«سوگند عشق»
«سوگند عشق»
¹:part
باران تازه بند آمده بود.
کوچههای قدیمی یوکوهاما زیر نور فانوسهای سرخ میدرخشیدند و شکوفههای گیلاس، یکییکی از شاخهها جدا میشدند و روی سطح آرام آب مینشستند.
ماه کامل، پشت ابرهای نازک پنهان و دوباره آشکار میشد؛ درست مثل رازی که سالها میان دو نفر دفن شده بود.
چویا ناکاهارا، با موهای بلند و سرخرنگی که در یک دماسبی بلند بسته بود، آرام کنار رودخانه ایستاده بود.
کت سیاهش روی شانههایش افتاده بود و چند تار مو روی صورتش ریخته بود.
در دستش یک چتر قرمز بود.
اما خودش خیس بود.
چون مدتها بود دیگر برای خیس شدن اهمیتی قائل نبود.
صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
چویا بدون اینکه برگردد، گفت:
— بالاخره اومدی.
صدای آشنایی پشت سرش پیچید.
— تو هنوز هم وقتی منتظر منی، وانمود میکنی منتظر هیچکس نیستی.
چویا چشمهایش را بست.
همان صدا...
همان لحن مسخرهکننده...
همان کسی که همیشه دیر میرسید.
دازای اوسامو.
چویا آهسته برگشت.
دازای زیر نور فانوس ایستاده بود؛ با همان لبخند همیشگی، اما این بار چیزی در چشمانش بود که چویا نمیتوانست نادیده بگیرد.
دلتنگی.
چویا با اخم گفت:
— پنج ساله ندیدمت، دازای.
لبخند دازای کمی محو شد.
— میدونم.
— پنج ساله حتی یک نامه هم نفرستادی.
— میدونم.
— پنج ساله فکر میکردم شاید...
صدایش لرزید.
اما جمله را تمام نکرد.
دازای آرام جلو آمد.
— شاید چی؟
چویا نگاهش را دزدید.
— هیچچی.
باد وزید.
چند شکوفه میانشان افتاد.
دازای دستش را بالا آورد و یکی از شکوفهها را از میان موهای چویا برداشت.
— هنوز هم موهات همونقدر زیبان.
چویا با عصبانیت دستش را پس زد.
— فکر نکن با چند تا حرف قشنگ میتونی همهچیز رو فراموششده کنی.
دازای این بار نخندید.
— نمیخوام فراموشش کنی.
چویا ساکت شد.
دازای چند قدم دیگر جلو آمد.
— میخوام بدونی هیچوقت فراموشت نکردم.
چشمان چویا لرزید.
— پس چرا رفتی؟
دازای پاسخ نداد.
فقط به او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— چون فکر میکردم اگر ازت دور باشم، خطر کمتری تهدیدت میکنه.
چویا خندید؛ خندهای تلخ.
— احمق.
— میدونم.
— بزرگترین احمقی که دیدم.
— این یکی رو قبول دارم.
چویا اشکهایش را پاک کرد و رو برگرداند.
اما ناگهان گرمایی را پشت سرش حس کرد.
دازای آرام دستانش را دور او حلقه کرده بود.
چویا ابتدا خشک شد.
دازای سرش را نزدیک موهای او آورد.
هیچ شوخیای نکرد.
هیچ لبخند بازیگوشانهای هم روی صورتش نبود.
فقط آرام زمزمه کرد:
— این بار دیگه نمیرم.
چویا آهسته گفت:
— قول؟
دازای چشمهایش را بست.
— قسم.
چویا دستهایش را روی دستهای او گذاشت.
— به چی قسم میخوری؟
دازای چند لحظه سکوت کرد.
سپس گفت:
— به تمام شبهایی که بدون تو گذشت.
— به تمام شکوفههایی که هر سال افتادن و من ندیدمت.
— به تمام لحظههایی که اسم تو رو توی ذهنم تکرار کردم.
دازای مکث کرد.
— قسم میخورم اگر دنیا دوباره بخواد بین ما فاصله بندازه، این بار خودم دنیا رو کنار میزنم.
چویا اشکی را که روی گونهاش لغزیده بود پاک کرد.
— خیلی دیر گفتی.
دازای لبخند کوچکی زد.
— ولی هنوز دیر نشده.
چویا سرش را کمی به عقب تکیه داد.
برای نخستین بار بعد از سالها، آرامش عجیبی در قلبش نشست.
بالای سرشان ماه میدرخشید.
فانوسها در آب میلرزیدند.
و شکوفههای گیلاس آرامآرام اطرافشان میباریدند.
چویا آهسته گفت:
— دازای...
— هوم؟
— اگه دوباره ترکم کنی...
دازای منتظر ادامه جمله ماند.
چویا لبخند بسیار کوچکی زد.
— خودم میام پیدات میکنم.
دازای خندید.
— بالاخره همون چویا شدی که میشناختم.
چویا آرنجی به او زد.
— خفه شو، مومیایی.
دازای خندید و او را کمی محکمتر در آغوش گرفت.
آن شب، زیر ماه کامل و میان شکوفههای گیلاس، دو نفر که سالها از هم فرار کرده بودند، بالاخره ایستادند.
نه بهعنوان دشمن.
نه بهعنوان شریک یک مأموریت.
بلکه بهعنوان دو قلبی که با وجود تمام فاصلهها، راه بازگشت به یکدیگر را پیدا کرده بودند.
و روی آب، انعکاس دو فانوس کنار هم افتاده بود.
انگار خود شب هم میدانست:
بعضی عشقها تمام نمیشوند.
فقط منتظر میمانند...
تا دوباره پیدا شوند.
ادامه دارد...
¹:part
باران تازه بند آمده بود.
کوچههای قدیمی یوکوهاما زیر نور فانوسهای سرخ میدرخشیدند و شکوفههای گیلاس، یکییکی از شاخهها جدا میشدند و روی سطح آرام آب مینشستند.
ماه کامل، پشت ابرهای نازک پنهان و دوباره آشکار میشد؛ درست مثل رازی که سالها میان دو نفر دفن شده بود.
چویا ناکاهارا، با موهای بلند و سرخرنگی که در یک دماسبی بلند بسته بود، آرام کنار رودخانه ایستاده بود.
کت سیاهش روی شانههایش افتاده بود و چند تار مو روی صورتش ریخته بود.
در دستش یک چتر قرمز بود.
اما خودش خیس بود.
چون مدتها بود دیگر برای خیس شدن اهمیتی قائل نبود.
صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
چویا بدون اینکه برگردد، گفت:
— بالاخره اومدی.
صدای آشنایی پشت سرش پیچید.
— تو هنوز هم وقتی منتظر منی، وانمود میکنی منتظر هیچکس نیستی.
چویا چشمهایش را بست.
همان صدا...
همان لحن مسخرهکننده...
همان کسی که همیشه دیر میرسید.
دازای اوسامو.
چویا آهسته برگشت.
دازای زیر نور فانوس ایستاده بود؛ با همان لبخند همیشگی، اما این بار چیزی در چشمانش بود که چویا نمیتوانست نادیده بگیرد.
دلتنگی.
چویا با اخم گفت:
— پنج ساله ندیدمت، دازای.
لبخند دازای کمی محو شد.
— میدونم.
— پنج ساله حتی یک نامه هم نفرستادی.
— میدونم.
— پنج ساله فکر میکردم شاید...
صدایش لرزید.
اما جمله را تمام نکرد.
دازای آرام جلو آمد.
— شاید چی؟
چویا نگاهش را دزدید.
— هیچچی.
باد وزید.
چند شکوفه میانشان افتاد.
دازای دستش را بالا آورد و یکی از شکوفهها را از میان موهای چویا برداشت.
— هنوز هم موهات همونقدر زیبان.
چویا با عصبانیت دستش را پس زد.
— فکر نکن با چند تا حرف قشنگ میتونی همهچیز رو فراموششده کنی.
دازای این بار نخندید.
— نمیخوام فراموشش کنی.
چویا ساکت شد.
دازای چند قدم دیگر جلو آمد.
— میخوام بدونی هیچوقت فراموشت نکردم.
چشمان چویا لرزید.
— پس چرا رفتی؟
دازای پاسخ نداد.
فقط به او نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— چون فکر میکردم اگر ازت دور باشم، خطر کمتری تهدیدت میکنه.
چویا خندید؛ خندهای تلخ.
— احمق.
— میدونم.
— بزرگترین احمقی که دیدم.
— این یکی رو قبول دارم.
چویا اشکهایش را پاک کرد و رو برگرداند.
اما ناگهان گرمایی را پشت سرش حس کرد.
دازای آرام دستانش را دور او حلقه کرده بود.
چویا ابتدا خشک شد.
دازای سرش را نزدیک موهای او آورد.
هیچ شوخیای نکرد.
هیچ لبخند بازیگوشانهای هم روی صورتش نبود.
فقط آرام زمزمه کرد:
— این بار دیگه نمیرم.
چویا آهسته گفت:
— قول؟
دازای چشمهایش را بست.
— قسم.
چویا دستهایش را روی دستهای او گذاشت.
— به چی قسم میخوری؟
دازای چند لحظه سکوت کرد.
سپس گفت:
— به تمام شبهایی که بدون تو گذشت.
— به تمام شکوفههایی که هر سال افتادن و من ندیدمت.
— به تمام لحظههایی که اسم تو رو توی ذهنم تکرار کردم.
دازای مکث کرد.
— قسم میخورم اگر دنیا دوباره بخواد بین ما فاصله بندازه، این بار خودم دنیا رو کنار میزنم.
چویا اشکی را که روی گونهاش لغزیده بود پاک کرد.
— خیلی دیر گفتی.
دازای لبخند کوچکی زد.
— ولی هنوز دیر نشده.
چویا سرش را کمی به عقب تکیه داد.
برای نخستین بار بعد از سالها، آرامش عجیبی در قلبش نشست.
بالای سرشان ماه میدرخشید.
فانوسها در آب میلرزیدند.
و شکوفههای گیلاس آرامآرام اطرافشان میباریدند.
چویا آهسته گفت:
— دازای...
— هوم؟
— اگه دوباره ترکم کنی...
دازای منتظر ادامه جمله ماند.
چویا لبخند بسیار کوچکی زد.
— خودم میام پیدات میکنم.
دازای خندید.
— بالاخره همون چویا شدی که میشناختم.
چویا آرنجی به او زد.
— خفه شو، مومیایی.
دازای خندید و او را کمی محکمتر در آغوش گرفت.
آن شب، زیر ماه کامل و میان شکوفههای گیلاس، دو نفر که سالها از هم فرار کرده بودند، بالاخره ایستادند.
نه بهعنوان دشمن.
نه بهعنوان شریک یک مأموریت.
بلکه بهعنوان دو قلبی که با وجود تمام فاصلهها، راه بازگشت به یکدیگر را پیدا کرده بودند.
و روی آب، انعکاس دو فانوس کنار هم افتاده بود.
انگار خود شب هم میدانست:
بعضی عشقها تمام نمیشوند.
فقط منتظر میمانند...
تا دوباره پیدا شوند.
ادامه دارد...
- ۷۰
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط