رز سیاه جادویی☆فصل 2...P=30
(2 روز بعد_غروب)
ا.ت=(کوک تو این چند وقته اصلا باهام حرف نمیزنه...نگاهمم نمیکنه...جدا از تموم اتفاقاتی که افتاد... من اون و به عنوان دوستم واقعا دوست داشتم و این رفتارش ناراحتم میکرد...ناراحت تو اتاق تهیونگ بودم و اون از همه چیز خبر داشت)
تهیونگ=من باهاش حرف زدم اما انگار اصلا براش مهم نبود چی میگم...این پسر واقعا عقلش و از دست داده!
ا.ت=دلم میخواد از این سرزمین محو شم...اینا خستم کردن! جیمین مدام برام گل میفرسته و کوک همشون و میریزه دور...
تهیونگ=میدونی جالبش چیه! جیمین میدونه کوک با گل ها چیکار میکنه و بازم میفرسته...
ا.ت=کم کم دارم احساس میکنم...این وسط من برای انتقامم...
تهیونگ=چرا زود تر به کلمه فکر نمیکنی و جواب و پیدا نمیکنی تا از اینجا بری...
ا.ت=...
تهیونگ=چرا؟!
ا.ت=نمیدونم
تهیونگ=تو که راست میگی!
ا.ت=من اون بیرون کسی و ندارم...چرا برم؟...تا وقتی تو، نامجون، کوک و جیمین اینجا هستین من کجا برم؟...
تهیونگ=(لبخند زدم و بقلش کردم) باشه پس... هیچ جا نرو...
ا.ت=(خنده)
........
ا.ت=(از اتاق تهیونگ اومدم بیرون تا برم اتاق خودم که کوک و دیدم...درست مثل همیشه اخماش تو هم بود...مثل روز اولی که به این قصر اومدم...همونقدر سرد و پر از تنفر)
ا.ت=س..سلام کوک
کوک=سلام
ا.ت=میشه حرف بزنیم
کوک=نه!
ا.ت=اما الان چند روزه که...
کوک=گفتم که نمیخوام حرف بزنم! واضح نبود!؟ باید برم...
ا.ت=(حرفش و زد و فورا محو شد...از شدت حرف زدنش گریم گرفت و دویدم سمت اتاقم)
....
کوک=(درست اونروز که تو اتاق ا.ت بودم و اون و جیمین هم و بغل کردن...انگار یچیزی درونم شکست...دیگه دیدن ا.ت برام مثل قبل پر از هیجان و احساس تازه ای نبود...حس میکردم این فاصله به بهتر شدن احساسم کمک کنه که بتونم مثل یه دوست باهاش برخورد کنم اما همه چیز داشت بدتر میشد...)
پایان فصل 2
ا.ت=(کوک تو این چند وقته اصلا باهام حرف نمیزنه...نگاهمم نمیکنه...جدا از تموم اتفاقاتی که افتاد... من اون و به عنوان دوستم واقعا دوست داشتم و این رفتارش ناراحتم میکرد...ناراحت تو اتاق تهیونگ بودم و اون از همه چیز خبر داشت)
تهیونگ=من باهاش حرف زدم اما انگار اصلا براش مهم نبود چی میگم...این پسر واقعا عقلش و از دست داده!
ا.ت=دلم میخواد از این سرزمین محو شم...اینا خستم کردن! جیمین مدام برام گل میفرسته و کوک همشون و میریزه دور...
تهیونگ=میدونی جالبش چیه! جیمین میدونه کوک با گل ها چیکار میکنه و بازم میفرسته...
ا.ت=کم کم دارم احساس میکنم...این وسط من برای انتقامم...
تهیونگ=چرا زود تر به کلمه فکر نمیکنی و جواب و پیدا نمیکنی تا از اینجا بری...
ا.ت=...
تهیونگ=چرا؟!
ا.ت=نمیدونم
تهیونگ=تو که راست میگی!
ا.ت=من اون بیرون کسی و ندارم...چرا برم؟...تا وقتی تو، نامجون، کوک و جیمین اینجا هستین من کجا برم؟...
تهیونگ=(لبخند زدم و بقلش کردم) باشه پس... هیچ جا نرو...
ا.ت=(خنده)
........
ا.ت=(از اتاق تهیونگ اومدم بیرون تا برم اتاق خودم که کوک و دیدم...درست مثل همیشه اخماش تو هم بود...مثل روز اولی که به این قصر اومدم...همونقدر سرد و پر از تنفر)
ا.ت=س..سلام کوک
کوک=سلام
ا.ت=میشه حرف بزنیم
کوک=نه!
ا.ت=اما الان چند روزه که...
کوک=گفتم که نمیخوام حرف بزنم! واضح نبود!؟ باید برم...
ا.ت=(حرفش و زد و فورا محو شد...از شدت حرف زدنش گریم گرفت و دویدم سمت اتاقم)
....
کوک=(درست اونروز که تو اتاق ا.ت بودم و اون و جیمین هم و بغل کردن...انگار یچیزی درونم شکست...دیگه دیدن ا.ت برام مثل قبل پر از هیجان و احساس تازه ای نبود...حس میکردم این فاصله به بهتر شدن احساسم کمک کنه که بتونم مثل یه دوست باهاش برخورد کنم اما همه چیز داشت بدتر میشد...)
پایان فصل 2
- ۱۳.۵k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط