{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفتی و همچنان به خیال من اندری

رفتی و همچنان به خیال من اندری
گویی که در برابر چشمم مصوری

فکرم به منتهای جمالت نمی رسد
کز هر چه در خیال من آمد نکوتری

مه بر زمین نرفت و پری دیده برنداشت
تا ظن برم که روی تو ماست یا پری

تو خود فرشته ای نه از این گل سرشته ای
گر خلق از آب و خاک تو از مشک و عنبری

ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست
کز تو به دیگران نتوان برد داوری

با دوست کنج فقر بهشتست و بوستان
بی دوست خاک بر سر جاه و توانگری

تا دوست در کنار نباشد به کام دل
از هیچ نعمتی نتوانی که برخوری

گر چشم در سرت کنم از گریه باک نیست
زیرا که تو عزیزتر از چشم در سری

چندان که جهد بود دویدیم در طلب
کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری

سعدی به وصل دوست چو دستت نمی رسد
باری به یاد دوست زمانی به سر بری

سعدی
دیدگاه ها (۱۷)

رفتی و همچنان به خیال من اندریگویی که در برابر چشمم مصوریفکر...

#رفتی و همچنان به خیال من اندریگویی که در برابر چشمم مصوریفک...

رفتی و همچنان به خیال من اندریگویی که در برابر چشمم مصوریفکر...

صبحدمی که برکنم، دیده به روشناییتبر در آسمان زنم، حلقهٔ آشنا...

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یاراگر تو شکیب داری طاقت نماند ما ...

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یاراگر تو شکیب داری طاقت نماند ما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط