پارت : 28 (بخش2)
پارت : 28 (بخش2)
**زاویه دید: هیزل*
کلمهی *سرگرمی* مثل اسید پاشید رو صورتم. پوستم سوخت. سرم گیج رفت.
«سرگرمی؟» صدام داشت میشکست. دیگه نتونستم لرزش چونهام رو کنترل کنم. «تو به من گفتی کنارِ من میتونی خودت باشی گفتی از این نقابِ لعنتیِ 'پسرِ بینقص' خسته شدی »
«آره خسته شده بودم» صداش رو برد بالا و فریادش تو راهرو پیچید. من از ترس یه قدم رفتم عقب. «خسته شده بودم و دنبال یه زنگ تفریح میگشتم دنبال یه تنوع تو با بقیه دخترا فرق داشتی. عجیب بودی. نِرد بودی. برام مثل یه چالش بودی... مثل یه پروژهی خیریه، یه چیزی که وقتم رو باهاش پر کنم تا حوصلم سر نره. میخواستم ببینم پشت اون گاردِ مسخرهی هیزل ایوانز چی قایم شده. خب... بازش کردم، دیدمش. و میدونی چیه؟ اونقدرها هم که فکر میکردم جذاب نبود!»
حس کردم هوای راهرو تموم شد. اکسیژن به ریههام نمیرسید. دستم رو گذاشتم رو بندِ کولهام و محکم فشارش دادم. دنبال یه راه فرار میگشتم، دنبال یه دلیل که بگم این آدم داره دروغ میگه. اما هیچ راه فراری نبود.
چشمام پر از اشک شده بود و تار میدیدم. «داری دروغ میگی...» با صدایی که بیشتر شبیه یه نالهی ضعیف بود زمزمه کردم. «من دیدم که چطور نگاهم میکردی... من لرزشِ دستهات رو حس کردم زین... تو نمیتونی تا این حد بیرحم و تاکسیک باشی.»
«بیرحم؟ من دارم بهت لطف میکنم!» زین با یه خشونتی که تا حالا ازش ندیده بودم، کلمات رو مثل سنگ تو صورتم پرت میکرد. دستاش رو تو هوا تکون داد و به خودش و بعد به من اشاره کرد. «نگاهی به من و خودت بنداز هیزل! من کاپیتانِ این خرابشدهام. آیندهی من تو زمینِ بازیه، بینِ استعدادیابها. تو چی هستی؟ یه دخترِ منزوی که تمومِ دنیایش تو نمرههاش خلاصه شده و داره برای یه بورسیهی کوفتی التماس میکنه ما به هم نمیخوریم. تو خیلی سنگینی. بودن با تو... خیلی خستهکنندهست. من یه دختری نمیخوام که مدام بخواد منو تحلیل کنه و نقش تراپیست رو برام بازی کنه. من آرامش میخوام، و تو؟ تو فقط یه دردسرِ بزرگی!»
دردسر. خستهکننده. پروژهی خیریه.
کلماتش دقیقاً و با بیرحمانهترین حالتِ ممکن، روی تمامِ ترسها و نقطهضعفهای همیشگیم فرود اومدن. من تمامِ عمرم از این میترسیدم که برای بقیه "زیادی خسته کننده" باشم. برای همین دور خودم دیوار کشیده بودم. برای همین کسی رو راه نمیدادم. و اون... اون تنها پسری بود که گذاشتم از این دیوار بیاد تو، فقط برای اینکه از تو منفجرم کنه.
قطرهی اشکی که داشتم با چنگ و دندون نگهش میداشتم، از روی گونهام سر خورد پایین.
«پس...» صدام اونقدر ضعیف بود که به زور به گوشِ خودم میرسید. «تمام اون مدت... تمامِ اون حرفا... من فقط یه آزمایشِ احمقانه بودم؟»
زین پلک زد. برای یه میلیثانیه، فقط یه میلیثانیه، یه چیزی شبیه به وحشت یا پشیمونی تو نگاهش جرقه زد. ماهیچهی فکش پرید. اما قبل از اینکه بتونم مطمئن بشم، سریع پلکهاش رو روی هم فشار داد و وقتی دوباره چشماش رو باز کرد، همون چهرهی بیرحم سر جاش بود.
«آره.» با صدایی بینهایت سرد و قاطع گفت. «یه آزمایش که مهلتش تموم شد. تو داشتی تمرکزم رو به هم میزدی. ازت میخوام دیگه دور و برِ من نپلکی. فهمیدی؟ برگرد به همون دنیای کوچیک و امنِ خودت هیزل. برگرد به همون تنهاییِ همیشگیت. چون راستش رو بخوای... تو اصلاً برای دنیای واقعی ساخته نشدی.»
حتی واینستاد تا جوابم رو بشنوه.
قدم برداشت و موقع رد شدن، تنهاش رو محکم به شانهام کوبید. ضربهاش اونقدر محکم بود که تعادلم به هم خورد.
تکیهام رو دادم به کمدهای فلزیِ سرد تا نیفتم رو زمین. سرمای فلز از روی هودی به کمرم نفوذ کرد، اما در برابرِ سرمایی که تو قلبم پیچیده بود، هیچی نبود.
صدای قدمهای تند و سنگینش تو راهرو دور شد و بعد صدای باز و بسته شدنِ درِ خروجی اومد.
من موندم و راهروی خالی.
زانوهایم دیگه نتونستن وزنم رو تحمل کنن. همونطور که پشتم به کمدها بود، سُر خوردم پایین و روی زمینِ سرد نشستم. دستام رو گذاشتم رو صورتم و بالاخره اجازه دادم بغضی که داشت گلوم رو پاره میکرد، بشکنه.
همیشه میدونستم آدما غیرقابلپیشبینین. همیشه میدونستم اعتماد کردن یه ریسکِ بزرگه. اما هیچوقت... هیچوقت فکر نمیکردم یه نفر بتونه با این دقت، تمامِ روح و غرورم رو پیدا کنه و دقیقاً تو نقطهای ضربه بزنه که دیگه هیچوقت، هیچوقت نتونم از جام بلند شم.
**زاویه دید: هیزل*
کلمهی *سرگرمی* مثل اسید پاشید رو صورتم. پوستم سوخت. سرم گیج رفت.
«سرگرمی؟» صدام داشت میشکست. دیگه نتونستم لرزش چونهام رو کنترل کنم. «تو به من گفتی کنارِ من میتونی خودت باشی گفتی از این نقابِ لعنتیِ 'پسرِ بینقص' خسته شدی »
«آره خسته شده بودم» صداش رو برد بالا و فریادش تو راهرو پیچید. من از ترس یه قدم رفتم عقب. «خسته شده بودم و دنبال یه زنگ تفریح میگشتم دنبال یه تنوع تو با بقیه دخترا فرق داشتی. عجیب بودی. نِرد بودی. برام مثل یه چالش بودی... مثل یه پروژهی خیریه، یه چیزی که وقتم رو باهاش پر کنم تا حوصلم سر نره. میخواستم ببینم پشت اون گاردِ مسخرهی هیزل ایوانز چی قایم شده. خب... بازش کردم، دیدمش. و میدونی چیه؟ اونقدرها هم که فکر میکردم جذاب نبود!»
حس کردم هوای راهرو تموم شد. اکسیژن به ریههام نمیرسید. دستم رو گذاشتم رو بندِ کولهام و محکم فشارش دادم. دنبال یه راه فرار میگشتم، دنبال یه دلیل که بگم این آدم داره دروغ میگه. اما هیچ راه فراری نبود.
چشمام پر از اشک شده بود و تار میدیدم. «داری دروغ میگی...» با صدایی که بیشتر شبیه یه نالهی ضعیف بود زمزمه کردم. «من دیدم که چطور نگاهم میکردی... من لرزشِ دستهات رو حس کردم زین... تو نمیتونی تا این حد بیرحم و تاکسیک باشی.»
«بیرحم؟ من دارم بهت لطف میکنم!» زین با یه خشونتی که تا حالا ازش ندیده بودم، کلمات رو مثل سنگ تو صورتم پرت میکرد. دستاش رو تو هوا تکون داد و به خودش و بعد به من اشاره کرد. «نگاهی به من و خودت بنداز هیزل! من کاپیتانِ این خرابشدهام. آیندهی من تو زمینِ بازیه، بینِ استعدادیابها. تو چی هستی؟ یه دخترِ منزوی که تمومِ دنیایش تو نمرههاش خلاصه شده و داره برای یه بورسیهی کوفتی التماس میکنه ما به هم نمیخوریم. تو خیلی سنگینی. بودن با تو... خیلی خستهکنندهست. من یه دختری نمیخوام که مدام بخواد منو تحلیل کنه و نقش تراپیست رو برام بازی کنه. من آرامش میخوام، و تو؟ تو فقط یه دردسرِ بزرگی!»
دردسر. خستهکننده. پروژهی خیریه.
کلماتش دقیقاً و با بیرحمانهترین حالتِ ممکن، روی تمامِ ترسها و نقطهضعفهای همیشگیم فرود اومدن. من تمامِ عمرم از این میترسیدم که برای بقیه "زیادی خسته کننده" باشم. برای همین دور خودم دیوار کشیده بودم. برای همین کسی رو راه نمیدادم. و اون... اون تنها پسری بود که گذاشتم از این دیوار بیاد تو، فقط برای اینکه از تو منفجرم کنه.
قطرهی اشکی که داشتم با چنگ و دندون نگهش میداشتم، از روی گونهام سر خورد پایین.
«پس...» صدام اونقدر ضعیف بود که به زور به گوشِ خودم میرسید. «تمام اون مدت... تمامِ اون حرفا... من فقط یه آزمایشِ احمقانه بودم؟»
زین پلک زد. برای یه میلیثانیه، فقط یه میلیثانیه، یه چیزی شبیه به وحشت یا پشیمونی تو نگاهش جرقه زد. ماهیچهی فکش پرید. اما قبل از اینکه بتونم مطمئن بشم، سریع پلکهاش رو روی هم فشار داد و وقتی دوباره چشماش رو باز کرد، همون چهرهی بیرحم سر جاش بود.
«آره.» با صدایی بینهایت سرد و قاطع گفت. «یه آزمایش که مهلتش تموم شد. تو داشتی تمرکزم رو به هم میزدی. ازت میخوام دیگه دور و برِ من نپلکی. فهمیدی؟ برگرد به همون دنیای کوچیک و امنِ خودت هیزل. برگرد به همون تنهاییِ همیشگیت. چون راستش رو بخوای... تو اصلاً برای دنیای واقعی ساخته نشدی.»
حتی واینستاد تا جوابم رو بشنوه.
قدم برداشت و موقع رد شدن، تنهاش رو محکم به شانهام کوبید. ضربهاش اونقدر محکم بود که تعادلم به هم خورد.
تکیهام رو دادم به کمدهای فلزیِ سرد تا نیفتم رو زمین. سرمای فلز از روی هودی به کمرم نفوذ کرد، اما در برابرِ سرمایی که تو قلبم پیچیده بود، هیچی نبود.
صدای قدمهای تند و سنگینش تو راهرو دور شد و بعد صدای باز و بسته شدنِ درِ خروجی اومد.
من موندم و راهروی خالی.
زانوهایم دیگه نتونستن وزنم رو تحمل کنن. همونطور که پشتم به کمدها بود، سُر خوردم پایین و روی زمینِ سرد نشستم. دستام رو گذاشتم رو صورتم و بالاخره اجازه دادم بغضی که داشت گلوم رو پاره میکرد، بشکنه.
همیشه میدونستم آدما غیرقابلپیشبینین. همیشه میدونستم اعتماد کردن یه ریسکِ بزرگه. اما هیچوقت... هیچوقت فکر نمیکردم یه نفر بتونه با این دقت، تمامِ روح و غرورم رو پیدا کنه و دقیقاً تو نقطهای ضربه بزنه که دیگه هیچوقت، هیچوقت نتونم از جام بلند شم.
- ۲.۲k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط