مونس_جان!
مونس_جان!
بگذار من از جهانم برایت بگویم ، که آغوشش را برویت باز کرده .. که تنگِ داشتنت، در بی قراری خویش می سوزد.
جهانی که لبخند تو، آفتاب روشنی ست بر تاریکی های اطرافش ..و امیدی به دوباره زیستن، بهاری نو از رخوتی سرمازده، و شورشی فراتر از سکونی ویرانگر
بگذار برایت بگویم، دستانم در مهر دستانت دوباره می روید، به تازگیِ بویت، شکوفه می زند، و به مهربانی ات، باران می شود و می بارد .. تو را از رود زمان به آسمانِ ماندگارِ عشق باید برد و بودنت را نشانی از جریانِ خوشِ تعلق، یقین باید کرد..
.. من از بوسه های اتفاق نیفتاده در بهاری برایت می گویم که هرکدام سرفصلِ نوشتاری دیگر، قصه ای دیگرست
قصههایی که نه در آغاز جامانده ، نه در پایان خود، نافرجام
قصه هایِ من و تو و رازستان
بیا تا برایت از جهانم بگویم ..از جهانِ دوست داشتن ها...
بگذار من از جهانم برایت بگویم ، که آغوشش را برویت باز کرده .. که تنگِ داشتنت، در بی قراری خویش می سوزد.
جهانی که لبخند تو، آفتاب روشنی ست بر تاریکی های اطرافش ..و امیدی به دوباره زیستن، بهاری نو از رخوتی سرمازده، و شورشی فراتر از سکونی ویرانگر
بگذار برایت بگویم، دستانم در مهر دستانت دوباره می روید، به تازگیِ بویت، شکوفه می زند، و به مهربانی ات، باران می شود و می بارد .. تو را از رود زمان به آسمانِ ماندگارِ عشق باید برد و بودنت را نشانی از جریانِ خوشِ تعلق، یقین باید کرد..
.. من از بوسه های اتفاق نیفتاده در بهاری برایت می گویم که هرکدام سرفصلِ نوشتاری دیگر، قصه ای دیگرست
قصههایی که نه در آغاز جامانده ، نه در پایان خود، نافرجام
قصه هایِ من و تو و رازستان
بیا تا برایت از جهانم بگویم ..از جهانِ دوست داشتن ها...
- ۳.۱k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط