رمان: آخرین رقص در قصر

رمان: آخرین رقص در قصر
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_4
فصل اول: چادر ساحره
The Witch's Tent
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
یک نام
فلیکس دست سونگمین را گرفت.
ـ باید برگردیم.
سونگمین با اکراه سر تکان داد.
اما پیش از رفتن، به سمت بنگ‌چان برگشت.
ـ راستی...
چان نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ اسم شما چیه؟
بنگ‌چان چند لحظه به او خیره ماند.
سپس پاسخ داد:
ـ بنگ‌چان.
سونگمین نامش را در ذهن تکرار کرد.
ـ بنگ‌چان...
چان لبخند زد.
ـ و شما؟
سونگمین لحظه‌ای مکث کرد.
قرار نبود نام واقعی‌اش را بگوید.
اما نمی‌دانست چرا، در آن لحظه، دروغ گفتن به آن مرد برایش دشوار شده بود.
ـ سونگمین.
بنگ‌چان سر تکان داد.
ـ شب بخیر، سونگمین.
شاهزاده لبخند کوچکی زد.
ـ شب بخیر، آقای بنگ‌چان.
و سپس همراه فلیکس و لینو، در میان نورهای شبانه‌ی شهر دور شد.
هیونجین که هنوز به رفتن فلیکس نگاه می‌کرد، آرام گفت:
ـ چان.
ـ هوم؟
ـ فکر کنم امشب یه اتفاقی افتاد.
بنگ‌چان دست‌هایش را در جیب لباسش فرو برد.
نگاهی به مسیر رفتن سونگمین انداخت.
ـ چه اتفاقی؟
هیونجین لبخند زد.
ـ نمی‌دونم.
چان خندید.
ـ پس چرا حرف می‌زنی؟
هیونجین شانه بالا انداخت.
ـ چون حس می‌کنم این آخرین باری نیست که اون‌ها رو می‌بینیم.
بنگ‌چان چیزی نگفت.
فقط برای چند لحظه، به چراغ‌های دوردست شهر خیره ماند.
او نمی‌دانست مردی که آن شب از چادر ساحره بیرون آورده بود، شاهزاده‌ی کوچک پادشاهی است.
و سونگمین هم نمی‌دانست مردی که با آن لحن بی‌ادبانه نجاتش داده بود، موجودی است که بیش از دو قرن از عمرش می‌گذرد.
اما شاید...
شاید سرنوشت، بدون آنکه از آن‌ها اجازه بگیرد، نخستین قدم را برداشته بود.

پایان فصل اول

𓂃 ࣪˖ ִֶָ𐀔 گاهی یک ملاقات اتفاقی، آغاز داستانی می‌شود که هیچ‌کس انتظارش
دیدگاه ها (۰)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۵ روز بعد، سونگمین از همان لحظه‌ای که...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_60فصل بیست‌وهفت...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

#سناریو #درخواستی #اد__jennie ☘️🌱وقتی باهاشون قهریم و شب میر...

رمان هفتمین سایه (ادامه)

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

ᴘᴀʀᴛ ۴۰ | حرفی که سال‌ها نگفته بودشب قبل از رفتن آرا...خونه ...

آپدیت توییتر اسکیز برنامه تولد بنگ چانبرنامه‌ی روز تولد ایده...

ات با چشمای خیس به جیمین نگاه کرد.ـ دیگه نمی‌تونم بهت اعتماد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط