بزرگسالی این شکلیه که شاید غمگین نباشی ولی دیگه خیلیام خ
بزرگسالی این شکلیه که شاید غمگین نباشی ولی دیگه خیلیام خوشحالم نمیشی، هیجانزدهام نمیشی و شاید حتی ذوقم نکنی...
یعنی همه مسائلی که قبلا حالتُ خوب میکرده الان نهایت بتونه از حال بد دورت کنه و وارد حالت خنثیت کنه...
نمیدونم خوبه یا بد، نمیدونم مقطعی یا دائمی فقط میدونم هست و باید پذیرفتش!
شاید اصلا درستش همینه...
#دلنویس
آدمها وقتی بزرگ میشوند، فقط قد نمیکشند؛ بلکه تکهای از وجودشان را در کوچههای خاکیِ کودکی جا میگذارند و تا آخر عمر، پابرهنه به دنبال آن میدوند.
هرچقدر هم که در تقویم جلو برویم، خانهٔ اصلیِ دلهایمان همانجاست؛ پشت پنجرههای غبارگرفتهٔ روزهایی که دنیا کوچک بود، آرزوها به اندازهٔ یک دوچرخه یا یک بسته مدادرنگی وسعت داشتند و غصهها با یک غروب جمعه تمام میشدند.
ما بزرگ میشویم، جامهٔ آدمبزرگها را به تن میکنیم، در هزارتوی مسئولیتها و دغدغهها گم میشویم، اما کافی است بوی خاک بارانخوردهای به مشام برسد، یا آهنگی قدیمی از گوشهٔ رادیو پخش شود؛ آن وقت تمامِ زرهِ سنگینِ بزرگسالی فر میریزد و دوباره همان کودکی میشویم که چشمهایش از شوقِ کوچکترین بهانهها برق میزد.
شاید حقیقتِ آدمبودن همین باشد: تنمان در بزرگسالی پیر میشود، اما دلمان تا ابد، کودکیست که دلتنگِ آغوشِ امنِ زمانه است.
بزرگسالی این شکلیه که شاید غمگین نباشی ولی دیگه خیلیام خوشحالم نمیشی، هیجانزدهام نمیشی و شاید حتی ذوقم نکنی...
یعنی همه مسائلی که قبلا حالتُ خوب میکرده الان نهایت بتونه از حال بد دورت کنه و وارد حالت خنثیت کنه...
نمیدونم خوبه یا بد، نمیدونم مقطعی یا دائمی فقط میدونم هست و باید پذیرفتش!
شاید اصلا درستش همینه...
#دلنوشته_خاص
#حرفهای_ناگفته
#بزرگسالی
#Setareh_baroon
#Hamisheh_sabz
#Mistress_of_the_Moon
یعنی همه مسائلی که قبلا حالتُ خوب میکرده الان نهایت بتونه از حال بد دورت کنه و وارد حالت خنثیت کنه...
نمیدونم خوبه یا بد، نمیدونم مقطعی یا دائمی فقط میدونم هست و باید پذیرفتش!
شاید اصلا درستش همینه...
#دلنویس
آدمها وقتی بزرگ میشوند، فقط قد نمیکشند؛ بلکه تکهای از وجودشان را در کوچههای خاکیِ کودکی جا میگذارند و تا آخر عمر، پابرهنه به دنبال آن میدوند.
هرچقدر هم که در تقویم جلو برویم، خانهٔ اصلیِ دلهایمان همانجاست؛ پشت پنجرههای غبارگرفتهٔ روزهایی که دنیا کوچک بود، آرزوها به اندازهٔ یک دوچرخه یا یک بسته مدادرنگی وسعت داشتند و غصهها با یک غروب جمعه تمام میشدند.
ما بزرگ میشویم، جامهٔ آدمبزرگها را به تن میکنیم، در هزارتوی مسئولیتها و دغدغهها گم میشویم، اما کافی است بوی خاک بارانخوردهای به مشام برسد، یا آهنگی قدیمی از گوشهٔ رادیو پخش شود؛ آن وقت تمامِ زرهِ سنگینِ بزرگسالی فر میریزد و دوباره همان کودکی میشویم که چشمهایش از شوقِ کوچکترین بهانهها برق میزد.
شاید حقیقتِ آدمبودن همین باشد: تنمان در بزرگسالی پیر میشود، اما دلمان تا ابد، کودکیست که دلتنگِ آغوشِ امنِ زمانه است.
بزرگسالی این شکلیه که شاید غمگین نباشی ولی دیگه خیلیام خوشحالم نمیشی، هیجانزدهام نمیشی و شاید حتی ذوقم نکنی...
یعنی همه مسائلی که قبلا حالتُ خوب میکرده الان نهایت بتونه از حال بد دورت کنه و وارد حالت خنثیت کنه...
نمیدونم خوبه یا بد، نمیدونم مقطعی یا دائمی فقط میدونم هست و باید پذیرفتش!
شاید اصلا درستش همینه...
#دلنوشته_خاص
#حرفهای_ناگفته
#بزرگسالی
#Setareh_baroon
#Hamisheh_sabz
#Mistress_of_the_Moon
- ۸۲۶
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط