{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت یک

پارت یک
توی این عمارت فقط یه نفر زندگی میکرد یه پسر بیرحم و مغرور بود که زندگی براش مهم نبود البته تا وقتی که دختری به اسم یوری وارد زندگیش شد اونا عاشق هم شدن و ازدواج کردن دختر خانواده نداشت و تنها خانواده ی اون نامجون بود وقتی می خواستن ازدواج کنن بهم قول دادن که هیچ چیز رو از همدیگه قایم نکنن
این قانون زندگیشون بود دختر از دروغ و پنهان کاری متنفر بود پسر هم این رفتار رو دوست نداشت ولی قانون رو شکست فقط پنهان کردن نبود
دروغ گفتن برای پنهان کردن حقیقت
و دروغ گفتن برای پنهان کردن دروغ
و ادامه
نامجون با همه بد رفتاری میکرد و سرد بود ولی با دخترکش مثل پرنسس رفتار میکرد
نامی: یوری من می‌خوام برم سر کار زود میام
یوری: این شرکت کجاست
نامی: باز شروع شد( خنده )
یوری: خب کنجکاو بودن که اشکالی نداره( مظلوم )
نامی: باشه بهت میگم ولی الان نه

شب
از زبان نویسنده
همه چیز روزی آشکار میشود نامجون خیالش راحت بود به خاطر اینکه دختر کنارشه ولی یه حس عجیبی داشت جدیدا این حس اذیتش میکرد به هر حال اون دختر تمام زندگیش بود اگر از دستش میداد چیکار میکرد
چطوره ادامش بدم؟
دیدگاه ها (۱)

Custom bride

بچه ها تصمیم گرفتم درخواستی بنویسم این چند پارتی هم که می‌خو...

[اونا هیچی درباره ما نمیدونن] part 1

خوب خوب دوزتان گلماین فیک ازدواج اجباری بزودی قراره تموم شه ...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟓پسرا به طرف ورا اومدن ...

رمان عشق ممنوع

بچه ها این اوسیه منه شاید گوگولی بنظر برسه ولی داستان زندگیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط