[•] عــــمارت★عشقـــ[•]

[•] عــــمارت★عشقـــ[•]
Part number 32
_«یوری دستت خیلی وقته رو شده....»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو عمارت پرسه میزد. مثل یه سگ ولگرد!
"هوی!"
"چیزی شده یوری سان؟"
"بیا اتاقم..."
اتوکو فهمید چی میخواد پس با یه نیشخند سمتش رفت.
"بچی نیشخند میزنی؟"
با ابرو های توهم گره خوردن گفت.
"هیچی..!"
با بیخیالی گفت.
رفت داخل اتاق...همون لحظه یوری دستاشو گرفت و از پشت بست.
بعد قیافش تغییر کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
_«...نسبتا اره...»
"به همین دلیله..."
_«هاتارو، تو چرا شبیه منی؟»
"سوالی که پرسیدید تا حالا کسی ازم نپرسیده بود..."
دازای لبخند ارومی زد. لبخندی که کمتر موقع تو صورتش دیده میشد.
هاتارو متقابل لبخند زد.
"خب من...بازتاب شمام، یعنی تا وقتی که شما به هدفتون برسید من بازتاب شمام، بلاهایی که سرتون میاد و بقیه..."
_«چه وحشتناک...»
با شیطنت گفت.
"وحشتناک برای شما؟"
دازای خندید.
_«هی!»
هاتارو لبخند عمیق تری زد.
_«یه سوال...»
"بفرمایید..."
_«ایلا...بدنیا میاد؟»
"فقط ایلا ساما؟"
_«نه، هم لیام، هم ایلا...»
"این قابل تشخیص نیست، چون اینده در حال عوض شدنه..."
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+«کارم چطور بود؟»
"عالی بودی کوچولو!"
چویا با کیوتی لبخند زد. اتوکو میدونست، این دختر ، مال دازایه! پس عمرا به چویا دل نمی بست.
+«دلت برا هومیکو تنگ نشده؟»
"خیلی..."
+«کاش میفهمیدم چی میکشی...»
"اینکه کسی شوهرتو ازت گرفته چ..."
یهو همه جا تیره شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چشماشو باز کرد.
+«من کجام؟»
خلأ بود.
صداش اکو میشد.
پژواک صدای خودش بود.
+«اتوکو؟ دازای؟ هومیکو؟!»
هی صدا میکرد. دنبال کسی بود، اما کی؟
"چویا!!!"
+«اتوکو؟!»
سریع سمتش دوید.
+«اینجا کجاست؟»
"منم نمیدونم...خیلی سفیده..."
+«ما کجاییم؟!»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
_«یعنی چی غیبشون زده؟!»
"دازای ساما، ما تقصیری نداریم.."
_«گمشید برید دنبالشون!»
نشست رو صندلش، قلبش مثل تلمبه میزد. تند و قوی؛ انگار، انگار نمیخواست باور کنه که ~چویا! عزیز ترین زندگیشه!~
دیدگاه ها (۷)

بهار بدون تو

رمان سوم پارت هجدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل اتاق ...

ابلیس

یک سگ زیادی ولگرد

چندپارتی جونگ کوک

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

ابلیس

چند پارتی تهیونگ

چندپارتی یونگی (درخواستی)

فضای داخلی عمارت بزرگ و سلطنتی دازای، غرق در سکوت و تجمل بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط