𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺
پارت ۲۵
روز بعد، سونگمین از همان لحظهای که وارد مدرسه شد، دنبال یک نفر میگشت... (چان)
خودش هم نمیخواست قبول کند.
اما وقتی بالاخره او را کنار پنجره دید، نفس راحتی کشید.
چان متوجه حضورش شد.
چان: اوه سونگمین ، صبح بخیر.
سونگمین لبخند کوچکی زد.
سونگمین: صبح بخیر بنگچان ...
چان چند لحظه نگاهش کرد.
چان: چیزی شده؟
سونگمین سرش را تکان داد.
سونگمین: نه... فقط میخواستم ببینمت.
چان برای لحظهای ساکت ماند.
سونگمین خودش هم از حرفی که زده بود تعجب کرد.
اما این بار پسش نگرفت.
سونگمین: دیشب زیاد فکر کردم.
چان آرام پرسید:
چان: به چی؟
سونگمین: به حرفت.
چان منتظر ماند.
سونگمین نفس عمیقی کشید.
سونگمین : دلیل اینکه همیشه از نزدیک شدن میترسم اینه که نمیخوام کسی رو وارد دنیام کنم و بعد از دستش بدم...
چان با آرامش گفت:
چان: عجله نکن و نگرانم نباش ...
سونگمین لبخند زد.
سونگمین: باشه
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد ...
رایحهی شکلات و نارگیل سونگمین در هوا پیچید.
چان بیاختیار مکث کرد و نفس عمیقی کشید ...
گرگش آرام شد.
اما این بار...
گرگ سونگمین هم پاسخ داد.
گرگ سونگمین: اون مال منه
سونگمین چشمهایش را بست.
برای اولین بار دیگر نمیخواست این حس را نادیده بگیرد.
سونگمین: بنگچان...
چان: بله ؟
سونگمین مستقیم به او نگاه کرد.
سونگمین: فکر کنم دیگه نمیخوام ازت فاصله بگیرم.
چان لبخند زد.
چان: پس من همیشه پیشت میمونم ...
از انتهای راهرو، هان با دیدن آن دو دستش را جلوی دهانش گذاشت.
هان: بالاخره!
فلیکس خندید.
جونگین هم با هیجان دست زد.
مینهو آرام گفت:
مینهو: فکر کنم آخرین دیوار هم داره میریزه.
هیونجین به سونگمین و چان نگاه کرد.
بعد دست فلیکس رو گرفت و رو به فلیکس گفت:
هیونجین: حالا دیگه همهمون کنار جفتهامونیم.
فلیکس لبخند زد.
اما سونگمین هنوز یک چیز را نمیدانست.
اینکه پذیرفتن احساسش...
فقط آغاز ماجرا بود.
چون حالا باید یاد میگرفت به کسی اعتماد کند که گرگش از همان روز اول انتخابش کرده بود و بهش اعتماد داشت ...
و چان تصمیم گرفته بود برای این اعتماد، هرچقدر لازم باشد صبر کند.
پایان پارت ۲۵
ادامه دارد...
#yuna_verse_company
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
پارت ۲۵
روز بعد، سونگمین از همان لحظهای که وارد مدرسه شد، دنبال یک نفر میگشت... (چان)
خودش هم نمیخواست قبول کند.
اما وقتی بالاخره او را کنار پنجره دید، نفس راحتی کشید.
چان متوجه حضورش شد.
چان: اوه سونگمین ، صبح بخیر.
سونگمین لبخند کوچکی زد.
سونگمین: صبح بخیر بنگچان ...
چان چند لحظه نگاهش کرد.
چان: چیزی شده؟
سونگمین سرش را تکان داد.
سونگمین: نه... فقط میخواستم ببینمت.
چان برای لحظهای ساکت ماند.
سونگمین خودش هم از حرفی که زده بود تعجب کرد.
اما این بار پسش نگرفت.
سونگمین: دیشب زیاد فکر کردم.
چان آرام پرسید:
چان: به چی؟
سونگمین: به حرفت.
چان منتظر ماند.
سونگمین نفس عمیقی کشید.
سونگمین : دلیل اینکه همیشه از نزدیک شدن میترسم اینه که نمیخوام کسی رو وارد دنیام کنم و بعد از دستش بدم...
چان با آرامش گفت:
چان: عجله نکن و نگرانم نباش ...
سونگمین لبخند زد.
سونگمین: باشه
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد ...
رایحهی شکلات و نارگیل سونگمین در هوا پیچید.
چان بیاختیار مکث کرد و نفس عمیقی کشید ...
گرگش آرام شد.
اما این بار...
گرگ سونگمین هم پاسخ داد.
گرگ سونگمین: اون مال منه
سونگمین چشمهایش را بست.
برای اولین بار دیگر نمیخواست این حس را نادیده بگیرد.
سونگمین: بنگچان...
چان: بله ؟
سونگمین مستقیم به او نگاه کرد.
سونگمین: فکر کنم دیگه نمیخوام ازت فاصله بگیرم.
چان لبخند زد.
چان: پس من همیشه پیشت میمونم ...
از انتهای راهرو، هان با دیدن آن دو دستش را جلوی دهانش گذاشت.
هان: بالاخره!
فلیکس خندید.
جونگین هم با هیجان دست زد.
مینهو آرام گفت:
مینهو: فکر کنم آخرین دیوار هم داره میریزه.
هیونجین به سونگمین و چان نگاه کرد.
بعد دست فلیکس رو گرفت و رو به فلیکس گفت:
هیونجین: حالا دیگه همهمون کنار جفتهامونیم.
فلیکس لبخند زد.
اما سونگمین هنوز یک چیز را نمیدانست.
اینکه پذیرفتن احساسش...
فقط آغاز ماجرا بود.
چون حالا باید یاد میگرفت به کسی اعتماد کند که گرگش از همان روز اول انتخابش کرده بود و بهش اعتماد داشت ...
و چان تصمیم گرفته بود برای این اعتماد، هرچقدر لازم باشد صبر کند.
پایان پارت ۲۵
ادامه دارد...
#yuna_verse_company
#فیک
#فیک_استری_کیدز
#استری_کیدز
#درخواستی
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
- ۱.۲k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط