{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادر دیر آمدی …..!!!

مادر دیر آمدی …..!!!
یکم.
تا سه چهار سالِ اول، زنگ خانه را که می‌زدند، پا‌برهنه می‌دوید توی حیاط. قرار نداشت؛ عکسش را همه‌جا، از صف‌نانوایی و جلسه‌ی‌قرآن و عزا و عروسی می‌برد با خودش. غروب‌ها، حیاط را آب و جارو می‌کرد و می‌نشست روی پله‌ی سومِ خانه و به درخت‌های کهنه‌ی نارنج خیره می‌ماند. با بغض، چشمان خیس‌اش را پاک می‌کرد و دست می‌کشید روی قاب عکس قاسم.
دوم
ده سال که گذشت، عکس قاسم را گذاشته بود روی طاقچه. نه نامه‌ای، نه زنگی، نه خبری. غروب‌های پنج‌شنبه، دخترش می‌آمد دنبالش و می‌رفتند امامزاده ابراهیم؛ سرِ قبر محسن. رفیق بودند. با هم اعزام شده بودند کربلای چهار. حالا دو سال بود محسن برگشته بود و قاسم نه….
سوم.
بیست سال که گذشت، دیگر فقط غروب‌های جمعه، هوا که سنگین
می‌شد، وقتِ دعای سمات، کشان‌کشان می‌آمد دمِ در. لامپِ صد کوچک را روشن می‌کرد تا قاب عکس قاسم که حالا گذاشته بودند بالای در، روشن شود. همسایه‌های قدیمی رفته بودند. خانه‌ها جایشان را داده بودند به آپارتمان‌های بلند و بی‌قواره. همسایه‌های جدید، پیرزنی را می‌دیدند که هر عصر جمعه، از میان روزهای رفته می‌آمد کنارِ در، لامپ صد کوچکِ خاک‌گرفته را روشن می‌کرد، هوا را با حسرت بو می‌کشید و ساعت‌ها، به خالیِ کوچه، خیره می‌ماند…
چهارم.
وصیت کرده بود عکس قاسم را بگذارند بالای قبرش. می‌گفت بعد از سی‌سال، هیچ‌جا را نمی‌شناسد و گم می‌شود لابه‌لای شلوغی‌های این شهر بی‌در وپیکر.می‌خواست نشانی بگذارد برای پسرش. وصیت کرده بود روی قبرش ننویسیم مادر شهید. کدام شهید؟ می‌گفت قاسم بیاید ببیند مادرش این سی‌سال فکر می‌کرده پسرش شهید شده، دلگیر می‌شود. چه می‌فهد سی‌سال زندگی کردن با یک قاب عکس کوچک یعنی چه؟
پنجم.
چند روز پیش خبرآوردندصد‌وهفتاد‌وپنج غواص شهید کربلای چهار را تفحص کرده‌اند. دست‌بسته زنده‌به‌گورشان کرده‌اند. لابد نیمه‌شبی زمستانی، روی خاک‌های تبدارِ فاو، دشمن گلوی فاجعه را دریده است.
کاش امشب، کسی برود سرِ خاکِ مادر. شمعی روشن کند برایش. قاب عکس قاسم را بردارد و بگوید: دیگر رسید. رسیدنش مبارک ……
هدیه به مادران شهدای گمنام که سوی چمشانشون رفت ولی پسرشان را ندیدند
دیدگاه ها (۸)

مادرم نیست

اغلب به جای روسری چفیه می بست و کفش کتانی می پوشید.یک بار ال...

p15شب شده بود.جنا بعد از بستن آتلیه، به سمت خانه راه افتاد. ...

🖤 پارت ۳۹ | «آخرین دیدار»چند ساعت بعد...لانا، کوک و تهیونگ ب...

LESSON

داستان عاشقانه جدید

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ام 𓆪مرد قدمی جلو آمد.ات با تعج...

سی چهار برای چند هفته همه چیز آرام شد.ما به یک خانه‌ی کوچک خ...

قم، پیش از تو فقط شهری بودو پس از تو، روایت شد...روزی که کار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط