رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

فصل سی‌وهشتم: فقط برای تو

ملیسا بعد از عوض کردن لباسش، همراه ایومی به سمت رستوران هتل رفت.

هانا و رینا از قبل سر میز نشسته بودند و سوتا با رِن درباره‌ی برنامه‌ی صبح بحث می‌کرد. کایزن هم کنار پنجره نشسته بود؛ مثل همیشه آرام و کم‌حرف.

ملیسا به محض دیدنش، اتفاقات شب گذشته را به یاد آورد. گونه‌هایش کمی گرم شدند و سریع نگاهش را به منو دوخت.

ایومی آهسته در گوشش گفت:
ـ چرا یهو سرخ شدی؟

ـ نشدم!

ـ من که هنوز چیزی نگفتم!

ملیسا نگاه هشدارآمیزی به او انداخت و کنارش نشست.

چند دقیقه بعد، وقتی همه مشغول صبحانه بودند، کایزن بی‌آنکه به ملیسا نگاه کند، فنجان چای را به سمتش هل داد.

ـ چای توئه.

ملیسا به فنجان نگاه کرد.
ـ من که هنوز سفارش ندادم.

ـ دیشب شنیدم گفتی چای دوست داری.

ملیسا ساکت شد. واقعاً یادش نمی‌آمد چه زمانی این را گفته بود.

ـ ممنون، کایزن.

او فقط سرش را تکان داد و دوباره مشغول صبحانه‌اش شد؛ اما سوتا که روبه‌رویشان نشسته بود، لبخند مرموزی زد.

ـ عجب حافظه‌ای داری، کایزن. حتی نوشیدنی موردعلاقه‌ی بقیه رو هم یادت می‌مونه؟

کایزن بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
ـ صبحانه‌ات رو بخور.

رِن خنده‌اش را پشت لیوان پنهان کرد و ایومی هم با آرنج آرام به ملیسا زد.

ملیسا چیزی نگفت، اما لبخند کوچکی روی لبش نشست.

***

بعد از صبحانه، گروه برای پیاده‌روی به مسیر جنگلی پشت هتل رفت.

هوا خنک بود و نور خورشید از میان شاخه‌ها روی زمین می‌افتاد. رینا و هانا جلوتر راه می‌رفتند و سوتا و رِن هم درباره‌ی مسابقه‌ای که قرار بود عصر برگزار شود، حرف می‌زدند.

ملیسا کمی عقب‌تر از بقیه قدم برمی‌داشت.

کایزن متوجه شد و سرعتش را کم کرد تا کنارش قرار بگیرد.

ـ هنوز خسته‌ای؟

ملیسا سرش را تکان داد.
ـ نه. فقط دارم به مسیر نگاه می‌کنم.

چند قدم در سکوت راه رفتند تا اینکه کفش ملیسا روی سنگ کوچکی لغزید.

کایزن فوراً دستش را گرفت.

ـ مواظب باش.

ملیسا تعادلش را پیدا کرد، اما دست کایزن هنوز دستش را رها نکرده بود.

چند ثانیه به دست‌هایشان نگاه کردند.

کایزن انگار تازه متوجه شده باشد، آرام دستش را عقب کشید.

ـ مسیر ناهمواره.

ملیسا لبخند محوی زد.
ـ می‌دونم.

بعد از مکثی کوتاه، خودش دستش را کمی به سمت او گرفت.

ـ ولی... تا وقتی اینجاییم، می‌تونی دستم رو بگیری. نمی‌خوام دوباره زمین بخورم.

کایزن به او نگاه کرد. برای لحظه‌ای، آن آرامش همیشگی در چهره‌اش جای خودش را به غافلگیری داد.

ـ باشه.

این بار خودش دست ملیسا را گرفت؛ نه محکم، نه آن‌قدر شل که با کوچک‌ترین حرکتی رها شود.

ملیسا به مسیر روبه‌رو نگاه کرد تا لبخندش را پنهان کند.

کایزن هم چیزی نگفت.

اما وقتی صدای سوتا از دور بلند شد که می‌پرسید چرا آن دو عقب مانده‌اند، کایزن دست ملیسا را رها نکرد.

فقط با همان صدای آرام همیشگی جواب داد:

ـ شما برید جلو. ما می‌رسیم.

ملیسا سرش را به طرفش چرخاند.

ـ «ما»؟

کایزن برای لحظه‌ای نگاهش کرد.

ـ مشکلی داری؟

ـ نه...

ملیسا لبخندش را پایین انداخت و دوباره به راه افتاد.

و این بار، وقتی دست‌هایشان در کنار هم حرکت می‌کرد، هیچ‌کدام عجله‌ای برای فاصله گرفتن نداشتند.
دیدگاه ها (۰)

🍷 Red Wineپارت ۲۶ — علامتماشین با سرعت از جاده‌ی خیس دور می‌...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۵ — پایان شراب قرمزرینا در را باز کرد.پشت د...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

پارت ۱۹۵

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝓒𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 33صبح روز بعد، ویولت زودتر از همیشه ...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 11جین رینا رو به خونه خودش برد و وقتی وارد شد...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_63فصل بیست‌وهشت...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌ونهم | میان مرگ و زندگی«کاوهههههه...!»ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط