مونس_جان!

مونس_جان!

بگذار من از جهانم برایت بگویم ، که آغوشش را برویت باز کرده .. که تنگِ داشتنت، در بی قراری خویش می سوزد.
جهانی که لبخند تو، آفتاب روشنی ست بر تاریکی های اطرافش ..و امیدی به دوباره زیستن، بهاری نو از رخوتی سرمازده، و شورشی فراتر از سکونی ویرانگر
بگذار برایت بگویم، دستانم در مهر دستانت دوباره می روید، به تازگیِ بویت، شکوفه می زند، و به مهربانی ات، باران می شود و می بارد .. تو را از رود زمان به آسمانِ ماندگارِ عشق باید برد و بودنت را نشانی از جریانِ خوشِ تعلق، یقین باید کرد..
.. من از بوسه های اتفاق نیفتاده در بهاری برایت می گویم که هرکدام سرفصلِ نوشتاری دیگر، قصه ای دیگرست
قصه‌هایی که نه در آغاز جامانده ، نه در پایان خود، نافرجام
قصه هایِ من و تو و رازستان
بیا تا برایت از جهانم بگویم ..از جهانِ دوست داشتن ها...
دیدگاه ها (۱)

حَیِّ علی العَزا... 🖤مادرِ دل‌شکسته‌ی من...مادرِ جوانِ من......

🚨 طنز تلخدو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بس...

پرنسس ناخواسته

🍃 🌷 🍃 دوستت دارم!نه!صبر کن؛حس میکنم کم است برایت؛انگار کوک د...

نه جان دلم از من ساخته نیست آخر چگونه باید باور کنم دیگر ندا...

دلم می خواست با من باز هم غرق غزل باشیبرایم شعر یک قصه و یا ...

معنای من ... کمی آرام تر ، بگذار من هم پا به پای تو به دنب...

خب!در اینکه تو در آمدن یا نیامدن مختاری، هیچ شکی نیست!اما خو...

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا، دلم تنگ شده‌ه...

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شدهفکر نکن بی وفا هس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط