رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_21
فصل یازدهم | زیرزمین
— دوباره دیر کردی.
صدای هیونجین در اتاق پیچید.
فلیکس هنوز به درِ تاریک خیره بود.
— این صدا...
هیونجین آرام گفت:
— صدای تو بود.
فلیکس سرش را تکان داد.
— نه.
— چی؟
— من این جمله رو نگفتم.
هان آهسته گفت:
— ولی اون صدا دقیقاً صدای فلیکس بود.
سونگمین به در نگاه کرد.
— پس یا کسی صدای فلیکس رو تقلید میکنه...
مکث کرد.
— یا این خونه صداها رو نگه میداره.
هان گفت:
— گزینهی دوم خیلی بدتره.
چان جلو رفت.
— هیچکس وارد اون اتاق نمیشه.
لینو پرسید:
— چرا؟
— چون هنوز نمیدونیم با چی طرفیم.
فلیکس آرام گفت:
— ولی اون صدا اسم هیونجین رو میدونست.
چان چیزی نگفت.
هیونجین هنوز پلاک فلزی را در دست داشت.
فلیکس به آن نگاه کرد.
— این واقعاً مال توئه؟
هیونجین سر تکان داد.
— آره.
— پس چرا اینجا بود؟
— نمیدونم.
هان گفت:
— امشب هر چی میپرسیم، جوابش «نمیدونم»ه.
هیونجین نگاهش کرد.
— چون واقعاً نمیدونم.
هان دستهایش را بالا برد.
— باشه، باشه.
فلیکس دوباره به در نگاه کرد.
— هیونجین...
— چی؟
— اون شبی که قبل از کارآموز شدن اومدی اینجا...
هیونجین سرش را بلند کرد.
— آره؟
— من رو از قبل میشناختی؟
هیونجین چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— آره.
فلیکس متعجب شد.
— ولی گفتی منو دیدی.
— گفتم حس میکردم میشناسمت.
— فرقش چیه؟
هیونجین به زمین نگاه کرد.
— اون شب...
مکث.
— من تو رو ندیدم
(منظورش اینه که با اینکه تاحالا ندیده بودتش ولی فلیکس رو میشناخت)
همه ساکت شدند.
فلیکس آرام پرسید:
— پس چطور منو میشناختی؟
هیونجین جواب نداد.
چانگبین گفت:
— شاید از قبل دربارهی فلیکس شنیده بودی.
هیونجین سر تکان داد.
— آره.
فلیکس پرسید:
— از کی؟
هیونجین نگاهش کرد.
— یادم نیست.
هان زیر لب گفت:
— باز هم حافظه...
لینو این بار حرفش را قطع کرد.
— صبر کن.
همه به لینو نگاه کردند.
— اگر هیونجین فلیکس رو قبل از اون شب میشناخته، پس چرا وقتی فلیکس رو داخل خاطره میبینه، اینقدر تعجب میکنه؟
هیونجین آهسته گفت:
— چون...
مکث.
— چیزی که من میشناختم، فقط اسمش بود.
فلیکس چیزی نگفت.
هیونجین ادامه داد:
— من هیچوقت قبل از اون شب باهاش حرف نزده بودم.
هان پرسید:
— پس چرا فلیکس؟
هیونجین جواب نداد.
در همان لحظه...
صدای تق از داخل اتاق تاریک آمد.
همه برگشتند.
فلیکس گفت:
— دوباره.
چان چراغ گوشیاش را داخل در انداخت.
چیزی دیده نمیشد.
اما صدای دیگری آمد.
تق...
بعد صدای کشیده شدن چیزی روی زمین.
خش...
هیونجین به داخل تاریکی خیره شد.
— این صدا رو میشناسم.
چان گفت:
— از کجا؟
هیونجین آرام جواب داد:
— زیرزمین.
لینو ابرو بالا انداخت.
— زیرزمین؟
هیونجین سر تکان داد.
— اون شب...
مکث.
— بعد از اینکه از این اتاق بیرون اومدم، صدای مشابهی از پایین شنیدم.
چان گفت:
— پس بریم پایین.
هان فوراً گفت:
— چرا «بریم پایین» همیشه باید بریم یجای خطرناک؟
سونگمین گفت:
— چون معمولاً همینطوره.
چان چراغ گوشیاش را خاموش کرد.
— همه با هم.
فلیکس کنار هیونجین راه افتاد.
قبل از خروج، هیونجین یک لحظه برگشت.
به در کوچک نگاه کرد.
در هنوز باز بود.
اما چیزی در تاریکی دیده نمیشد.
فقط...
یک نقطهی کوچک قرمز.
مثل چراغی دور.
هیونجین چند ثانیه به آن خیره ماند.
فلیکس صدایش زد:
— هیونجین؟
هیونجین برگشت.
— بیا.
او هم به سمت فلیکس رفت.
اما وقتی از اتاق خارج شدند...
در کوچک پشت سرشان آرام بسته شد.
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_21
فصل یازدهم | زیرزمین
— دوباره دیر کردی.
صدای هیونجین در اتاق پیچید.
فلیکس هنوز به درِ تاریک خیره بود.
— این صدا...
هیونجین آرام گفت:
— صدای تو بود.
فلیکس سرش را تکان داد.
— نه.
— چی؟
— من این جمله رو نگفتم.
هان آهسته گفت:
— ولی اون صدا دقیقاً صدای فلیکس بود.
سونگمین به در نگاه کرد.
— پس یا کسی صدای فلیکس رو تقلید میکنه...
مکث کرد.
— یا این خونه صداها رو نگه میداره.
هان گفت:
— گزینهی دوم خیلی بدتره.
چان جلو رفت.
— هیچکس وارد اون اتاق نمیشه.
لینو پرسید:
— چرا؟
— چون هنوز نمیدونیم با چی طرفیم.
فلیکس آرام گفت:
— ولی اون صدا اسم هیونجین رو میدونست.
چان چیزی نگفت.
هیونجین هنوز پلاک فلزی را در دست داشت.
فلیکس به آن نگاه کرد.
— این واقعاً مال توئه؟
هیونجین سر تکان داد.
— آره.
— پس چرا اینجا بود؟
— نمیدونم.
هان گفت:
— امشب هر چی میپرسیم، جوابش «نمیدونم»ه.
هیونجین نگاهش کرد.
— چون واقعاً نمیدونم.
هان دستهایش را بالا برد.
— باشه، باشه.
فلیکس دوباره به در نگاه کرد.
— هیونجین...
— چی؟
— اون شبی که قبل از کارآموز شدن اومدی اینجا...
هیونجین سرش را بلند کرد.
— آره؟
— من رو از قبل میشناختی؟
هیونجین چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
— آره.
فلیکس متعجب شد.
— ولی گفتی منو دیدی.
— گفتم حس میکردم میشناسمت.
— فرقش چیه؟
هیونجین به زمین نگاه کرد.
— اون شب...
مکث.
— من تو رو ندیدم
(منظورش اینه که با اینکه تاحالا ندیده بودتش ولی فلیکس رو میشناخت)
همه ساکت شدند.
فلیکس آرام پرسید:
— پس چطور منو میشناختی؟
هیونجین جواب نداد.
چانگبین گفت:
— شاید از قبل دربارهی فلیکس شنیده بودی.
هیونجین سر تکان داد.
— آره.
فلیکس پرسید:
— از کی؟
هیونجین نگاهش کرد.
— یادم نیست.
هان زیر لب گفت:
— باز هم حافظه...
لینو این بار حرفش را قطع کرد.
— صبر کن.
همه به لینو نگاه کردند.
— اگر هیونجین فلیکس رو قبل از اون شب میشناخته، پس چرا وقتی فلیکس رو داخل خاطره میبینه، اینقدر تعجب میکنه؟
هیونجین آهسته گفت:
— چون...
مکث.
— چیزی که من میشناختم، فقط اسمش بود.
فلیکس چیزی نگفت.
هیونجین ادامه داد:
— من هیچوقت قبل از اون شب باهاش حرف نزده بودم.
هان پرسید:
— پس چرا فلیکس؟
هیونجین جواب نداد.
در همان لحظه...
صدای تق از داخل اتاق تاریک آمد.
همه برگشتند.
فلیکس گفت:
— دوباره.
چان چراغ گوشیاش را داخل در انداخت.
چیزی دیده نمیشد.
اما صدای دیگری آمد.
تق...
بعد صدای کشیده شدن چیزی روی زمین.
خش...
هیونجین به داخل تاریکی خیره شد.
— این صدا رو میشناسم.
چان گفت:
— از کجا؟
هیونجین آرام جواب داد:
— زیرزمین.
لینو ابرو بالا انداخت.
— زیرزمین؟
هیونجین سر تکان داد.
— اون شب...
مکث.
— بعد از اینکه از این اتاق بیرون اومدم، صدای مشابهی از پایین شنیدم.
چان گفت:
— پس بریم پایین.
هان فوراً گفت:
— چرا «بریم پایین» همیشه باید بریم یجای خطرناک؟
سونگمین گفت:
— چون معمولاً همینطوره.
چان چراغ گوشیاش را خاموش کرد.
— همه با هم.
فلیکس کنار هیونجین راه افتاد.
قبل از خروج، هیونجین یک لحظه برگشت.
به در کوچک نگاه کرد.
در هنوز باز بود.
اما چیزی در تاریکی دیده نمیشد.
فقط...
یک نقطهی کوچک قرمز.
مثل چراغی دور.
هیونجین چند ثانیه به آن خیره ماند.
فلیکس صدایش زد:
— هیونجین؟
هیونجین برگشت.
— بیا.
او هم به سمت فلیکس رفت.
اما وقتی از اتاق خارج شدند...
در کوچک پشت سرشان آرام بسته شد.
- ۱۰۶
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط