{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا
سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر
تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا

شربتی تلختر از زهر فراقت باید
تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین
روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا

بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند
به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا

سعدی اندر کف جلاد غمت می‌گوید
بنده‌ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا


سعدی
دیدگاه ها (۱۳)

من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی راوین دلاویزی و دلبندی نباشد...

ماه رویا روی خوب از من متاببی خطا کشتن چه می‌بینی صوابدوش در...

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز راتا به هر نوعی که باشد بگذ...

روی تو آرام دلها می‌بردزلف تو زنهار جانها می‌خوردتا برآمد فت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط