{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران امید...

در سنی که باید شانه‌هایمان را زیر بارِ شوق می‌گذاشتیم و بارانِ امید را مثل رختِ نو بر تنِ روز آویزان می‌کردیم، کتف‌هایمان از حملِ روزمرگی خم شد و آفتاب، پشتِ غبارِ بی‌انگیزگی گم شد.
دیدگاه ها (۰)

بزرگسالی این شکلیه که شاید غمگین نباشی ولی دیگه خیلی‌ام خوشح...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت دوازدهمدست نایک هنوز روی دستگیر...

باران از عصر شروع شده بود.چویا کنار پنجره ایستاده بود و به خ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_25فصل سیزدهم | ...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۸۴ | اولین تمرین ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط