{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا بود بار غمت بر دل بی هوش مرا

تا بود بار غمت بر دل بی هوش مرا
سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر

تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا

شربتی تلختر از زهر فراقت باید

تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین

روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا

بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند

به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا

سعدی اندر کف جلاد غمت می‌گوید

بنده ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا
دیدگاه ها (۲۰)

دوست می دارم من این نالیدن دلسوز راتا به هر نوعی که باشد بگذ...

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرتتا چو خورشید نبینند به هر با...

من بی مایه که باشم که خریدار تو باشمحیف باشد که تو یار من و ...

بخواب آرام ای عشقم که من بیدار بیدارمفراقت تا سحر هر دم کند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط