𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀
𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀
𓆩 پــارت دوازدهــم 𓆪 🖤🥀
اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته بود.
اسما بیحرکت ایستاده بود.
آن صدای آرام هنوز در گوشش میپیچید.
«حقیقت سوم... دربارهی خودته.»
ـ «کی اونجاست؟»
جوابی نیامد.
نامجون گوشیاش را دوباره روشن کرد.
نور ضعیف صفحه، گوشههای اتاق را روشن کرد.
ـ «اسما، پشت سر من بیا.»
اسما آرام به سمتش رفت.
اما ناگهان چیزی زیر پایش صدا داد.
تق.
خم شد.
یک نوار کاست قدیمی روی زمین افتاده بود.
روی آن با خطی آشنا نوشته شده بود:
«برای اسما.»
نامجون به آن خیره شد.
ـ «این امکان نداره...»
ـ «چرا؟»
نامجون جواب نداد.
اسما نوار را برداشت.
ـ «باید بفهمیم داخلش چیه.»
چند دقیقه بعد، دستگاه قدیمی اتاق روشن شد.
صدای خشخش در فضا پیچید.
سپس صدای یک کودک آمد.
صدای یون.
«اسما، اگه یه روز اینو شنیدی، یعنی من نتونستم بهت قولم رو عمل کنم.»
چشمهای اسما پر از اشک شد.
یون ادامه داد:
«ولی یه چیز رو هیچوقت فراموش نکن... تو باعث هیچکدوم از این اتفاقها نبودی.»
اسما با تعجب به نامجون نگاه کرد.
صدای یون دوباره پخش شد:
«کسی که باید ازش بترسی، همون کسیه که فکر میکنی داره ازت محافظت میکنه.»
نوار ناگهان قطع شد.
اسما آرام گفت:
ـ «منظورش کی بود؟»
نامجون چیزی نگفت.
اسما مستقیم به او نگاه کرد.
ـ «نامجون... منظورش تو بودی؟»
نامجون سرش را پایین انداخت.
ـ «نمیدونم.»
ـ «تو حتی خودت هم نمیدونی؟»
ـ «اسما، من اون شب خیلی چیزها رو از دست دادم.»
صدایش لرزید.
ـ «ولی هیچوقت بهت آسیب نزدم.»
اسما خواست جواب بدهد که ناگهان صدای باز شدن در آمد.
هر دو برگشتند.
مرد مسن پشت در ایستاده بود.
ـ «وقتشه.»
نامجون جلو رفت.
ـ «وقت چی؟»
مرد به اسما نگاه کرد.
ـ «وقت اینکه خودش انتخاب کنه.»
اسما با نگرانی پرسید:
ـ «انتخاب چی؟»
مرد کلیدی کوچک روی زمین انداخت.
ـ «بیرون رفتن... یا فهمیدن تمام حقیقت.»
اسما به کلید نگاه کرد.
ـ «اگه حقیقت رو بخوام؟»
مرد لبخند زد.
ـ «اونوقت باید بدونی که نامجون تنها کسی نیست که گذشتهات رو ازت پنهان کرده.»
اسما آرام پرسید:
ـ «پس کی دیگه میدونه؟»
مرد برگشت.
ـ «خودت.»
اسما مات ماند.
مرد قبل از رفتن گفت:
ـ «حافظهات پاک نشده، اسما.»
مکث کرد.
ـ «فقط خودت تصمیم گرفتی فراموشش کنی.»
در بسته شد.
اسما به نامجون نگاه کرد.
ـ «منظورش چی بود؟»
نامجون آرام گفت:
ـ «نمیدونم.»
اما این بار...
اسما مطمئن بود که نامجون دروغ میگوید.
چون درست همان لحظه...
گوشی نامجون روشن شد.
یک پیام ناشناس آمده بود:
«بهش نگو چه کسی درِ اتاق رو باز کرد.»
اسما پیام را دید.
و برای اولین بار...
به این فکر کرد که شاید دشمن واقعی، بیرون از این اتاق نباشد.
شاید...
کنارش ایستاده باشد. 🖤🥀
𓆩 پــارت دوازدهــم 𓆪 🖤🥀
اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته بود.
اسما بیحرکت ایستاده بود.
آن صدای آرام هنوز در گوشش میپیچید.
«حقیقت سوم... دربارهی خودته.»
ـ «کی اونجاست؟»
جوابی نیامد.
نامجون گوشیاش را دوباره روشن کرد.
نور ضعیف صفحه، گوشههای اتاق را روشن کرد.
ـ «اسما، پشت سر من بیا.»
اسما آرام به سمتش رفت.
اما ناگهان چیزی زیر پایش صدا داد.
تق.
خم شد.
یک نوار کاست قدیمی روی زمین افتاده بود.
روی آن با خطی آشنا نوشته شده بود:
«برای اسما.»
نامجون به آن خیره شد.
ـ «این امکان نداره...»
ـ «چرا؟»
نامجون جواب نداد.
اسما نوار را برداشت.
ـ «باید بفهمیم داخلش چیه.»
چند دقیقه بعد، دستگاه قدیمی اتاق روشن شد.
صدای خشخش در فضا پیچید.
سپس صدای یک کودک آمد.
صدای یون.
«اسما، اگه یه روز اینو شنیدی، یعنی من نتونستم بهت قولم رو عمل کنم.»
چشمهای اسما پر از اشک شد.
یون ادامه داد:
«ولی یه چیز رو هیچوقت فراموش نکن... تو باعث هیچکدوم از این اتفاقها نبودی.»
اسما با تعجب به نامجون نگاه کرد.
صدای یون دوباره پخش شد:
«کسی که باید ازش بترسی، همون کسیه که فکر میکنی داره ازت محافظت میکنه.»
نوار ناگهان قطع شد.
اسما آرام گفت:
ـ «منظورش کی بود؟»
نامجون چیزی نگفت.
اسما مستقیم به او نگاه کرد.
ـ «نامجون... منظورش تو بودی؟»
نامجون سرش را پایین انداخت.
ـ «نمیدونم.»
ـ «تو حتی خودت هم نمیدونی؟»
ـ «اسما، من اون شب خیلی چیزها رو از دست دادم.»
صدایش لرزید.
ـ «ولی هیچوقت بهت آسیب نزدم.»
اسما خواست جواب بدهد که ناگهان صدای باز شدن در آمد.
هر دو برگشتند.
مرد مسن پشت در ایستاده بود.
ـ «وقتشه.»
نامجون جلو رفت.
ـ «وقت چی؟»
مرد به اسما نگاه کرد.
ـ «وقت اینکه خودش انتخاب کنه.»
اسما با نگرانی پرسید:
ـ «انتخاب چی؟»
مرد کلیدی کوچک روی زمین انداخت.
ـ «بیرون رفتن... یا فهمیدن تمام حقیقت.»
اسما به کلید نگاه کرد.
ـ «اگه حقیقت رو بخوام؟»
مرد لبخند زد.
ـ «اونوقت باید بدونی که نامجون تنها کسی نیست که گذشتهات رو ازت پنهان کرده.»
اسما آرام پرسید:
ـ «پس کی دیگه میدونه؟»
مرد برگشت.
ـ «خودت.»
اسما مات ماند.
مرد قبل از رفتن گفت:
ـ «حافظهات پاک نشده، اسما.»
مکث کرد.
ـ «فقط خودت تصمیم گرفتی فراموشش کنی.»
در بسته شد.
اسما به نامجون نگاه کرد.
ـ «منظورش چی بود؟»
نامجون آرام گفت:
ـ «نمیدونم.»
اما این بار...
اسما مطمئن بود که نامجون دروغ میگوید.
چون درست همان لحظه...
گوشی نامجون روشن شد.
یک پیام ناشناس آمده بود:
«بهش نگو چه کسی درِ اتاق رو باز کرد.»
اسما پیام را دید.
و برای اولین بار...
به این فکر کرد که شاید دشمن واقعی، بیرون از این اتاق نباشد.
شاید...
کنارش ایستاده باشد. 🖤🥀
- ۹۳
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط