{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍷 Red Wine

🍷 Red Wine

پارت ۲۶ — علامت

ماشین با سرعت از جاده‌ی خیس دور می‌شد.

رینا کنار جونگکوک نشسته بود و هنوز به گردنبند خیره شده بود.

— جونگکوک...

— هوم؟

— اون علامت روی گردنبند رو می‌شناسی؟

جونگکوک نگاهش را به گردنبند انداخت.

چند ثانیه سکوت کرد.

— آره.

رینا با تعجب پرسید:

— پس چرا قبلاً چیزی نگفتی؟

— چون نمی‌خواستم تا وقتی مطمئن نشدم، بترسونمت.

رینا اخم کرد.

— من از ندونستن بیشتر می‌ترسم.

جونگکوک لبخند خیلی کوچکی زد.

— این اخلاقتم هنوز عوض نشده.

رینا با تعجب نگاهش کرد.

— هنوز؟

جونگکوک چیزی نگفت.

هانول از صندلی جلو برگشت.

— اون علامت متعلق به قدیمی‌ترین گروه مافیایی شهره.

رینا با نگرانی گفت:

— گروهی که خانواده‌ام رو تهدید کرد؟

— احتمالاً.

جونگکوک سریع پرسید:

— احتمالاً؟

هانول سر تکان داد.

— چون سال‌هاست هیچ‌کس رهبر اصلی اون گروه رو ندیده.

رینا آرام پرسید:

— یعنی ممکنه هنوز زنده باشه؟

هانول جواب داد:

— اگه این علامت دوباره ظاهر شده، احتمالاً بله.

ماشین ناگهان ترمز کرد.

رینا به جلو خم شد.

— چی شد؟

راننده گفت:

— جاده بسته‌ست.

جونگکوک از ماشین پیاده شد.

چند قدم جلو رفت.

یک درخت بزرگ وسط جاده افتاده بود.

اما چیزی توجهش را جلب کرد.

روی تنه‌ی درخت، همان علامت حک شده بود.

جونگکوک آرام گفت:

— این تصادفی نیست.

صدای هانول از پشت سرش آمد:

— یعنی می‌دونستن کجا می‌ریم.

جونگکوک برگشت.

— رینا رو ببر داخل ماشین.

اما ناگهان چراغ‌های چند ماشین از دور روشن شد.

رینا از پنجره بیرون را نگاه کرد.

— جونگکوک...

جونگکوک به سمتش برگشت.

— چی؟

رینا با صدای آهسته گفت:

— اون ماشین جلویی...

جونگکوک نگاه کرد.

روی شیشه‌ی ماشین، عکس قدیمی رینا و جونگکوک چسبانده شده بود.

همان عکسی که چند دقیقه قبل داخل عمارت دیده بودند.

جونگکوک برای لحظه‌ای خشکش زد.

هانول زیر لب گفت:

— اونا فقط دنبال گردنبند نیستن...

رینا پرسید:

— پس دنبال چی‌ان؟

جونگکوک آرام جواب داد:

— دنبال تو.

در همان لحظه، تلفن رینا زنگ خورد.

شماره ناشناس بود.

رینا جواب داد.

صدای مردی از آن طرف خط آمد:

— سلام، رینا.

رینا رنگش پرید.

مرد ادامه داد:

— بالاخره بعد از سال‌ها دوباره پیدات کردم.

تماس قطع شد.

رینا آرام گوشی را پایین آورد.

جونگکوک به صورتش نگاه کرد.

— چی گفت؟

رینا با صدای لرزان گفت:

— گفت... بالاخره پیدام کرده.

جونگکوک دستش را گرفت.

— از این لحظه دیگه تنها نیستی.

رینا به او نگاه کرد.

— می‌دونم.

و برای اولین بار، بدون ترس دست جونگکوک را محکم‌تر گرفت.
دیدگاه ها (۱)

🍷 شراب قرمزپارت ۳۱ — یک قدم تا اعترافصدای شلیک بیرون انبار ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط