{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آقـا مـهـدی هـر وقـت مـی افـتـاد تـو خـط شـوخـی , دیـگـر

آقـا مـهـدی هـر وقـت مـی افـتـاد تـو خـط شـوخـی , دیـگـر هـیـچ کـس جـلـودارش نـبـود.

یـک وقـت هـنـدوانـه ای را قـاچ کـرد،

لـای آن فـلـفـل پـاشـیـد !! بـعـد بـه یـکـی از بـچـه هـا تـعـارف کـرد .

او هـم بـرداشـت، شـروع کـرد بـه خـوردن.

وقـتـی حـسـابـی دهـانـش سـوخـت، آقـا مـهـدی هـم صـدای خـنـده اش بـلـنـد شـد. بـعـد رو کـرد بـهـش گـفـت : « داداش! شـیـریـن بـود؟!»


ریشوهای با ریشه


خاطره ای از ســردار عــشــق
شهید مهدی زین الدین
فرمانده ی لشگر 17 علی ابن ابی طالب

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»
دیدگاه ها (۲)

*مراقب باش بانو.... مراقب باش بانوی محجبه.....حجاب تو تاج سر...

ترسید چراغ دوازدهم را هم بشکنند ؛به جایش یک شمع داد تا ببیند...

آقـا مـهـدی هـر وقـت مـی افـتـاد تـو خـط شـوخـی , دیـگـر هـی...

هنر

پارت: ۲ (بخش ۱) **زاویه دید: زین**قطره‌ای عرق از خط رویش موه...

پرسه در جنگل... صبح...نور آفتاب از لابه‌لای پرده‌ها داخل اتا...

پارت: 22 (بخش3) **زاویه دید: زین**نگاهش اومد بالا و تو تاریک...

پارت: 12 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*وقتی بالاخره سرش را بلند ک...

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت اول)

فیک : بین راندها

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

نمیبخشمت p.22

Heir of Light and Darknesspart : 3سه روز بعد. تهیونگ با اجبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط