل
#رمان_قسمتی
𝒫𝒶𝓇𝓉 20
صدای قدمها هر لحظه نزدیکتر میشد.
ات پشت سر تهیونگ ایستاده بود و به در ورودی خیره شده بود.
دووون سند را در دستش فشرد.
هانا آرام گفت: «اگه اونها سند رو بگیرن، همهچیز تمومه.»
تهیونگ جواب داد: «تا وقتی من اینجام، کسی به سند دست نمیزنه.»
ات با نگرانی پرسید: «ولی چند نفرن؟»
دووون گفت: «بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
ناگهان چراغها روشن شدند.
چند مرد در ورودی ایستاده بودند.
اما کسی که جلوتر از همه بود، چهرهای آشنا داشت.
تهیونگ با دیدنش شوکه شد.
«تو؟»
مرد لبخند زد.
یکی از قدیمیترین افراد خانواده کیم.
همان کسی که سالها به پدر تهیونگ خدمت کرده بود.
او گفت: «فکر نمیکردی من هنوز زنده باشم، درسته؟»
تهیونگ سرد جواب داد: «تو باید سالها پیش ناپدید شده باشی.»
مرد خندید.
«نابود شدن با ناپدید شدن فرق داره.»
ات آرام پرسید: «پس تو همون کسی هستی که این همه سال همهچیز رو کنترل میکرد؟»
مرد نگاهش را به ات دوخت.
«باهوشی. حالا میفهمم چرا تهیونگ بهت علاقهمند شده.»
تهیونگ یک قدم جلو رفت.
«اسم پدرم رو وسط نکش.»
مرد گفت:
«اتفاقاً تمام این ماجرا از پدرت شروع شد.»
سپس به دووون اشاره کرد.
«سند رو بده.»
دووون عقب رفت.
«هرگز.»
مرد لبخند زد.
«پس مجبورم خودم بیام بگیرمش.»
در یک لحظه، همهچیز به هم ریخت.
تهیونگ و افرادش جلوی ات و هانا قرار گرفتند.
دووون از فرصت استفاده کرد و سند را به هانا داد.
«باید اینو از اینجا خارج کنی.»
هانا گفت: «ولی تو چی؟»
دووون لبخند زد.
«من راه دیگهای پیدا میکنم.»
هانا سند را گرفت و به سمت راهروی پشتی رفت.
ات متوجه شد.
«هانا! صبر کن!»
تهیونگ دست ات را گرفت.
«تو با من میای.»
ات گفت: «ولی هانا تنهاست!»
تهیونگ جواب داد:
«اون میدونه چیکار کنه.»
آنها از راهروی دیگری خارج شدند.
چند دقیقه بعد، وقتی به حیاط پشتی رسیدند، ات ناگهان ایستاد.
«تهیونگ...»
«چی شده؟»
ات به گردنبندش اشاره کرد.
«علامتش روشن شده.»
تهیونگ با تعجب به گردنبند نگاه کرد.
قسمتی از آن باز شده بود.
داخلش یک تکه کاغذ بسیار کوچک قرار داشت.
ات آن را بیرون آورد.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«به تهیونگ اعتماد کن؛ حتی وقتی خودش به خودش اعتماد ندارد.»
ات آرام به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ با دیدن نوشته، برای اولین بار کاملاً ساکت شد.
«این خط...»
ات پرسید:
«میشناسیش؟»
تهیونگ جواب داد:
«آره.»
مکث کرد.
«این دستخط پدرمه.»
ات شوکه شد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای هانا از پشت سرشان آمد:
«تهیونگ...»
هر دو برگشتند.
هانا تنها بود.
اما سند دیگر در دستش نبود.
تهیونگ پرسید:
«سند کجاست؟»
هانا با چشمانی پر از نگرانی گفت:
«دووون... سند رو با خودش برد.»
تهیونگ اخم کرد.
«کجا؟»
هانا آرام جواب داد:
«نمیدونم.»
بعد به ات نگاه کرد.
«اما قبل از رفتن، فقط یه جمله گفت...»
ات پرسید:
«چی؟»
هانا گفت:
«بهشون بگو جاسوس واقعی، از اول کنار خود تهیونگ بوده.»
تهیونگ آرام به هانا نگاه کرد.
و ناگهان فهمید...
شاید تمام این مدت، دشمن واقعی درست کنار خودش بوده.
ادامه دارد... 🖤🔥
حمایت یادتون نره😉🤍
#فیک
#فیک_تهیونگ
#فن_فیکشن
#فن_فیکشن_کره_ای
#داستان
#داستان_عاشقانه
#مافیا
#رئیس_مافیا
#عشق_اجباری
#عشق_مافیایی
#کاپل
#رمان_قسمتی
- ۵۰
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط