{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فریب

پارت ۷
لباش از هم فاصله داشت….از فرصت استفاده کردم و با وارد کردن زبونم داخل دهنش بوسه رو ادامه دادم…لباشو کامل اسیر کردم…مدام گاز می‌گرفتم و زبونشو رو با زبونم بازی میدادم… ناله های متعدد فرد مقابلم تغییرات زیادی رو به وجود آورد… اما قطعا میزان تغییرات درون جین به حد من نبود…برای همین دستمو به دیکش رسوندم و بالا و پایینش کردم…لباشو جدا کرد و چشماش نیمه باز بود…به من نگاه میکرد و ناله هاش بلند تر شده بود…کمی حرکت دستمو تند تر کردم و ناله هاش قوی تر شد…
+ار…ارباب…خ..خواهش…آه…میکنم…آه
&چی میخوای؟
+ا..ادامه…بدید…آههههه
دستمو از رو دیکش برداشتم…بغلش کردم بردمش رو تخت خوابوندمش…کتشو در آوردم بعد کرواتش و بعد هم پیراهن سفیدش…بدن رو فرم و سفیدش منو گرسنه تر میکرد…خودمم کت و جلیقه امو در آوردم و انداختم یه گوشه…بهم جوری نگاه میکرد که انگار حسابی محتاج لمس و بوسه بود…لباشو به دهن گرفتم و بدنشو لمس میکردم…بعد مدتی از لباش دل کندم…گوششو به دندون گرفتم و انقدر مکیدم که کبود شد… اومدم پایین تر و خط فک تا چونشو خیس می‌بوسیدم و ناله های جین آروم آروم پر رنگ تر میشد…به گردنش رسیدم…چند تا لاو مارک گذاشتم و بعد از بوسیدن ترقوش به سینش رسیدم… سینه سفید و بلوریش انقد زیبا بود که دندونام برای نقاشی روش تیز تر شد…عین گرگ وحشی به سینش حمله کردم…می‌بوسیدم اما گاز های زیادی هم می‌گرفتم…تا شکمش پیش رفتم…شکم پنبه ایشو خیلی دوست دارم…از بوسیدنش دست برداشتم…چون لبه تخت بود داشت اذیت میشد و کامل روی تخت خوابوندمش و خودمم رفتم روش دراز کشیدم…
(جین ویو)
تاحالا انقد تو زندگیم احساس نیاز نداشتم…و یه جورایی اون
داشت تمام نیازهامو برطرف میکرد…مطمئنم از من خوشش نمیاد فقط از بدنم استفاده می‌کنه…ولی برای منم بهترین فرصته که نیاز هامو برطرف کنم…تا الان هیچ رابطه ای نداشتم… چون نمی‌تونستم به کسی اعتماد کنم ولی کسی رو پیدا کردم که اون باید به من اعتماد کنه و من اعتمادشو جلب کنم…موندم با چه حسابی بهم اعتماد کرده…یه جورایی احساس میکنم خیلی تو زندگیم به همچین کسی نیاز دارم…پیداش کردم اما اون هیچ حسی بهم نداره… منو فقط برای برطرف کردن نیاز های جسمیش استفاده میکنه…از بوسیدن و لمس کردنم دست برداشت…بلند شدو بهم نگاه کرد
+ارباب..
&بگو
+هیچی
&دِ بگو…
+م..میشه…اینو..د..در بیارید(دستمو گذاشتم رو پیراهن سفیدش)
&هه…(پوزخند)
دیدگاه ها (۰)

به مناسبت تولد "RM"

رمان تهیونگ

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 164♡⁠。⁠)⁩اروم ک...

The Secret Between Light and the Stageپارت 9نارا: منم همین ک...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 228♡⁠。⁠)⁩با دل ...

پارت هجدهم شب عروسی آت. وای دخترا میکاپتون تموم نشد( آرایشگر...

رمان سوم پارت بیست و دوم 🫢࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚@ویو دا...

وقتی عموت بود

My professorChapter:2Part:114یهو مچ دستمو کشید و صورتم محکم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط