《در دل تاریکی》
⸻
P1
《در دل تاریکی》
باران بیوقفه میبارید، درست مثل خونهایی که در خیابانهای سئول ریخته میشد. در دنیایی که قانون معنا نداشت، یک اسم برای همه کافی بود تا بلرزند: جونگکوک، رئیس مافیای بیرحم، سرد و مرگبار.
اما حتی او هم نقطه ضعفی داشت… هانا.
هانا، دختری ساده، فارغ از دنیای جرم و جنایت. اما زندگی همیشه بازی خودش را میکرد. وقتی خانوادهی هانا توسط دشمنان جونگکوک نابود شد، او بدون اینکه خودش بداند، وسط جهنم کشیده شد.
شبی که برای اولین بار با هم روبرو شدند، جونگکوک اسلحهای به سمتش گرفته بود. اما آن نگاه… چشمهایش پر از ترس و درد بود. برای اولین بار، دستش لرزید.
لیام، دست راست جونگکوک، زمزمه کرد:
— «بکشش رئیس… شاهد خطرناکه.»
اما جونگکوک آرام گفت:
— «از این لحظه… اون مال منه.»
هانا به قصر تاریک و سرد جونگکوک برده شد. جایی که اتاقها پر از تفنگ، پول و نقشه قتل بود. او متنفر بود… اما با گذشت زمان، پشت چهرهی خشن جونگکوک قلب زخمیای را دید.
سورا، دختری مرموز و قاتل بیرحم گروه، به هانا هشدار داد:
— «با دلش بازی نکن. جونگکوک اگر عاشق شه… نابود میشه.»
اما دل هانا دیر فهمید… دلبستگی شکل گرفته بود. پشت نگاه بیرحم جونگکوک، مردی بود که در کودکی خانوادهاش را از دست داده بود، در خیابان بزرگ شده و با خون قانون ساخته بود.
وقتی دشمن بزرگشان کازوکی، رئیس مافیای ژاپنی، به سئول حمله کرد، جونگکوک در دو راهی گیر کرد؛ باید هانا را قربانی میکرد یا امپراتوریاش را از دست میداد.
اما آن شب، برای اولین بار، جونگکوک قلبش را دنبال کرد.
با چشمانی پر از خشم به کازوکی گفت:
— «امپراتوری میسازم… دوباره… ولی هانا مال منه!»
جنگ شروع شد. خون، خیانت، آتش… اما در پایان، جونگکوک با تمام زخمهایش هانا را کنار خودش نگه داشت. در قصر خونین اما با دلی عاشق.
و وقتی هانا با لبخند آرام در آغوشش پچپچ کرد:
— «فکر نمیکردم دل یه مافیایی رو بدزدم…»
جونگکوک با چشمان تاریک اما لبخند کمرنگ جواب داد:
— «تو تنها چیزی هستی که نمیتونم با زور بگیرم… دزدیدی… و تمومم کردی.»
هعی یه لایک هم نمیکنید هعیییی
خدافظ 👋
P1
《در دل تاریکی》
باران بیوقفه میبارید، درست مثل خونهایی که در خیابانهای سئول ریخته میشد. در دنیایی که قانون معنا نداشت، یک اسم برای همه کافی بود تا بلرزند: جونگکوک، رئیس مافیای بیرحم، سرد و مرگبار.
اما حتی او هم نقطه ضعفی داشت… هانا.
هانا، دختری ساده، فارغ از دنیای جرم و جنایت. اما زندگی همیشه بازی خودش را میکرد. وقتی خانوادهی هانا توسط دشمنان جونگکوک نابود شد، او بدون اینکه خودش بداند، وسط جهنم کشیده شد.
شبی که برای اولین بار با هم روبرو شدند، جونگکوک اسلحهای به سمتش گرفته بود. اما آن نگاه… چشمهایش پر از ترس و درد بود. برای اولین بار، دستش لرزید.
لیام، دست راست جونگکوک، زمزمه کرد:
— «بکشش رئیس… شاهد خطرناکه.»
اما جونگکوک آرام گفت:
— «از این لحظه… اون مال منه.»
هانا به قصر تاریک و سرد جونگکوک برده شد. جایی که اتاقها پر از تفنگ، پول و نقشه قتل بود. او متنفر بود… اما با گذشت زمان، پشت چهرهی خشن جونگکوک قلب زخمیای را دید.
سورا، دختری مرموز و قاتل بیرحم گروه، به هانا هشدار داد:
— «با دلش بازی نکن. جونگکوک اگر عاشق شه… نابود میشه.»
اما دل هانا دیر فهمید… دلبستگی شکل گرفته بود. پشت نگاه بیرحم جونگکوک، مردی بود که در کودکی خانوادهاش را از دست داده بود، در خیابان بزرگ شده و با خون قانون ساخته بود.
وقتی دشمن بزرگشان کازوکی، رئیس مافیای ژاپنی، به سئول حمله کرد، جونگکوک در دو راهی گیر کرد؛ باید هانا را قربانی میکرد یا امپراتوریاش را از دست میداد.
اما آن شب، برای اولین بار، جونگکوک قلبش را دنبال کرد.
با چشمانی پر از خشم به کازوکی گفت:
— «امپراتوری میسازم… دوباره… ولی هانا مال منه!»
جنگ شروع شد. خون، خیانت، آتش… اما در پایان، جونگکوک با تمام زخمهایش هانا را کنار خودش نگه داشت. در قصر خونین اما با دلی عاشق.
و وقتی هانا با لبخند آرام در آغوشش پچپچ کرد:
— «فکر نمیکردم دل یه مافیایی رو بدزدم…»
جونگکوک با چشمان تاریک اما لبخند کمرنگ جواب داد:
— «تو تنها چیزی هستی که نمیتونم با زور بگیرم… دزدیدی… و تمومم کردی.»
هعی یه لایک هم نمیکنید هعیییی
خدافظ 👋
- ۷.۶k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط