چند وقت پیش یک سفر نهج البلاغه ای به یکی از شهر ها داشتیم
چند وقت پیش یک سفر نهج البلاغه ای به یکی از شهر ها داشتیم به همراه یک جوان ۳۰ ساله از یکی از کشورهای اروپایی که با نهج البلاغه هدایت شده بود قبلا کومنیست بود یعنی کسی که خدا را قبول نداشت . اما با یک حدیث نهج البلاغه هدایت شده والان در ایران و مشغول درس حوزه است
سه تا مدرک داره دکترای دارو سازی . لیسانس روانشناسی و لیسانس اناتومی . خودش میگفت بهترین خودرو و خانه را در کشور خود داشتم اما هیچ کدوم به من آرامش نمیداد تا اینکه یک روز یکی از دوستان یک روز اومد دارو خانه ویک جلد کتاب برای من اورد ومن هم یه گوشه ای گذاشتم
میگفت اصلا برای پدر و مادرم احترام قائل نبودم و اگر مادرم بامن تماس میگرفت ومیگفت منو ببر مطب میگفتم اشتباه گرفتی اینجا آژانس نیست تا اینکه یک روز جرقه در زندگی من ایجاد شد
اون کتاب رو که یک گوشه گذاشته بودم رو برداشتم خاکهای روی کتاب را پاک کردم وکتاب رو باز کردم ویک حدیث از کتاب مطالعه کردم ودیدم این کتاب با من حرف میزنه و میگه دعا بدون عمل مثل کمان بدون تیره . میگه هر کسی در زیر زبانش پنهانه . میگه .... محو کتاب شدم و صفحات کتاب را ورق میزدم و مطالعه کردم و جان گرفتم
مدتها کتاب رو مطالعه کردم و علاقمند این کتاب شدم تا اینکه تصمیم گرفتم ببینم این کتاب را چه کسی نوشته تحقیق کردم گفتند این کتاب کلمات علی « علیه السلام » است من هم علی را نمیشناسم راهنمایی خواستم گفتند باید از مسلمانها بپرسید
رفتم تو جمع مسلمانها « سنی ها » گفتم به من بگید « علی علیه السلام » کیست ؟ انها گفتند : علی را رها کن . ابوبکر و عمر و.... بیا در مورد اینها بپرس . گفتم : من در مورد علی علیه السلام میپرسم . به من جواب ندادن تا اینکه یک روز به یک کنفرانس در آلمان دعوت شدم . در انجا با نماینده جامعه المصطفی « قم » اشنا شدم و از او در مورد علی علیه السلام سؤال کردم ؟ و ایشان جواب دادند : اگر علی را میخواهید باید به ایران سفر کنید تا ایشان را بشناسی
به فکر سفر به ایران افتادم رفتم پیش پدرم و اجازه گرفتم که به ایران سفر کنم پدرم خوشش امد که وگفت : من خرج سفر رو به تو میدم . چون اولین باری بود که از پدرم اجازه میگرفتم . میرفتم به آلمان و دوهفته بعد تماس میگرفتم و میگفتم من آلمان هستم اما این بار از پدرم اجازه گرفتم . پدرم گفت : حالا کجا میخوای بری ؟ گفتم : حکومت پارسیان نگفتم ایران . پدرم سرخ شد وگفت میخوای بری ایران تروریست بشی . نه نباید بری .مادرم گفت اگه بری دیگه پسر من نیستی ؟ گوش ندادم و امدم ترکیه و از اونجا امدم فرودگاه امام خمینی ره و از انجا راهی قم شدم
میگفت : تو راه دیدم یک دونه درخت هم نیست همش خاک و هوا گرم و اب شور بهر حال رفتم قم مدرسه المهدی . به من گفتن برای اینکه علی علیه السلام را بشناسی باید زبان فارسی را یاد بگیری
دوهفته ماندم خسته شدم هوا خیلی گرم طاقتم رفت و گفتم من میخوام به کشورم برگردم گفتن باشه. فقط فردا به جایی سفر کنیم . فردا صبح ما را بردن یک جایی که وقتی وارد شدم یک نسیم خنک و یک عطر عجیب تمام جان ودلم را زنده کرد وقتی به خودم آمدم که ۴ ساعت گریه کرده بودم و من که تا حالا گریه نکرده بودم این همه گریه کردم . گفتم اینجا کجاست ؟ گفتن : حرم حضرت معصومه سلام الله علیها .
گفتم : من میخوام با این خانم صحبت کنم گفتن نمیشه گفتم یک پرده بندازید گفتن نمیشه گفتم چرا؟ گفتن : این خانم ۱۲۰۰ ساله که از دنیا رفته . باور نکردم گفتم مگر میشه یک کسی ۱۲۰۰ سال از دنیا بره و اثر وانرژی او باقی باشه
تصمیم گرفتم که در شهر قم بمانم و گفتن اگر میخواهی علی را ببینی باید برید مشهد که سفر کردیم به مشهد وتا وارد حرم شدم انجا علی را به من نشان دادند و انجا حرم اقا علی بن موسی الرضا علیه السلام بود . در اونجا شیعه شدم و امام رضا علیه السلام ما را پاک کرد و ما شیعه شدیم
بعد از ۶ ماه به کشورم برگشتم . تو کوچه همه همسایه ها و اقوام جمع شده بودند . برادرم امد ودست منو گرفت و گفت برادر این کار رو نکن .گفتم کدوم کار گفت پدر ومادرت رو نکش تو رفتی ایران و ترو ریست شدی . دستم رو رها کردم و رفتم دست پدرم را بوسیدم و پای مادرم را بوسیدم همه تعجب کردند گفتند این چه کاری است که میکنی .
تو خونه به مادرم کمک میکردم ظرف میشستم و جارو میکردم هر روز دست پدر و پای مادرم را می بوسیدم تا اینکه پدرم یک روز گفت تو کجا رفتی که این طور شدی و ما یک چنین فرزندی را میخواستیم چه کردی
گفتم رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم فرموده دست پدر و پای مادر را ببوسید که بهشت زیر پای مادران است .گفتن این خدا کیه این رسول خدا کیه . گفتم اگر میخواهید بدانید این کتاب را بخوانید « نهج البلاغه » که پدرم بعد از مدتی که کتاب را مطالعه کرده بود به همراه مادرم وبرادرم و ۳۴ نفر دیگر
سه تا مدرک داره دکترای دارو سازی . لیسانس روانشناسی و لیسانس اناتومی . خودش میگفت بهترین خودرو و خانه را در کشور خود داشتم اما هیچ کدوم به من آرامش نمیداد تا اینکه یک روز یکی از دوستان یک روز اومد دارو خانه ویک جلد کتاب برای من اورد ومن هم یه گوشه ای گذاشتم
میگفت اصلا برای پدر و مادرم احترام قائل نبودم و اگر مادرم بامن تماس میگرفت ومیگفت منو ببر مطب میگفتم اشتباه گرفتی اینجا آژانس نیست تا اینکه یک روز جرقه در زندگی من ایجاد شد
اون کتاب رو که یک گوشه گذاشته بودم رو برداشتم خاکهای روی کتاب را پاک کردم وکتاب رو باز کردم ویک حدیث از کتاب مطالعه کردم ودیدم این کتاب با من حرف میزنه و میگه دعا بدون عمل مثل کمان بدون تیره . میگه هر کسی در زیر زبانش پنهانه . میگه .... محو کتاب شدم و صفحات کتاب را ورق میزدم و مطالعه کردم و جان گرفتم
مدتها کتاب رو مطالعه کردم و علاقمند این کتاب شدم تا اینکه تصمیم گرفتم ببینم این کتاب را چه کسی نوشته تحقیق کردم گفتند این کتاب کلمات علی « علیه السلام » است من هم علی را نمیشناسم راهنمایی خواستم گفتند باید از مسلمانها بپرسید
رفتم تو جمع مسلمانها « سنی ها » گفتم به من بگید « علی علیه السلام » کیست ؟ انها گفتند : علی را رها کن . ابوبکر و عمر و.... بیا در مورد اینها بپرس . گفتم : من در مورد علی علیه السلام میپرسم . به من جواب ندادن تا اینکه یک روز به یک کنفرانس در آلمان دعوت شدم . در انجا با نماینده جامعه المصطفی « قم » اشنا شدم و از او در مورد علی علیه السلام سؤال کردم ؟ و ایشان جواب دادند : اگر علی را میخواهید باید به ایران سفر کنید تا ایشان را بشناسی
به فکر سفر به ایران افتادم رفتم پیش پدرم و اجازه گرفتم که به ایران سفر کنم پدرم خوشش امد که وگفت : من خرج سفر رو به تو میدم . چون اولین باری بود که از پدرم اجازه میگرفتم . میرفتم به آلمان و دوهفته بعد تماس میگرفتم و میگفتم من آلمان هستم اما این بار از پدرم اجازه گرفتم . پدرم گفت : حالا کجا میخوای بری ؟ گفتم : حکومت پارسیان نگفتم ایران . پدرم سرخ شد وگفت میخوای بری ایران تروریست بشی . نه نباید بری .مادرم گفت اگه بری دیگه پسر من نیستی ؟ گوش ندادم و امدم ترکیه و از اونجا امدم فرودگاه امام خمینی ره و از انجا راهی قم شدم
میگفت : تو راه دیدم یک دونه درخت هم نیست همش خاک و هوا گرم و اب شور بهر حال رفتم قم مدرسه المهدی . به من گفتن برای اینکه علی علیه السلام را بشناسی باید زبان فارسی را یاد بگیری
دوهفته ماندم خسته شدم هوا خیلی گرم طاقتم رفت و گفتم من میخوام به کشورم برگردم گفتن باشه. فقط فردا به جایی سفر کنیم . فردا صبح ما را بردن یک جایی که وقتی وارد شدم یک نسیم خنک و یک عطر عجیب تمام جان ودلم را زنده کرد وقتی به خودم آمدم که ۴ ساعت گریه کرده بودم و من که تا حالا گریه نکرده بودم این همه گریه کردم . گفتم اینجا کجاست ؟ گفتن : حرم حضرت معصومه سلام الله علیها .
گفتم : من میخوام با این خانم صحبت کنم گفتن نمیشه گفتم یک پرده بندازید گفتن نمیشه گفتم چرا؟ گفتن : این خانم ۱۲۰۰ ساله که از دنیا رفته . باور نکردم گفتم مگر میشه یک کسی ۱۲۰۰ سال از دنیا بره و اثر وانرژی او باقی باشه
تصمیم گرفتم که در شهر قم بمانم و گفتن اگر میخواهی علی را ببینی باید برید مشهد که سفر کردیم به مشهد وتا وارد حرم شدم انجا علی را به من نشان دادند و انجا حرم اقا علی بن موسی الرضا علیه السلام بود . در اونجا شیعه شدم و امام رضا علیه السلام ما را پاک کرد و ما شیعه شدیم
بعد از ۶ ماه به کشورم برگشتم . تو کوچه همه همسایه ها و اقوام جمع شده بودند . برادرم امد ودست منو گرفت و گفت برادر این کار رو نکن .گفتم کدوم کار گفت پدر ومادرت رو نکش تو رفتی ایران و ترو ریست شدی . دستم رو رها کردم و رفتم دست پدرم را بوسیدم و پای مادرم را بوسیدم همه تعجب کردند گفتند این چه کاری است که میکنی .
تو خونه به مادرم کمک میکردم ظرف میشستم و جارو میکردم هر روز دست پدر و پای مادرم را می بوسیدم تا اینکه پدرم یک روز گفت تو کجا رفتی که این طور شدی و ما یک چنین فرزندی را میخواستیم چه کردی
گفتم رسول خدا صلی الله علیه واله وسلم فرموده دست پدر و پای مادر را ببوسید که بهشت زیر پای مادران است .گفتن این خدا کیه این رسول خدا کیه . گفتم اگر میخواهید بدانید این کتاب را بخوانید « نهج البلاغه » که پدرم بعد از مدتی که کتاب را مطالعه کرده بود به همراه مادرم وبرادرم و ۳۴ نفر دیگر
- ۹.۲k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط