intertwined fate of two enemies-part 5
سونگمین:تو اینجا چه کار میکنی؟
چان:میخواستم ببینم تفریحاتت چیه. تیراندازیت بد نیست
سونگمین:نیاز نیست تو بهم بگی خوبه یا بد
چان سمت سونگمین قدم برداشت و مقابل سونگمین وایساد. طوری ریلکس بود که اصلا انگار نه انگار فلیکس هم اونجاست و داره با تعجب نگاهشون میکنه.
چان:من فقط نظرمو گفتم کوچولو
سونگمین:به من نگو کوچولو. من کوچولو نیستم
چان:اخی ولی دیشب زیرم که کوچولو به نظر میرسیدی
نه تنها سونگمین بلکه فلیکس هم که اونجا بود با این حرف چان سرخ شد.
فلیکس:یه ذره حیا و شرم هم خوبه.این چه حرفیه!
چان:اوه حواسم نبود بجز ما تو هم اینجایی پسر جون. میتونی چند دیقه ما رو تنها بذاری؟
فلیکس:نخیرم من سونگمین رو پیشت تنها نمیذارم
چان:لج کردنت خیلی رو مخه
سونگمین:من حرفی با تو ندارم. توی خونه ات حرفامو زدم. دیشبو فراموش کن انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده
چان:متاسفانه فراموش کن خوبی نیستم
سونگمین:به یه ورم توی هیچی خوب نیستی اینم روش.فقط اون دیشب لعنتی رو فراموش کن!
چان:کی گفته من توی چیزی خوب نیستم دیشب که بهت خوش گذشت
سونگمین:وایییی کریستوفر بنگ ببند و برو فقط داری میری رو مخم
چان:حرص خوردنت کیوته فسقل. من میرم ولی خب فراموش نمیکنم دیشب چقدر صحنه های قشنگ و به یاد موندنی رو به جا گذاشتیم
قبل از اینکه سونگمین کفششو در بیاره و بزنه توی نقطه حساس چان، اون از میدان تیراندازی خارج شد. سونگمین حتی نمیخواست فلیکس هم چیزی بگه پس بدون هیچ حرفی فقط یه نگاه نیازمند سکوت به فلیکس انداخت و مشغول ادامه ی تمرین شد.
چند روزی از اون ماجرای شرم اور گذشته بود و خبری هم از چان نبود پس سونگمین پیش خودش فکر میکرد که چان اونشب رو فراموش کرده درصورتی که فقط ما میدونیم اینطور نبوده(نویسنده:من با چان حرف زدم مو به مو یادش بود ولی شما به سونگمین چیزی نگید) روز ها میگذشت و به روز جشن بزرگ نزدیک تر میشد. جشنی با میزبانی یکی از قدیمی ترین و بزرگترین مافیا های کشور که توی اون جشن قدرتمند ترین ها دعوت بودن.
«اگر یه وقت فیک درخواستی هم داشتید بگید🍓»
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #چانمین
چان:میخواستم ببینم تفریحاتت چیه. تیراندازیت بد نیست
سونگمین:نیاز نیست تو بهم بگی خوبه یا بد
چان سمت سونگمین قدم برداشت و مقابل سونگمین وایساد. طوری ریلکس بود که اصلا انگار نه انگار فلیکس هم اونجاست و داره با تعجب نگاهشون میکنه.
چان:من فقط نظرمو گفتم کوچولو
سونگمین:به من نگو کوچولو. من کوچولو نیستم
چان:اخی ولی دیشب زیرم که کوچولو به نظر میرسیدی
نه تنها سونگمین بلکه فلیکس هم که اونجا بود با این حرف چان سرخ شد.
فلیکس:یه ذره حیا و شرم هم خوبه.این چه حرفیه!
چان:اوه حواسم نبود بجز ما تو هم اینجایی پسر جون. میتونی چند دیقه ما رو تنها بذاری؟
فلیکس:نخیرم من سونگمین رو پیشت تنها نمیذارم
چان:لج کردنت خیلی رو مخه
سونگمین:من حرفی با تو ندارم. توی خونه ات حرفامو زدم. دیشبو فراموش کن انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده
چان:متاسفانه فراموش کن خوبی نیستم
سونگمین:به یه ورم توی هیچی خوب نیستی اینم روش.فقط اون دیشب لعنتی رو فراموش کن!
چان:کی گفته من توی چیزی خوب نیستم دیشب که بهت خوش گذشت
سونگمین:وایییی کریستوفر بنگ ببند و برو فقط داری میری رو مخم
چان:حرص خوردنت کیوته فسقل. من میرم ولی خب فراموش نمیکنم دیشب چقدر صحنه های قشنگ و به یاد موندنی رو به جا گذاشتیم
قبل از اینکه سونگمین کفششو در بیاره و بزنه توی نقطه حساس چان، اون از میدان تیراندازی خارج شد. سونگمین حتی نمیخواست فلیکس هم چیزی بگه پس بدون هیچ حرفی فقط یه نگاه نیازمند سکوت به فلیکس انداخت و مشغول ادامه ی تمرین شد.
چند روزی از اون ماجرای شرم اور گذشته بود و خبری هم از چان نبود پس سونگمین پیش خودش فکر میکرد که چان اونشب رو فراموش کرده درصورتی که فقط ما میدونیم اینطور نبوده(نویسنده:من با چان حرف زدم مو به مو یادش بود ولی شما به سونگمین چیزی نگید) روز ها میگذشت و به روز جشن بزرگ نزدیک تر میشد. جشنی با میزبانی یکی از قدیمی ترین و بزرگترین مافیا های کشور که توی اون جشن قدرتمند ترین ها دعوت بودن.
«اگر یه وقت فیک درخواستی هم داشتید بگید🍓»
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #چانمین
- ۷.۷k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط