گفتم مکن چنین‌ها ای جان چنین نباشد

گفتم مکن چنین‌ها ای جان چنین نباشد
غم قصد جان ما کرد گفتا خود این نباشد

غم خود چه زهره دارد تا دست و پا برآرد
چون خرده‌اش بسوزم گر خرده بین نباشد

غم ترسد و هراسد ما را نکو شناسد
صد دود از او برآرم گر آتشین نباشد

غم خصم خویش داند هم حد خویش داند
در خدمت مطیعان جز چون زمین نباشد

چون تو از آن مایی در زهر اگر درآیی
کی زهر زهره دارد تا انگبین نباشد

در عین دود و آتش باشد خلیل را خوش
آن را خدای داند هر کس امین نباشد

هر کس که او امین شد با غیب همنشین شد
هر جنس جنس خود را چون همنشین نباشد

ای دست تو منور چون موسی پیمبر
خواهم که دست موسی در آستین نباشد

زیرا گل سعادت بی‌روی تو نروید
ایاک نعبد ای جان بی‌نستعین نباشد

حضرت مولانا
دیدگاه ها (۱)

وقتی دل سودایی، می‌رفت به بُستان‌هابی‌خویشتنم کردی، بوی گُل ...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

‍ 🌹اعوذبالله من الشیطان رجیم🌺☘🌼بِسْمِ ألله ألرحْمنِ ألرَحيمْ...

بی‌دلی را بی سبب آزرده گیرخاکساری را به خاک اسپرده گیرخسته‌ا...

چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شودچون تو در کس ننگری کس ب...

جان من گر دل به دست دلستانی داشتیرحم بر خون دل آزرده جانی دا...

آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنمسیر نمی‌شود نظر بس که لطیف ...

مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوستهزار جان عزیزت فدای جان ای...

چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شودچون تو در کس ننگری کس ب...

هوشم ربوده ماه قدح نوشیخورشید روی زهره بناگوشیزنجیر دل ز جعد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط