رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت دوازدهم
رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت دوازدهم
دست نایک هنوز روی دستگیره در بود.
برای چند ثانیه هیچکس تکان نخورد.
صدای پشت در دوباره آمد:
«نایک...»
نایک چشمهایش را بست.
انگار شنیدن همان صدا، تمام سالهایی را که سعی کرده بود فراموششان کند، یکدفعه برگردانده بود.
کوک آرام گفت:
«نایک؟»
نایک برگشت.
نگاهش به کوک افتاد و برای یک لحظه، آن ترس از صورتش کنار رفت.
لبخند خیلی کوچکی زد.
«برو بالا.»
کوک سرش را تکان داد.
«نه.»
«کوک.»
«گفتم نه.»
نایک آه کشید.
بعد آرام نزدیکش شد و دستش را روی شانهاش گذاشت.
«تو همیشه همینقدر لجبازی؟»
کوک با ناراحتی گفت:
«وقتی تو چیزی رو ازم قایم میکنی، آره.»
لبخند نایک کمی پررنگتر شد.
«پس تقصیر خودمه.»
دستش را از روی شانه کوک برداشت.
اما قبل از اینکه برگردد، خیلی آرام گفت:
«هر اتفاقی افتاد، پشت سر من بمون.»
کوک چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
برای اولین بار متوجه شد پشت آن لباس نظامی، آن شانههای محکم و آن اعتمادبهنفس همیشگی، مردی ایستاده که انگار سالهاست چیزی را تنهایی با خودش حمل میکند.
نایک در را باز کرد.
مردی پشت در ایستاده بود.
بارانی بلند و تیره پوشیده بود.
صورتش زیر سایه کلاه پنهان بود.
چند ثانیه به نایک نگاه کرد.
بعد کلاهش را برداشت.
کوک نفسش را حبس کرد.
شباهتشان عجیب بود.
همان فرم نگاه.
همان خط فک.
اما برخلاف نایک، چهره آرون سرد و خسته بود.
آرون لبخند کمرنگی زد.
«بالاخره.»
نایک هیچ جوابی نداد.
آرون نگاهش را از او گرفت و به کوک انداخت.
چند ثانیه خیره ماند.
بعد پرسید:
«این... کوکه؟»
نایک یک قدم جلو رفت.
«اسمش رو از کجا میدونی؟»
آرون آرام گفت:
«چون برادرمه.»
کوک به نایک نگاه کرد.
نایک همچنان به آرون خیره بود.
آرون وارد عمارت شد و در را پشت سرش بست.
بعد خیلی آرام گفت:
«ولی قبل از اینکه از من چیزی بپرسین... باید یه نفر دیگه رو پیدا کنیم.»
تهیونگ اخم کرد.
«کی؟»
آرون نگاهش را به او دوخت.
«کسی که این سالها فکر میکردیم مرده.»
سکوت.
کوک احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت.
«یعنی چی؟»
آرون به او نگاه کرد.
اما جوابش را نداد.
فقط رو به نایک گفت:
«تو هنوز هم بهش نگفتی، نه؟»
نایک آرام پرسید:
«چی رو؟»
آرون لبخند تلخی زد.
«اینکه چرا من ناپدید شدم.»
چشمهای نایک برای لحظهای پایین افتاد.
آرون ادامه داد:
«و چرا اون شب... فقط من از اون خونه بیرون اومدم.»
کوک به صورت نایک نگاه کرد.
نایک چیزی نگفت.
فقط دستهایش را پشت سرش قفل کرد و به زمین خیره شد.
آرون آهسته گفت:
«برادر کوچیکه... تو واقعاً نمیدونی نایک برای محافظت ازت چه چیزهایی رو از خودش پنهان کرده.»
کوک نگاهش را از نایک نگرفت.
و نایک...
برای اولین بار، هیچ شوخیای برای عوض کردن موضوع نداشت.
ادامه دارد...
بنظرتون چی میشههه؟
رسوندن شرطا با شما🙃
شرطا:
30 لایک❤
26 کامنت🗨
15 ریپست♾️
عاشقتونممم🖤🍀
دست نایک هنوز روی دستگیره در بود.
برای چند ثانیه هیچکس تکان نخورد.
صدای پشت در دوباره آمد:
«نایک...»
نایک چشمهایش را بست.
انگار شنیدن همان صدا، تمام سالهایی را که سعی کرده بود فراموششان کند، یکدفعه برگردانده بود.
کوک آرام گفت:
«نایک؟»
نایک برگشت.
نگاهش به کوک افتاد و برای یک لحظه، آن ترس از صورتش کنار رفت.
لبخند خیلی کوچکی زد.
«برو بالا.»
کوک سرش را تکان داد.
«نه.»
«کوک.»
«گفتم نه.»
نایک آه کشید.
بعد آرام نزدیکش شد و دستش را روی شانهاش گذاشت.
«تو همیشه همینقدر لجبازی؟»
کوک با ناراحتی گفت:
«وقتی تو چیزی رو ازم قایم میکنی، آره.»
لبخند نایک کمی پررنگتر شد.
«پس تقصیر خودمه.»
دستش را از روی شانه کوک برداشت.
اما قبل از اینکه برگردد، خیلی آرام گفت:
«هر اتفاقی افتاد، پشت سر من بمون.»
کوک چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
برای اولین بار متوجه شد پشت آن لباس نظامی، آن شانههای محکم و آن اعتمادبهنفس همیشگی، مردی ایستاده که انگار سالهاست چیزی را تنهایی با خودش حمل میکند.
نایک در را باز کرد.
مردی پشت در ایستاده بود.
بارانی بلند و تیره پوشیده بود.
صورتش زیر سایه کلاه پنهان بود.
چند ثانیه به نایک نگاه کرد.
بعد کلاهش را برداشت.
کوک نفسش را حبس کرد.
شباهتشان عجیب بود.
همان فرم نگاه.
همان خط فک.
اما برخلاف نایک، چهره آرون سرد و خسته بود.
آرون لبخند کمرنگی زد.
«بالاخره.»
نایک هیچ جوابی نداد.
آرون نگاهش را از او گرفت و به کوک انداخت.
چند ثانیه خیره ماند.
بعد پرسید:
«این... کوکه؟»
نایک یک قدم جلو رفت.
«اسمش رو از کجا میدونی؟»
آرون آرام گفت:
«چون برادرمه.»
کوک به نایک نگاه کرد.
نایک همچنان به آرون خیره بود.
آرون وارد عمارت شد و در را پشت سرش بست.
بعد خیلی آرام گفت:
«ولی قبل از اینکه از من چیزی بپرسین... باید یه نفر دیگه رو پیدا کنیم.»
تهیونگ اخم کرد.
«کی؟»
آرون نگاهش را به او دوخت.
«کسی که این سالها فکر میکردیم مرده.»
سکوت.
کوک احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت.
«یعنی چی؟»
آرون به او نگاه کرد.
اما جوابش را نداد.
فقط رو به نایک گفت:
«تو هنوز هم بهش نگفتی، نه؟»
نایک آرام پرسید:
«چی رو؟»
آرون لبخند تلخی زد.
«اینکه چرا من ناپدید شدم.»
چشمهای نایک برای لحظهای پایین افتاد.
آرون ادامه داد:
«و چرا اون شب... فقط من از اون خونه بیرون اومدم.»
کوک به صورت نایک نگاه کرد.
نایک چیزی نگفت.
فقط دستهایش را پشت سرش قفل کرد و به زمین خیره شد.
آرون آهسته گفت:
«برادر کوچیکه... تو واقعاً نمیدونی نایک برای محافظت ازت چه چیزهایی رو از خودش پنهان کرده.»
کوک نگاهش را از نایک نگرفت.
و نایک...
برای اولین بار، هیچ شوخیای برای عوض کردن موضوع نداشت.
ادامه دارد...
بنظرتون چی میشههه؟
رسوندن شرطا با شما🙃
شرطا:
30 لایک❤
26 کامنت🗨
15 ریپست♾️
عاشقتونممم🖤🍀
- ۶.۶k
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط