🖤🥀 «معشوقهی مخفی»
🖤🥀 «معشوقهی مخفی»
𓆩 پــارت سیام 𓆪
مرد قدمی جلو آمد.
ات با تعجب گفت:
ـ «تو کی هستی؟»
مرد لبخند زد.
ـ «کسی که مادرت سالها ازش فرار میکرد.»
جیمین فوراً جلوی ات ایستاد.
ـ «اسمش رو بگو.»
مرد به جیمین نگاه کرد.
ـ «هنوز هم ازش محافظت میکنی، جیمین؟»
ات با شنیدن اسم جیمین بیشتر گیج شد.
ـ «شما همدیگه رو میشناسید؟»
مرد خندید.
ـ «جیمین خیلی چیزها رو بهت نگفته.»
جیمین با عصبانیت گفت:
ـ «کافیه.»
مرد عکس را روی زمین انداخت.
پشت عکس، یک آدرس نوشته شده بود.
ـ «اگه میخوای بدونی مادرت کجاست... فردا ساعت هشت، تنها بیا.»
بعد چراغها خاموش شدند.
وقتی دوباره روشن شدند...
مرد ناپدید شده بود.
𓆩 پــارت سیام 𓆪
مرد قدمی جلو آمد.
ات با تعجب گفت:
ـ «تو کی هستی؟»
مرد لبخند زد.
ـ «کسی که مادرت سالها ازش فرار میکرد.»
جیمین فوراً جلوی ات ایستاد.
ـ «اسمش رو بگو.»
مرد به جیمین نگاه کرد.
ـ «هنوز هم ازش محافظت میکنی، جیمین؟»
ات با شنیدن اسم جیمین بیشتر گیج شد.
ـ «شما همدیگه رو میشناسید؟»
مرد خندید.
ـ «جیمین خیلی چیزها رو بهت نگفته.»
جیمین با عصبانیت گفت:
ـ «کافیه.»
مرد عکس را روی زمین انداخت.
پشت عکس، یک آدرس نوشته شده بود.
ـ «اگه میخوای بدونی مادرت کجاست... فردا ساعت هشت، تنها بیا.»
بعد چراغها خاموش شدند.
وقتی دوباره روشن شدند...
مرد ناپدید شده بود.
- ۵۰
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط