ددی خون آشام من
#Part_2
(ویو ا/ت)
با یک سردرد بدی بیدار شدم همه جارو تار میدیدم وقتی درست دیدم فهمیدم اینجا خونه نیست توی یک اتاق با تم مشکی و قرمز هستم روی تخت آروم از تخت بلند شدم گردنم میسوخت اومدم دست بزنم از توی آینه اتاق دیدم پانسمان شده بعد همه چی یادم اومد جنگ دوتا مرد بیهوش خواهرم و بعد خودم بیهوش شدم اومدم از اتاق بیرون برم همون مرد رو دیدم اولش ترسیدم یه قدم رفتم عقب
ا/ت: این کجاست خواهرم کوشش شما کی هستید هااا (با اعصبانیت اینارو گفت)
(بچه ها تهیونگ رو مخفف میکنم مینویسم ته)
ته: تو اینجایی چون من آوردمت خواهرتم توی اتاق بغلیه پیش داداشم
اومدم از کنار برم پیش یونا که نمیزاشت از اتاق برم بیرون منم عصبانی شدم گفتم
ا/ت: ولم کننن میخوام برم پیش خواهرم
که یهو در با شتاب باز شد
جونگ کوک: تهونگ بدو بیا حال این دختره بد شده زنگ بزنم به دکتر کیم بگو بیاد
ا/ت: پس اسم این پسره تهیونگ (توی دلش گفت)
تازه حرف پسره رو فهمیدم وقتی گفت اون دختره منظورش یونا بوده با اعصابیت رو به اون پسره کردم گفتم
ا/ت: چه بلایی سر خواهرم آوردییی هاااا خواهرم کجاست بزارید برم پیشش (بچه ها آخرش رو با بغض گفت)
که تهوینگ به پسره گفت
ته: جونگ کوک بزار بره خواهرشو ببینه
و جونگ کوک منو برد پیش خواهر و همون موقع دکتر هم اومد نزاشت کسی وارد اتاق بشه
دکتر کیم : خب حال بیمار خوبه فقط خون زیادی از دست داده بود یکم دیگه بهوش میاد
وقتی اینو گفت من با سرعت به اتاق رفت و گریم گرفت هعی باهاش حرف میزدم
ا/ت: خواهر قشنگم بلند شو(خواهر من خوبه نمرده بیهوشه وقت)
(ویو یونا )
با سردرد بدی بیدار شدم دیدم ا/ت داره بالا سرم گریه میکنه خندم گرفت و خندیدم از/ت شک شد و گفت
ا/ت : چرا میخندی هاا خیال کردم از دستت دادم
یونا: وایی 🤣🤣 یه طوری گریه میکردی انگار اومدی سر خاکم 😂😂
ا/ت از این حرف خنده اش گرفت وقتی داشتن میخندید یهو ........
خب به نظرت برای این دو خواهر چه اتفاقی میوفته
لطفاً حمایت کنید
لایک ۱۰تا
(ویو ا/ت)
با یک سردرد بدی بیدار شدم همه جارو تار میدیدم وقتی درست دیدم فهمیدم اینجا خونه نیست توی یک اتاق با تم مشکی و قرمز هستم روی تخت آروم از تخت بلند شدم گردنم میسوخت اومدم دست بزنم از توی آینه اتاق دیدم پانسمان شده بعد همه چی یادم اومد جنگ دوتا مرد بیهوش خواهرم و بعد خودم بیهوش شدم اومدم از اتاق بیرون برم همون مرد رو دیدم اولش ترسیدم یه قدم رفتم عقب
ا/ت: این کجاست خواهرم کوشش شما کی هستید هااا (با اعصبانیت اینارو گفت)
(بچه ها تهیونگ رو مخفف میکنم مینویسم ته)
ته: تو اینجایی چون من آوردمت خواهرتم توی اتاق بغلیه پیش داداشم
اومدم از کنار برم پیش یونا که نمیزاشت از اتاق برم بیرون منم عصبانی شدم گفتم
ا/ت: ولم کننن میخوام برم پیش خواهرم
که یهو در با شتاب باز شد
جونگ کوک: تهونگ بدو بیا حال این دختره بد شده زنگ بزنم به دکتر کیم بگو بیاد
ا/ت: پس اسم این پسره تهیونگ (توی دلش گفت)
تازه حرف پسره رو فهمیدم وقتی گفت اون دختره منظورش یونا بوده با اعصابیت رو به اون پسره کردم گفتم
ا/ت: چه بلایی سر خواهرم آوردییی هاااا خواهرم کجاست بزارید برم پیشش (بچه ها آخرش رو با بغض گفت)
که تهوینگ به پسره گفت
ته: جونگ کوک بزار بره خواهرشو ببینه
و جونگ کوک منو برد پیش خواهر و همون موقع دکتر هم اومد نزاشت کسی وارد اتاق بشه
دکتر کیم : خب حال بیمار خوبه فقط خون زیادی از دست داده بود یکم دیگه بهوش میاد
وقتی اینو گفت من با سرعت به اتاق رفت و گریم گرفت هعی باهاش حرف میزدم
ا/ت: خواهر قشنگم بلند شو(خواهر من خوبه نمرده بیهوشه وقت)
(ویو یونا )
با سردرد بدی بیدار شدم دیدم ا/ت داره بالا سرم گریه میکنه خندم گرفت و خندیدم از/ت شک شد و گفت
ا/ت : چرا میخندی هاا خیال کردم از دستت دادم
یونا: وایی 🤣🤣 یه طوری گریه میکردی انگار اومدی سر خاکم 😂😂
ا/ت از این حرف خنده اش گرفت وقتی داشتن میخندید یهو ........
خب به نظرت برای این دو خواهر چه اتفاقی میوفته
لطفاً حمایت کنید
لایک ۱۰تا
- ۲۹.۲k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط