رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_63

فصل بیست‌وهشتم | شبی که نمی‌خواست تمام شود

فقط یک لحظه
اعضا تصمیم گرفتند برای چند دقیقه زیرشیروونی را ترک کنند.
هان به چانگبین گفت:
ـ اگه فردا زنده موندیم، من دیگه هیچ‌وقت وارد خونه‌ی قدیمی نمی‌شم.
چانگبین گفت:
ـ اینو دفعه‌ی قبل هم گفتی.
ـ دفعه‌ی قبل جدی نبودم.
لینو از پله‌ها پایین رفت.
ـ این بار هم نیستی.
بنگ‌چان، سونگمین و آی‌ان هم به دنبالشان رفتند.
فلیکس و هیونجین تنها ماندند.
صدای قدم‌ها از راهرو دور شد.
فلیکس به هیونجین نگاه کرد.
ـ هیونجین.
ـ هوم؟
ـ اگه فردا همه‌چیز تموم بشه...
هیونجین حرفش را قطع کرد.
ـ تموم نمی‌شه.
ـ از کجا می‌دونی؟
هیونجین دستش را بالا آورد و موهای فلیکس را آرام کنار زد.
ـ چون هنوز چیزهایی هست که بهت نگفتم.
فلیکس لبخند زد.
ـ مثل چی؟
هیونجین کمی مکث کرد.
ـ مثل اینکه چقدر از وقتی که کنارمی خوشحالم.
فلیکس چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد آرام نزدیک شد.
بوسه‌ای روی لب‌های هیونجین گذاشت.
هیونجین برای لحظه‌ای غافلگیر شد.
اما وقتی خواست چیزی بگوید، فلیکس عقب رفت.
ـ خب... اینم از یکی از چیزهایی که باید قبل از فردا انجام می‌دادم.
هیونجین ابرویش را بالا برد.
ـ همین؟
فلیکس لبخند شیطنت‌آمیزی زد.
ـ شاید.
و به سمت پله‌ها دوید.
ـ فلیکس!
صدای خنده‌ی او در زیرشیروونی پیچید.
هیونجین چند ثانیه همان‌جا ماند.
بعد لبخندی روی لبش نشست.
ـ بالاخره یه بار هم تو دیر کردی.
چیزی که پشت پنجره بود
هیونجین به سمت پنجره برگشت.
باران شروع شده بود.
قطرات روی شیشه می‌لغزیدند.
او به انعکاس خودش نگاه کرد.
اما در شیشه، تصویر دیگری هم دیده می‌شد.
فلیکس.
پشت سرش ایستاده بود.
هیونجین برگشت.
کسی نبود.
دوباره به پنجره نگاه کرد.
این بار، انعکاس فلیکس لبخند نمی‌زد.
آرام دستش را روی شیشه گذاشت.
و با انگشت، جمله‌ای نوشت:
«فردا من را پیدا نکن.»
هیونجین یک قدم عقب رفت.
ـ فلیکس...؟
صدای ضبط‌صوت بلند شد.
«خاطره‌ی ششم بازیابی شد.»
مکث.
«شب بیست‌ونهم به پایان رسید.»
ساعت دیواری شروع به حرکت کرد.
۱۲:۰۱
۱۲:۰۲
۱۲:۰۳
هیونجین به ساعت نگاه کرد.
بعد به پنجره.
جمله‌ی روی شیشه ناپدید شده بود.
اما یک جمله‌ی تازه جای آن را گرفته بود.
«روز آخر، هیچ‌کس نمی‌تواند انتخاب را تغییر دهد.»
هیونجین کلید شماره‌ی ۳۰ را از جیبش بیرون آورد.
برای اولین بار، عدد روی آن تغییر کرده بود.
۲۹
و زیر عدد، حروف کوچکی ظاهر شده بود:
FELIX.
هیونجین کلید را در دستش فشرد.
ـ نه...
صدایش در اتاق خالی پیچید.
ـ این بار نمی‌ذارم تو از من دور بشی.
دیدگاه ها (۰)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۲ زنگ تفریح خورد.فلیکس از کلاس بیرون ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیست‌ویکم 𓆪ات چند ثانیه به پاکت خیره م...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت پنجاهم | پایان 𓆪 🖤🥀اسما مدت زیادی به صفحه‌ی ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

سایه‌های کلاغ پارت چهل‌ودوم | آخرین کلاغیک سال بعد...دیگر خب...

ᴘᴀʀᴛ ۴۰ | حرفی که سال‌ها نگفته بودشب قبل از رفتن آرا...خونه ...

جنگل نفرین شده پارت ۱۷

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط