بخون داستان عاشقانه زهره ومنوچهر اثر ایرج میرزا
زهره الهه عشق به زمینفرود می اید و جوانی را ملاقات میکند وعاشقش میشود ولی جوان که منوچهر نام دارد عشقزهره را نمیپذیرد واینک ادامه
اما انکار منوچهر، مهر و طلب زهره را افزون میسازد:
زهره، اما این بار برای شکار منوچهر ترفند جدیدی به کار میگیرد و او را به ترسویی متهم میسازد.و وسواس و خونسردی و حجب منوچهر را به باد انتقاد میگیرد حال منوچهر دگرگون میشود؛ اما باز شرم بر او راه نفس میگیرد و به این بهانه که شکاری نزده است و وقت گذشته و خانوادهاش نگرانش میشوند، عزم رفتن میکند و زهره را به آدینه دیگر وعده میدهد.
زهره، از این رفتار، طاقتاش طاق میشود، اشکی میافشاند و دوباره شروع به عشوهگری میکند و برای رام کردن منوچهر به هر وسیلهای متوسل میشود: «سنگ خارا از دل سنگ تو خجل است، ...، اگر مادر تو چنین مناعه بود، تو اصلن پا به هستی نمیگذاشتی، ... ، تو که از یک زن پا به هستی گذاشتهای، چگونه از یک زن این گونه گریزانی؟ ... این همه خودخواهی و امساک، از گوهر پاک تو حیف است و ...»؛ سپس خود را به عنوان الاهه عشق معرفی میکند و بنای تهدید میگذارد که اگر این بار بر من نخندی، دیگر خنده بر لب خود نخواهی دید. و آن قدر زهره به گفتن و خواستن و تهدید و عشوهگری ادامه میدهد که منوچهر عاصی میشود و میگوید که اگر تو به یک بوسه راضی میشوی، بیا و بگیر.
به محض این که زهره، برای یک بوسه از منوچهر رخصت میگیرد، بوسه آبداری از او میگیرد و سپس چنین میگوید:
«گفت برو! کار تو را ساختم
در ره لاقیدیت انداختم
بار محبت نکشیدی؟ بکش!
زحمت هجران نچشیدی؟ بچش!»
زمانی که زهره به آسمان صعود میکند، منوچهر همچنان در آن نقطه است و خواب بر او چیره میشود و چون باز بیدار میشود دیگر آن منوچهر شب قبل نیست. نمیتواند از آن سبزه و چشمه دل بکند و محو تماشای اثر پای زهره میشود که بر روی سبزهها به جا مانده.
و داستان با این دو بیت به پایان میرسد:
«آه چه غرقاب مهیبی ست عشق
مهلکه پر ز نهیبی ست عشق
اما انکار منوچهر، مهر و طلب زهره را افزون میسازد:
زهره، اما این بار برای شکار منوچهر ترفند جدیدی به کار میگیرد و او را به ترسویی متهم میسازد.و وسواس و خونسردی و حجب منوچهر را به باد انتقاد میگیرد حال منوچهر دگرگون میشود؛ اما باز شرم بر او راه نفس میگیرد و به این بهانه که شکاری نزده است و وقت گذشته و خانوادهاش نگرانش میشوند، عزم رفتن میکند و زهره را به آدینه دیگر وعده میدهد.
زهره، از این رفتار، طاقتاش طاق میشود، اشکی میافشاند و دوباره شروع به عشوهگری میکند و برای رام کردن منوچهر به هر وسیلهای متوسل میشود: «سنگ خارا از دل سنگ تو خجل است، ...، اگر مادر تو چنین مناعه بود، تو اصلن پا به هستی نمیگذاشتی، ... ، تو که از یک زن پا به هستی گذاشتهای، چگونه از یک زن این گونه گریزانی؟ ... این همه خودخواهی و امساک، از گوهر پاک تو حیف است و ...»؛ سپس خود را به عنوان الاهه عشق معرفی میکند و بنای تهدید میگذارد که اگر این بار بر من نخندی، دیگر خنده بر لب خود نخواهی دید. و آن قدر زهره به گفتن و خواستن و تهدید و عشوهگری ادامه میدهد که منوچهر عاصی میشود و میگوید که اگر تو به یک بوسه راضی میشوی، بیا و بگیر.
به محض این که زهره، برای یک بوسه از منوچهر رخصت میگیرد، بوسه آبداری از او میگیرد و سپس چنین میگوید:
«گفت برو! کار تو را ساختم
در ره لاقیدیت انداختم
بار محبت نکشیدی؟ بکش!
زحمت هجران نچشیدی؟ بچش!»
زمانی که زهره به آسمان صعود میکند، منوچهر همچنان در آن نقطه است و خواب بر او چیره میشود و چون باز بیدار میشود دیگر آن منوچهر شب قبل نیست. نمیتواند از آن سبزه و چشمه دل بکند و محو تماشای اثر پای زهره میشود که بر روی سبزهها به جا مانده.
و داستان با این دو بیت به پایان میرسد:
«آه چه غرقاب مهیبی ست عشق
مهلکه پر ز نهیبی ست عشق
- ۱۵.۰k
- ۱۰ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط