دلم می خواست با من باز هم غرق غزل باشی

دلم می خواست با من باز هم غرق غزل باشی
برایم شعر یک قصه و یا ضرب المثل باشی

نمی دانی چه دلتنگم که دارم شعر می گویم
دلم تنگ است می خواهم که با من در جدل باشی

بگویی شعرِ تو وزنش به ابیاتت نمی آید
بگویم تو نه استادی که شاید یک بدل باشی

بخندی و بگویی تو خودت استاد اشعاری
بگویم مزه کمتر کن نمی خواهد عسل باشی

برایت داستان های خیالی را بخوانم وَ
بگویی دوست داری پادشاه این مَثَل باشی

درون شیشه ای من از صدایت شعرها دارم
تو باید صوت زیبای خدایی از ازل باشی

دلم می خواست با تو باز هم از شعر میگفتم
دلم می خواست با من باز هم غرق غزل باشی...
دیدگاه ها (۱)

گفتی: «عاشقین؟!» و دلم گفت: «مگر شک داری؟» من که جز نامِ تو ...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

عاشقانه های شبنم

پروانه جان

من قطب مغرور غزل بودم توو کوچه های شعر : یک شب گرد وقتی رسید...

پروانه جان

چطوری می‌تونم فراموشت کنم، وقتی قشنگ‌ترین خاطره‌های زندگیم ب...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②③_بخش دوم_"بهشون گفتم برن تا بت...

تولدت مبارک، قشنگ‌ترین دلیل لبخندهای من...! 🎂❤️نمی‌دونم چطور...

ات ویو نمی‌دونم چرا اشکام بند نمیاد... من سیزده ساله که با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط