قسمت چهل و چار رمان آوازه زیره آب
قسمت چهل و چار رمان آوازه زیره آب
بابامم گف
-به خدا اگه لوس بازی در بیاری صورتت رو اینجور میکنم..کودوم گوری رفتی باز اینجور شدی؟
منم دیه پیرنمو زدم پایین ولی پیرنه که میخورد به شکمم بد تر بود اینجوری با دستم جلو گرفتمش
-رفته بود تو این پناه گاهه سنگره چیه...تو اون بود خواس بیاد بالا افتاد..!
بابامم با یه حالتی نگام کرد قیافش شبیه پوکر شده بود اگه خونه بودیم که یه فوشای آبداری میداد که هنگ کنم...
-خیلی خب برو حموم بشورش عفونت نکنه...
یه نگا به بابام انداختم هنوزم شبیه پوکر بود..و در ضمن حمومشون تو حیاط بود..
...تو حموم لباسامو اویزدن کرده بودم بعدم هنگ بودم که چه جوری الان باید تو حموم لباس بپوشم؟ من تو خونمون میرم تو اتاقم تازه یکمم صبر میکنم که تنم خوب خشک شه لباسه نچسبه بهم..دیه به هر بدبختی ای بود پوشیدم..از خارج که نیومدم..این ادا ها چیه؟ والا..فک کن سربازی...هه..سربازی!! قربونه اینجا!! روزی که برم سربازی آرزو میکنم فقط برگردم به اینجا...وللش..اومدم بیرون و رفتم تو خونه..
...صب پاشدیم قرار شد بریم گنجنامه..تو راه ترافیک نبود ولی اونجا که رسیدیم مسیرش ترافیک شد...رفتیم اونجا و سواره تلکابین شدیم خونواده ی ما تو یه کابینش اونام تو یکی دیش...مامانم چون صبه زود پاشده بودیم آرایش نکرده بود تند تند تو تلکابینه آرایش کرد بقیه رو نمیدونم ولی من از خنده مردم...وقتیم رسیدیم فقط یه آش رشته خوردیم دوباره برگشتیم پایین و من و کیا رفتیم سواره سورتمه ریلی شدیم فاطی و داداشش هم سوار شدن..اونا جلوی ما بودن..اولش خودش آروم آروم بردمون بالا بعد گفت حالا اون اهرمه کناریتون رو بکشید پایین تند میرین...شانسه گوهم من جلو نشسته بودم کیا پشتم اهرمه هم پیشه کیا بود..طابلو ها اولش گفته بودن یواش برید اینجا رو...دیدم کیا داره قانون مداری میکنه 360 درجه برگشتم و اهرمه رو تا ته چسبوندم پایین و گازش رو گرفتیم..کیا هم مثه دخترا جیغ میزد منم خندم گرفته بود ازش...انقد تند میرفتیم که عینک آفتابیم تو پیچا افتاد..حیف شد!! وللش..فاطی اینا جلومون بودن و یواش میرفتن یهو کیا قلقلکم داد منم اهرمه رو ول کردم اونم سریع کشیدش بالا و ترمز گرفت ولی بازم تااااق خوردیم به فاطی اینا...
-برید زودتر...
علی هم هی میگف
-نه..آجی اگه منو دوس داری یواش..نهههه
ای زهره گوجه!!از بچه ها متنفرم به شاهه چراغ!! منم به کیا گفتم ترمزشو بگیره...یه چن دقیقه ای همونجا منتظر وایسادیم تا برسن به تهش..
بابامم گف
-به خدا اگه لوس بازی در بیاری صورتت رو اینجور میکنم..کودوم گوری رفتی باز اینجور شدی؟
منم دیه پیرنمو زدم پایین ولی پیرنه که میخورد به شکمم بد تر بود اینجوری با دستم جلو گرفتمش
-رفته بود تو این پناه گاهه سنگره چیه...تو اون بود خواس بیاد بالا افتاد..!
بابامم با یه حالتی نگام کرد قیافش شبیه پوکر شده بود اگه خونه بودیم که یه فوشای آبداری میداد که هنگ کنم...
-خیلی خب برو حموم بشورش عفونت نکنه...
یه نگا به بابام انداختم هنوزم شبیه پوکر بود..و در ضمن حمومشون تو حیاط بود..
...تو حموم لباسامو اویزدن کرده بودم بعدم هنگ بودم که چه جوری الان باید تو حموم لباس بپوشم؟ من تو خونمون میرم تو اتاقم تازه یکمم صبر میکنم که تنم خوب خشک شه لباسه نچسبه بهم..دیه به هر بدبختی ای بود پوشیدم..از خارج که نیومدم..این ادا ها چیه؟ والا..فک کن سربازی...هه..سربازی!! قربونه اینجا!! روزی که برم سربازی آرزو میکنم فقط برگردم به اینجا...وللش..اومدم بیرون و رفتم تو خونه..
...صب پاشدیم قرار شد بریم گنجنامه..تو راه ترافیک نبود ولی اونجا که رسیدیم مسیرش ترافیک شد...رفتیم اونجا و سواره تلکابین شدیم خونواده ی ما تو یه کابینش اونام تو یکی دیش...مامانم چون صبه زود پاشده بودیم آرایش نکرده بود تند تند تو تلکابینه آرایش کرد بقیه رو نمیدونم ولی من از خنده مردم...وقتیم رسیدیم فقط یه آش رشته خوردیم دوباره برگشتیم پایین و من و کیا رفتیم سواره سورتمه ریلی شدیم فاطی و داداشش هم سوار شدن..اونا جلوی ما بودن..اولش خودش آروم آروم بردمون بالا بعد گفت حالا اون اهرمه کناریتون رو بکشید پایین تند میرین...شانسه گوهم من جلو نشسته بودم کیا پشتم اهرمه هم پیشه کیا بود..طابلو ها اولش گفته بودن یواش برید اینجا رو...دیدم کیا داره قانون مداری میکنه 360 درجه برگشتم و اهرمه رو تا ته چسبوندم پایین و گازش رو گرفتیم..کیا هم مثه دخترا جیغ میزد منم خندم گرفته بود ازش...انقد تند میرفتیم که عینک آفتابیم تو پیچا افتاد..حیف شد!! وللش..فاطی اینا جلومون بودن و یواش میرفتن یهو کیا قلقلکم داد منم اهرمه رو ول کردم اونم سریع کشیدش بالا و ترمز گرفت ولی بازم تااااق خوردیم به فاطی اینا...
-برید زودتر...
علی هم هی میگف
-نه..آجی اگه منو دوس داری یواش..نهههه
ای زهره گوجه!!از بچه ها متنفرم به شاهه چراغ!! منم به کیا گفتم ترمزشو بگیره...یه چن دقیقه ای همونجا منتظر وایسادیم تا برسن به تهش..
- ۲.۹k
- ۰۴ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط