#بوسه_ای_از_شراب_شکلات
#بوسه_ای_از_شراب_شکلات
#part4
خندیدم
_خب پس پاشو بیا تو تا بچت نمیرهه پاشووووو
خلاصه به یه بهونه تونستم ات رو راضی کنم نرم داخل
کلی اصرار کردم ولی کوک گف کار داره و نمیاد منم ناراحت شدم ولی هیچی نگفتم لپشو بوسیدم ازش خدافظی کردمو رفتم تو خونه مامان هنوز نیومده بود رفتم یثبطری ابو از دریخچال برداشتمو خوردمو رفتم حموم
ی دوش گرفتم از حموم دراومدم با همون حوبه اومدم خونه رو مرتب کردم میوه هارو چیدم و رفتم بالا لباسامو پوشیدم ک بلاخره مامان اومد و گف ک اونا از شام میان
نزدیکای ساعت هفت و نیم هشت غروب بود ک اومدن و رفتم درو براشون باز کردم
تهیونگ
وارد شدیم این بار 12امه توی این ماه ک میایم خواستگاری من عاشق اتم ب قدری دوسش دارم ک نگو از همون بچگی ی جور دیگ ای هوای اتو داشتم
ته
=جذاب شدی لیدی
با دیدن ته لبخندی زدم
_مرسیی پسرعمه توهم امشب خوشتیپ کردی هاا
= ب گرد پای شماهم نمیرسیم بانو
لپام با شنیدن حرفاش سرخ شد
_اوو خجالتم ندهه
ات با پدرم و مادرم روبوسی کرد و منم با پدرمادرش همینطور
=خدایا نکا لپاشو چطو گل انداخته باشع باشه خجالتت نمیدم
خنده ی ارومی کردم رفتم تو اشپزخونه در جعبه شیرینی رو بازم با دیدن شیرینی مورد علاقم چشام برق زد و چندتاشو خوردم و بعدش رفتم نشستم پیش بقیه
ته
منتظر مونده بودم تا ات از اشپزخونه بیاد بیرون مطمئنم همه ی شیرینی ها رو خورده اخه موردعلاقشو گرفتم
از اشپزخونه اومدم بیرون نشستم کنارش
بابا و مامان راجب اینک چرا همش ردمون میکنین میگفتن و ازین حرفا
سرمو سمت ات خم کردم و گفتم
=دور دهنت خامس
تا خواست دستشو ببره تمیزش کنه با انگشتم تمیزش کردم
از حرکتش لپام سرخ شد لبمو گاز گرفتم سرمو انداختم پایین
وقتی خجالت میکشید خیلی کیوت میشد دستمو گذاشتم زیر چونش و باهاش چشم تو چشم شدم گفتم
=وقتی پیش منی ب هیچ عنوان سرتو خم نکن
با مظلومیت گفتم
_اخه از حرکتی ک کردی خجالت کشیدم
=چیش خجالت داشت اخه شکوفم
لحنش واقعا منو تحت تاثیر قرار داد با خنده گفتم
_دیروز رفتم کلییی لباس خریدممم
پدرم روبه ات گف
&ات عشق دایی اینبار نظرت چیه
با لبخند نگاش کردم
=با کی رفتی
ب دایی نگا کردم نمیدونستم چی بگم موهامو از جلو صورتم دادم کنار
_والا خب.. دایی جان من تهیونگو ب عنوان برادر نداشته ام دوس دارم خب ما از بچگی باهم بزرگ شدیم عین خاهر و برادر میمونیم
با ناراحتی گفتم
_خودم تنهاا
قیافم رف تو هم گفتم
=بم میکفتی بیام باهات خب
_خب گفتم شاید تو کار داشته باشی اگ حوصله داری میای بریم نشونت بدمم
پدرم گف
&الان این برادر نداشتت جای شوهز نداشتتو گرفته
گفتم
=الان ک رفتیم برای حرف زدن نشونم بده و ی جیز دیگ تو اصلا مزاحم یا بار اضافه ی من نیستی
#part4
خندیدم
_خب پس پاشو بیا تو تا بچت نمیرهه پاشووووو
خلاصه به یه بهونه تونستم ات رو راضی کنم نرم داخل
کلی اصرار کردم ولی کوک گف کار داره و نمیاد منم ناراحت شدم ولی هیچی نگفتم لپشو بوسیدم ازش خدافظی کردمو رفتم تو خونه مامان هنوز نیومده بود رفتم یثبطری ابو از دریخچال برداشتمو خوردمو رفتم حموم
ی دوش گرفتم از حموم دراومدم با همون حوبه اومدم خونه رو مرتب کردم میوه هارو چیدم و رفتم بالا لباسامو پوشیدم ک بلاخره مامان اومد و گف ک اونا از شام میان
نزدیکای ساعت هفت و نیم هشت غروب بود ک اومدن و رفتم درو براشون باز کردم
تهیونگ
وارد شدیم این بار 12امه توی این ماه ک میایم خواستگاری من عاشق اتم ب قدری دوسش دارم ک نگو از همون بچگی ی جور دیگ ای هوای اتو داشتم
ته
=جذاب شدی لیدی
با دیدن ته لبخندی زدم
_مرسیی پسرعمه توهم امشب خوشتیپ کردی هاا
= ب گرد پای شماهم نمیرسیم بانو
لپام با شنیدن حرفاش سرخ شد
_اوو خجالتم ندهه
ات با پدرم و مادرم روبوسی کرد و منم با پدرمادرش همینطور
=خدایا نکا لپاشو چطو گل انداخته باشع باشه خجالتت نمیدم
خنده ی ارومی کردم رفتم تو اشپزخونه در جعبه شیرینی رو بازم با دیدن شیرینی مورد علاقم چشام برق زد و چندتاشو خوردم و بعدش رفتم نشستم پیش بقیه
ته
منتظر مونده بودم تا ات از اشپزخونه بیاد بیرون مطمئنم همه ی شیرینی ها رو خورده اخه موردعلاقشو گرفتم
از اشپزخونه اومدم بیرون نشستم کنارش
بابا و مامان راجب اینک چرا همش ردمون میکنین میگفتن و ازین حرفا
سرمو سمت ات خم کردم و گفتم
=دور دهنت خامس
تا خواست دستشو ببره تمیزش کنه با انگشتم تمیزش کردم
از حرکتش لپام سرخ شد لبمو گاز گرفتم سرمو انداختم پایین
وقتی خجالت میکشید خیلی کیوت میشد دستمو گذاشتم زیر چونش و باهاش چشم تو چشم شدم گفتم
=وقتی پیش منی ب هیچ عنوان سرتو خم نکن
با مظلومیت گفتم
_اخه از حرکتی ک کردی خجالت کشیدم
=چیش خجالت داشت اخه شکوفم
لحنش واقعا منو تحت تاثیر قرار داد با خنده گفتم
_دیروز رفتم کلییی لباس خریدممم
پدرم روبه ات گف
&ات عشق دایی اینبار نظرت چیه
با لبخند نگاش کردم
=با کی رفتی
ب دایی نگا کردم نمیدونستم چی بگم موهامو از جلو صورتم دادم کنار
_والا خب.. دایی جان من تهیونگو ب عنوان برادر نداشته ام دوس دارم خب ما از بچگی باهم بزرگ شدیم عین خاهر و برادر میمونیم
با ناراحتی گفتم
_خودم تنهاا
قیافم رف تو هم گفتم
=بم میکفتی بیام باهات خب
_خب گفتم شاید تو کار داشته باشی اگ حوصله داری میای بریم نشونت بدمم
پدرم گف
&الان این برادر نداشتت جای شوهز نداشتتو گرفته
گفتم
=الان ک رفتیم برای حرف زدن نشونم بده و ی جیز دیگ تو اصلا مزاحم یا بار اضافه ی من نیستی
- ۱۲۸
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط