چند پارتی بازیچه

پارت ۱
ساعت هشت صبح، سئول.

ـ مامان! من رفتم مدرسه!

ـ ا.ت! صبحونه‌ات رو بخور!

ـ وقت ندارم!

ـ پس حداقل لقمه‌ات رو ببر!

ـ مامان، من دیگه بچه نیستم!

سه ثانیه سکوت.

ـ ا.ت، اگه بدون صبحونه بری، پول توجیبی این هفته‌ات رو قطع می‌کنم!

ـ مامان جونم، عشق من، نور چشمم! من کجا برم که تو نباشی؟! 😭❤️

و این‌گونه بود که ا.ت، با یک لقمه نان و پنیر در دهان، یک جوراب سفید و یک جوراب صورتی، و کیف مدرسه‌ای که زیپش باز بود، از خانه بیرون زد.

هنوز به سر کوچه نرسیده بود که صدای بوق ماشینی بلند شد.

بوق!

ا.ت برگشت.

یک ماشین مشکی براق وسط خیابان ایستاده بود.

راننده شیشه را پایین داد.

ـ خانم! می‌شه از جلوی ماشین برید کنار؟

ا.ت نگاهی به خودش انداخت.

بعد به ماشین.

ـ ببخشید، فکر کردم خیابون رو برای من فرش قرمز انداختن.

راننده چند ثانیه نگاهش کرد.

ـ چی؟

ـ هیچی، شما بفرمایید. منم می‌رم به زندگی فقیرانه‌ام ادامه می‌دم.

راننده زیر لب چیزی گفت و ماشین را حرکت داد.

ا.ت هم به راهش ادامه داد.

دو قدم.

سه قدم.

ناگهان ایستاد.

ـ وای!

برگشت و به ماشین دورشده نگاه کرد.

ـ کیف پولم توی خونه‌ست!

بعد به آسمان نگاه کرد.

ـ خدایا، من با این سطح از مدیریت مالی چطور قراره به موفقیت برسم؟!

### ساعت ۸:۲۵ ـ جلوی مدرسه

ا.ت بالاخره به مدرسه رسید؛ البته بعد از اینکه در راه یک گربه را تا سه کوچه دنبال کرده بود، چون به نظرش گربه با نگاهش به او توهین کرده بود.

درست جلوی در مدرسه، دوستش سارا را دید.

سارا از سر تا پایش را نگاه کرد.

ـ چرا یه جورابت صورتیه، اون یکی سفیده؟

ا.ت با افتخار گفت:

ـ چون من به محدودیت‌های جامعه اعتقاد ندارم.

ـ چرا موهات این‌طوریه؟

ـ سبک جدید کره‌ایه.

ـ چرا کیفت بازه؟

ا.ت با وحشت به پشتش نگاه کرد.

ـ واااای! دفتر ریاضیم!

سارا خندید.

ـ تو یه روز منو می‌کشی.

ا.ت دستش را روی شانه او گذاشت.

ـ عزیزم، تو دوست منی. اگه یه روز مُردی، من سر خاکت سخنرانی می‌کنم.

ـ چی می‌گی؟

ـ می‌گم: «مرحومه سارا، دختری که با من دوست شد و متأسفانه عقلش رو از دست داد.»

سارا زد زیر خنده.

ا.ت هم خندید.

و دقیقاً در همان لحظه، صدای ترمز یک ماشین در خیابان پیچید.

یک خودروی مشکی جلوی مدرسه ایستاد.

دو مرد با کت‌وشلوار مشکی از ماشین پیاده شدند و اطراف را بررسی کردند.

بعد در عقب باز شد.

مردی بلندقد با پالتوی مشکی از ماشین بیرون آمد.

موهای تیره، چهره‌ای سرد، نگاهی نافذ و قدم‌هایی که باعث می‌شد آدم‌ها ناخودآگاه از سر راهش کنار بروند.

کیم تهیونگ.

رئیس یکی از قدرتمندترین سازمان‌های مافیایی سئول.

مردی که حتی دشمنانش هم قبل از حرف زدن با او، سه بار به وصیت‌نامه‌شان فکر می‌کردند.

دخترهای مدرسه با دیدنش شروع به پچ‌پچ کردند.

ـ وای، این کیه؟!

ـ بازیگره؟!

ـ من اگه با این ازدواج کنم، دیگه هیچی از خدا نمی‌خوام!

ا.ت هم سرش را بلند کرد.

چند لحظه به تهیونگ خیره شد.

بعد برگشت سمت سارا.

ـ سارا.

ـ جانم؟

ـ این آقا چرا قیافه‌ش شبیه کسیه که اومده مدرسه رو به خاطر نمره انضباطی آتیش بزنه؟

سارا دستش را جلوی دهانش گرفت.

ـ خفه شو! می‌شنوه!

ا.ت شانه بالا انداخت.

ـ خب بشنوه. من حقیقت رو گفتم. این آقا اگه لبخند بزنه، احتمالاً بورس تحصیلی می‌گیره.

بدشانسی؟

تهیونگ دقیقاً پشت سرشان ایستاده بود.

ـ چی گفتی؟

ا.ت خشکش زد.

آهسته برگشت.

از نزدیک، مرد حتی ترسناک‌تر بود.

ا.ت لبخندی تحویلش داد.

ـ گفتم... چه هوای خوبیه!

تهیونگ به آسمان ابری نگاه کرد.

ـ بارون میاد.

ـ بله، دقیقاً! هوای عالی برای شستن گناهان!

یکی از محافظان سرش را پایین انداخت تا خنده‌اش دیده نشود.

تهیونگ اما حتی پلک هم نزد.

ـ اسمت چیه؟

ا.ت با خودش فکر کرد.

خب، اگه اسم واقعیم رو بگم، شاید بیاد دنبالم. اگه اسم دروغی بگم، شاید بفهمه دروغ گفتم. اگه هم فرار کنم...

تهیونگ گفت:

ـ هنوز منتظرم.

ا.ت صاف ایستاد.

ـ ا.ت.

ـ فامیلی؟

ـ چرا؟ می‌خواید برام کارت دعوت عروسی بفرستید؟

سکوت.

سارا با وحشت چشم‌هایش را بست.

یکی از محافظان زیر لب گفت:

ـ تموم شد.

تهیونگ کمی سرش را کج کرد.

بعد، برخلاف انتظار همه، گوشه لبش اندکی بالا رفت.

ـ زبونت همیشه همین‌قدر درازه؟

ا.ت لبخند زد.

ـ نه، آقا. امروز کوتاهش کردم. امتحان دارم، تمرکز ندارم.

این بار محافظ نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.
دیدگاه ها (۱)

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 2 | اولین روز دانشگاهصبح سئول با صدای زنگ گوشی...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت ششم | «پسری که هیچ‌کس بهش نزدیک نمی...

𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪پارت اول | «دخترِ انسانی»ا/ت از همون لحظه‌...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟹 | صدایی که پنهانش کرده بودکافه‌ی کوچکی نزدیک دان...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

تکپارتی از جین...«دوستان بعضی اوقات ممکنه وسط فیک طولانی تک ...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت پنجمچند روز بعد...ا/ت از ساختمان دانش...

«درخواستی»ــــــــــــــــــــــــــــــــهمه چیز برمیگرده ب...

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط